<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://foozhan.loxblog.com</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com</link>
<description>شعر، داستان، فیلمنامه، نمایش، نقدادبی و ...</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>نحوه استفاده صحیح از متادون</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/نحوه-استفاده-صحیح-از-متادون</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/نحوه-استفاده-صحیح-از-متادون</guid>

<description><![CDATA[
قرص یا شربت متادون یکی از روش ها یا دارویی برای ترک اعتیاد است که در کلینیک های ترک اعتیاد بهزیستی به بیماران داده میشود.
دوز این دارو برای هر بیمار وابسته به اعتیاد متفاوت بوده و با توجه به مقدارمصرف، نوع مخدر مصرفی، طول دوران مصرف و...&nbsp; توسط پزشک مشخص و تجویز میشود.
گرچه متادون در دوران ترک اعتیاد نیازهای بیمار را برطرف میکند و علائمی مثل درد، رعشه،بی قراریوخماری، ندارد اما جایگزین مناسبی برای ترک نیست چرا که متادون وابستگی زیادی دارد و اکثر بیمارانی که به متادون روی می آورند دوباره به آن معتاد میشوندوبه عوارش بسیار بدتری دچار می شوند.
در ارتباط با متادون مطالب بی شماری از سوی متخصصین و پزشکان در فضای مجازی وجود دارد که پرداختن مجدد به آن جایز نیست و آنچه مرا به شوق نوشتن در خصوص این دارو ترغیب میکرد استفاده صحیح از این دارو است که متاسفانه این مهم نادیده گرفته شده بود.
برای استفاده صحیح از این دارو توجه داشته باشید که طبق توصیه پزشک دوز مصرفي به طور کامل استفاده شود.&nbsp; بعضی بی ماران به دلیل خستگی از بیماری اعتیاد تلاش میکنند نیمی از مقدار تجویز شده را بخورند که این کار فقط موجب بالاتر رفتن دوز تعیین شده میشود.&nbsp;&nbsp;
پس از صرف دارو به مدت یک ساعت یا بیشتر از خوردن چای، قهوه و...&nbsp; خودداري شود و ترجیحا بهتر است با آب سرد میل شود.
ریختن یک قاشق چای خوری آبلیموی تازه در آب کمک شایان توجهی به تاثیر دارو در بدن بیمار دارد.&nbsp;
در پایان ذکر این مورد را یادآور میشوم که مصرف بیش از ده سی سی شربت در یک نوبت موجب مسمومیت شدید شده و تحت هیچ شرايط توصیه نمیشود.&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سفارش آیتم</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/سفارش-آیتم-1</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/سفارش-آیتم-1</guid>

<description><![CDATA[
یه بنده خدایی تماس گرفت و سفارش یه آیتم کوتاه خانوادگی داد. موضوع و پیام کار رو که گفت، پرسیدم: مرد ِ چکاره باشه؟ گفت: کارگر. پرسیدم: خانمش چی؟ گفت: خانه‌دار
گفتم: کار رئال میخوای یا از این کارهای فرمالیته؟ 
گفت: نه آقا، رئال باشه ]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>سفارش آیتم</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/سفارش-آیتم</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/سفارش-آیتم</guid>

<description><![CDATA[
یه بنده خدایی تماس گرفت و سفارش یه آیتم کوتاه خانوادگی داد. موضوع و پیام کار رو که گفت، پرسیدم: مرد ِ چکاره باشه؟ گفت: کارگر. پرسیدم: خانمش چی؟ گفت: خانه‌دار
گفتم: کار رئال میخوای یا از این کارهای فرمالیته؟ 
گفت: نه آقا، رئال باشه ]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>غلامرضا</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/غلامرضا</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/غلامرضا</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>برای آتنا</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/برای-آتنا</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/برای-آتنا</guid>

<description><![CDATA[
فریاد نزدآتنا
فریاد زد؟ نمیدانم
فقط می&zwnj;دانم
فریادش خفقان شد میان ازدحام دیو سیرتان
فریادش به وسعت هیس تهمینه در گلو شکست
آتنا، گم شد میان هجمه ی ادراک و دیگر نیست
و دیگر رفت
و دیگر آسوده شد از آن نگاه هرزه&zwnj;های شهر
نه من هرگز نمیگویم که آنان گرگ و نامردن
شرف دارد همان گرگان نامرد بر این پستان بی سیرت
نه من هرگز نمیگویم
فقط فریاد خواهم زد که ای مه روی ِ معصوم،
نازنینم آتـنــــــــا
فریاد آرامت ڪنون زخمی شده بر تارک قلبم، زنهـــــــــار
#سید_جواد_قریشی
&nbsp;
&nbsp;
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانک طنز &quot;عروووووسی&quot; با لهجه‌ی مشهدی</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی-با-لهجهی-مشهدی</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی-با-لهجهی-مشهدی</guid>

