«ما یک گروه کوچک نمایش در مشهد داریم. گروهی به نام اندیشههای نو که سالهاست در زمینهی نمایش فعالیت دارد. «نمایشها و اجراهای آن را به طور کامل در بیوگرافی هنریام ذکر کردهام.» یکی دیگر از فعالیتهای گروه تشکیل کلاس نمایشنامه نویسی و داستان نویسی است. برخی از اعضاء که علاقمند به نوشتن هستند در این کلاس شرکت میکنند و گاه به صورت کلاسی و گاه فردی مطلب مینویسند.
طرح و داستان نمایشنامهای که در زیر میخوانید متعلق به خانم راضیه جلال آبادی از اعضاء گروه است که بنده برای آن دیالوگ نوشتهام. این قصه به صورت سفارشی از سوی فرهنگسرای خانواده در مشهد به گروه پیشنهاد شد و خانم جلال آبادی زحمت طراحی قصهاش را کشید. ایشان در این قصه کوشیده است تفاوت بین ازدواج دو نسل گذشته و حال را به تصویر بکشد و با توجه به خواستهی سفارش دهنده که اجرای نمایش را برای زوجهای جوان در نظر داشت، از فضای کمدی و طنز سود برده است. من نیز برای دیالوگ نویسی کوشیدم از دیالوگهای روان، ساده و امروزی استفاده کنم تا با فضای کار هارمونی ایجاد کند. خانم جلال آبادی در قصه از مشکلاتی قدیمی و کهنه که هنوز هم باعث جدایی و طلاق در زندگی میشود مثل دعوای عروس و مادر شوهر، گربه را دم حجله کشتن و .... که از دیرباز سهم بسزایی در آمار طلاق داشته به سادگی یادآوری میکند و هشدار میدهد.
خواندن این نمایشنامه را به دلیل اختصاصی بودن فن نمایش، اگر چه دارای جذابیتهایی طنز است به غیرعلاقمندان توصیه نمیکنم. نمایشنامه نویسی و نمایشنامه خوانی نیازمند شناخت صحنه و ابزار آن است که شاید برای همهی کاربران جالب توجه نباشد. بهرحال چون میکوشم در همهی زمینههای ادبی در وبلاگم نمونهای داشته باشم، چند نمونه نمایشنامه برای علاقمندان میگذارم. ضمناً عزیزانی که تمایل دارند در کلاسهای ادبی گروه شرکت کنند و از مزایای رایگان بودن آن استفاده کنند، میتوانند با ارسال ایمیل مکاتبه فرمایند.


نمایشنامه کمدی: چرخ زندگی
بازیگران:
محمود ـ 26 ساله
مهدیس ـ 22 ساله
ماشاالله ـ 35 ساله ـ فالگیر
کاظم ـ 40 ساله ـ متکدی
فضای صحنه، قسمتی از پارک است. دو نیمکت یکی در قسمت چپ و جلوی صحنه و دیگری به صورت قرینه در راست عقب صحنه قرار گرفته است. عناصر دیگری همچون درخت و سبزه برای آرایش صحنه قرار دارد. مهدیس و محمود از انتهای چپ صحنه وارد و در حال گفتگو به سمت نیمکت عقب رفته و مینشینند.
مهدیس: تو منو دوست نداری.
محمود: اه... این چه حرفیه؟ من که به قولم وفا کردم.
مهدیس: چی؟ همین که عقدم کردی، به همهی قولات وفا کردی؟
محمود: یکی یکی. بزار مهر عقدنامه خشک بشه.
ماشاالله که گویی خسته از کار روزانه است، از چپ جلوی صحنه،وارد شده و همان جا بساطش را پهن میکند. ماشاالله متوجه مهدیس و محمود شده و همچون یک شکارچی که شکاری تازه یافته، خودش را از دید آن دو پنهان میکند و به حرفهای آنان گوش داده و گاه آن ها را مسخره میکند و گاه چیزی یادداشت میکند.
مهدیس: اوه، مای گاد. تو اصلاً احساسات منو درک نمیکنی.
محمود: من؟ تو همهی امید و آرزوی منی. تو عشق منی.
مهدیس: فقط حرف میزنی. اه... یو کَن اِسپیک انگلیش؟
محمود: هـــــا؟
مهدیس: بی کلاسی، میفهمی. بی کلاس
محمود: تو هم هی دوزار سوادت رو بکوب فرق سر ما.
مهدیس: (بغض کرده) سر من داد میزنی؟
محمود: من کی داد زدم؟
مهدیس: (بغض کرده) میخوای منو بزنی؟ اوه... مای گاد.
محمود: من غلط بکنم.
مهدیس: (زار میزند) چی فکر میکردم، چی شد. (جدی) تو اصلاً منو درک نمیکنی.
محمود: چکار باید بکنم، بگو
مهدیس: اگه راست میگی بگو ببینم، رنگ مورد علاقهی من چیه؟
محمود: (سریع و حفظ کرده) آبی آسمونی.
ماشاالله یادداشت میکند.
مهدیس: چه گلی رو بیشتر دوست دارم؟
محمود: گل مریم
ماشاالله یادداشت میکند.
مهدیس: (خوشحال) او... مای گاد. غذای مورد علاقهام؟
محمود: رست بیف ایتالیایی.
ماشاالله یادداشت میکند.
مهدیس: واسه تولدم چی دوست دارم برام بخری؟
محمود: یه سینه ریز ایتالیایی همراه با یه بغل گل مریم. (جلویش خم شده و گل رویایی را تقدیمش میکند. ماشاالله یادداشت میکند، بلند شده و به سمت آنان میرود)
ماشاالله: به به به...... عروس خانم. خوشگل خانم. شانس بهت رو آورده که امروز من شما را دیدم. طالع بلندی داری. بختت سفیده، پیشانیت پر ماه و ستاره. (به زور دست مهدیس را میگیرد) دستت بده، دستت بده فالت بگیرم. (مهدیس میکوشد دستش را عقب بکشد، ماشاالله به زور کف دستش را باز میکند) چه زوری داری، خاله.... ها......... (کف دستش را میبیند) چه خط و خطوط پر راز و طول و درازی. این خط رو میبینی؟ این ... این (مهدیس نمیبیند. ماشاالله آرام) کور هم هست. ایناها، این خط. این خط طول عمر تویِ عروس گلم. (اجازه صحبت به مهدیس نمیدهد) عمر بلندی داری، تازه هم که ازدواج کردی، عروس خانوم. مبارکه.... مبارکه (به محمود ریز نگاه میکند) عجب آقای خوش قد و بالایی، چه خوش تیپ هم هست. (مهدیس جلوی نگاهش قرار میگیرد. ماشاالله آرام) نمیدونم برای چی، خر شده تو رو گرفته. (بلند) عروس گلم، این خطها رو میبینی. سه نفر به زندگیت حسودیشان میکنه، چشم دیدنت رو ندارن. فقط میخوان زندگیت رو به هم بریزن. (مهدیس دستش را میکشد)
مهدیس: برو خانوم. من اصلاً به فال و فالگیری اعتقاد ندارم. آی ام ساری
ماشاالله: (نمیفهمد) ها.... خوب بود بچه تهران نبودی. (مسخره میکند) ساری. من خودم توی ساری، کلی مرید دارم. فکر کردی من از این فالگیر الکیهایم، دختر جان. من مدیوم دارم. میدانی مدیوم یعنی چی؟ سالی دو بار میرم هندوستان، آبگرد (آپگرید) میشم. اصلاً میخوای بگم اسمت چیه؟ مهدیس خانوم، من خیلی چیزها از تو میدانم، از گذشتهات، از آیندهات. میخوای بگم چه رنگی رو بیشتر از همه دوست داری؟ ها... آبی آسمانی. بگم چی غذایی رو بیشتر دلت میخواد بلنبونی؟ رست بیف ایتالیایی. از آیندهات هم میدانم، بیا... بیا، در گوشت بگم. (در گوشی) همین شوهر خوش قد و بالات قراره برای جشن تولدت یک سرویس سینه ریز ایتالیایی بخره، از بس گوش بلنده.
مهدیس: برو خانم، هر چی از خودمون شنیدی به خودمون تحویل میدی. برو دست از سر ما بردار، بفرمایید. (هلش میدهد)
ماشاالله: ای وای، چه عجوزهای این. (رو به محمود) خدا به داد دل تو برسه.
مهدیس: برو ببینم. من اعتقاد ندارم، خانوم جون.
ماشاالله: نگو نگو نگو، همین هفته قبل روی همین صندلی، یک دختر خیلی از تو خوشگلتر و خوش قد و قامتتر، گفت اعتقاد ندارم. از در پارک رفت بیرون یک تریلی همچنین لهش کرد، همچین لهش کرد که فقط کف دستش ماند کف آسفالت.