<description><![CDATA[
خدا رحمت کنه والده مش ماشاءالله رِ، مِگفت: اسم عروسی که میه، چار ستون بِدَنُم مِلِرزه. مو نِمدَنم یَک بزغله مِخه با یَک گوسَله زندگی کنه، دودور دودورش دِگه چیه؟ خدایا توبه، خود عروس که از دو روز قبل مِخِزه توی خزینه و ته روش رِ ورمماله، بِمَنه، کل فک و فامیل غربتی شُم مِندَزه دنبالش که برن آراااایشگاه. شوهر بدبخت یکیشایُم که به زنش مِگه نِمِخه بری، زِنِکه همچی چشمای ورغلمبیده ش رِ چارتا مِکِنه که مو زن برار دختر دویی عروسم، مگه مِشه نِرُم آراااایشگاه؟ اااااااای الهی ته روت رِ مرده&zwnj;شور بشوره. عروسم همچی عصا قورت داده راه مِره و ابرو بالا مِندَزه و لباش رِ شتری مُکُنه که انگار وی جی از هند آمده بُبُرش. بدبخت از فردا باید کلفتی کنی و کُهنه بشوری. اینا همه یَک کنار عقدکنون رِ کجای دلُم بزَرُم. حج آقا با او سن و سال و ریش سفیدش مِپُرسه: وکیلم؟ یَک خُنُک سلیطه خودش ِ مِندَزه وسط که عروس رفته گل بچینه. اااااااای تو روح بابای تو و عروس خانم، مگه حج آقا کورِ، یا خره که عروس به او گُندِگی رِ نبینه؟ عروس، چُقوکِ که پر زده رِفته گلستون باباش، گل بچینه. باز حج آقا مِگه: برای بار دوم وکیلم؟ یَک ریقوی دِگه لبای چُرنه اش رِ تا بناگوش وا مِکِنه که عروس رفته گلاب بیَّره. حالا مو نِمدَنم عروس گلاب رِ بِرِی حلوای قبر باباش مِخه؟ مو اگه جای حج آقا بَشُم همچی مِزِنُم توی پَک و پوز عروس و او سلیطه ها که به چُخت خَنه دِلِنگون بِشَن. تا حالا به رقص مردا و زَنا نیگا کردی؟ مردا وقتِ مِرِقصن، هی اونجاشان رِ مِلِرزِنن، مِدِنی چرا؟ از بس مُسوزه، کلی پول پَک و پوز زناشان رِ دادن که دو تا شیرینی کوفت کنن و شِفته پلو؛ ولی زَنااااااا، اگه النگوی طِلا خریده باشن، فقط دست و بالَک مِزِنن، اگرُم شوهرشا رِ خر نِکِرده باشن، مثل شوهرشا اونجاشان رِ که مِسوزه هی توو مِدِن. هر چی بقیه دست و بالَک بِزِنن، اینا بیشتر توو مِدَن. آی، توو مِدَن]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانک طنز &quot;عروووووسی&quot;</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی-2</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی-2</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانک طنز &quot;عروووووسی&quot;</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی-1</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی-1</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانک طنز &quot;عروووووسی&quot;</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-عروووووسی</guid>

<description><![CDATA[
بدون ادامه مطلب]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>داستانک طنز &quot;آقای مدیر&quot;</title>
<link>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-آقای-مدیر</link>
<guid>https://foozhan.loxblog.com/داستانک-طنز-آقای-مدیر</guid>

<description><![CDATA[
اکثر اهالی مشهد می‌دانند که کوچه‌ی نـــاظـــر یک طرفه است. نزدیک غروب بود که وارد این کوچه شدم. از دور نور ماشینی را دیدم که خلاف می‌آمد. به فاصله‌ای که میشد راننده را دید رسیدم و بر خلاف توقع و انتظار دیدم یکی از مدیران اداره ارشاد است. بهترین فرصت بود برای عقده گشایی. دستی ِ ماشین رو کشیدم پائین و نیم تنه از شیشه بیرون آمدم و گفتم: - به به جناب ... ! شما و تخلف؟؟؟ شما که هزار ماشاءالله آنقدر مبادی آداب و معقول هستید که کل زحمات هفت ماهه ِ من و گروهم رو صرفاً بخاطر یک دیالوگ که قصه‌گو میگفت: آره بچه‌ها، الاغ ِ خر شد و ... رد کردید و فرمودید این نمایش بدآموزی دارد، شما دیگه چراااااااا؟ خر شدن الاغ که از ورود ممنوع رفتن بدتر نیست، هست؟ اونم کنار آقازاده که روی صندلی نشسته و شاهد ماجراست.
بوق اعتراض ایشان تازه منو به خودم آورد و از خیال فارغ شدم و در یک حرکت متحیرالعقول چنان دنده عقب گرفتم و راه را برای ایشان باز کردم که خودِ ماشینم از تعجب ریپ زد و خاموش شد. بعد به سرعت از ماشین پیاده شدم و چنان تا کمر خم شدم که برای صدراعظم ها هم چنین احترامی نمیگذارند و تا رد شدن کامل ایشان در همان حالت فیکس شدم.
واقعیتش، باران نبارید و من صرفاً برای تاثیرگذاری بیشتر اضافه میکنم که چنان رعد و برقی بر آسمان غرید و باران سیل آسایی گرفت که نمیدانم خیس شدن شلوارم از ترس آقای مدیر بود یا غرش رعد و یا برای باران
فقط می‌دانم که سرم را سه بار بر سقف ماشین کوبیدم و به خودم گفتم: _ خاک دو عالم بر سرت. مردک نسناس ِ نون به نرخ روز خور. همین بود آرمان‌هایت؟]]></description>

<pubDate>Thu, 25 Jun 2026 21:58:07 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