مهدیس: عجب گیری افتادیم ها، مای گاد، محمود به دادم برس، بگو ولم کنه.
محمود: بفرمایید خانوم، بفرمایید برید یک نفر دیگر رو خر کنید.
ماشاالله: (به طرف محمود میرود) شکسته نفسی میفرمایید، شاه داماد. دلم برات میسوزه، چطوری میخوای با این عجوزه سر کنی. دستت بده فالت بگیرم که میدونم دلت پر از غم و غصه است.
مهدیس: (بین آن دو قرار میگیرد) برو خانوم به شوهر من چکار داری؟ خجالت بکش.
ماشاالله: شوهرم.... شوهرم، خودت خجالت بکش. اون جای نوهی منه.
(از آن دو جدا شده و به سر جای خودش برمیگردد. سفرهاش را پهن کرده و مشغول خوردن غذا میشود)
مهدیس: میبینی... میبینی چقدر بدبختم.
محمود: چی شده؟
مهدیس: (با گریه و عشوه) روز اول عقدم باید بیام توی این پارک و با این آدما سر و کله بزنم. من چقدر بدبختم.
محمود: این چه حرفیه عزیزم، تو وقتی منو داری اصلاً نباید به چیز دیگه فکر کنی.
کاظم وارد میشود و در حال گدایی است. با دیدن محمود و مهدیس به سمت آنها رفته و شروع به گدایی میکند. محمود و مهدیس غرق در یکدیگر، توجهی به کاظم نمیکنند.
کاظم: (با لهجه مشهدی) به من عاجز بینوا کمک کنن. اگر داراین ده هزار تومن، دارای خسیسن، پنج هزار تومن، تو سرش بخوره دو هزار تومن. آتیش زدم به مالم هزار تومن. خیلی گداین پانصد تومن. عمراً اگر پایین تر بیام، سیصد تومن. (با عصبانیت آندو را نگاه میکند. وقتی متوجه میشود آن دو غرق در چشمان یکدیگرند، پشت صندلی رفته و با دست بین نگاه آن دو میپرد. ذوق زده رو به تماشاچی) دارن لاو مترکونن. مثل فیلمهای هندی. الان یک هندی براشان بازی کنم که کیف کنند. (به تقلید نابینایی جلوی صحنه میآید و نمایش بازی میکند) پدر، تو منو دوست نداشتی پدر. نه نه نه اجازه نمیدم منو بغل بگیری پدر، دستهای تو هیچ وقت منو بغل نگرفته پدر. من فقط سیلی تو رو به یاد دارم، پدر. پدر پدر پدر، اولین سیلی که به گوشم زدی پردهی گوشم پاره شد پدر، من کر شدم پدر. از روی کوه وقتی من و الاغت میخواستیم بیفتیم، اول الاغت رو گرفتی پدر. یادت میاد، من هفت تا تپه مثل.... افتادم پایین چلاق شدم پدر. (به محمود و مهدیس نگاه میکند. آن ها بی توجه هستند. عصبانی نقش دیگری بازی میکند.) (با فریاد) خدا.... من اعتراض دارم. کجا باید شکایت بنویسم؟ چشمام رو ازم خواستی، بهت دادم. اما چرا این جا. من اعتراض دارم. چرا کنار راین؟
محمود: (از صدای بلند کاظم برخواسته و به سمت او میرود) چی شده داداش؟ چی شده؟
کاظم: (سرش را میان آغوش محمود میگیرد) ترکوندی؟
محمود: (نفهمیده) جان؟
کاظم: میگم دلم، دلم،
محمود: دلت چی؟
کاظم: ترکید. (با دهان صدای ترکیدن ایجاد میکند)
محمود: خدا نکنه.
کاظم: به من عاجز بینوا کمک کنن.
محمود: جان...... برو بابا (برخواسته و به سمت مهدیس میرود) ما رو بگو گفتیم چی شده؟ پاشو بریم خانوم.
مهدیس: اوه مای گاد، چه بی احساسی محمود.
محمود: مادیات با شور و احساس و عشق منافات داره. مادیات رو از خودتون دور بریزید و عشق واقعی را تجربه کنید.
مهديس : اوه ، ماي گاد چه رمانتيك آقا محمود ، يه هزار ماني بهش بده
محمود : چكار كنم ؟
مهديس : ماني ، گفتم ماني بهش بده .
محمود : دست شما درد نكنه . مامانم رو بدم به اين ؟
كاظم : بهه . شانس ما رو باش . خانم جون زبون خواهر شوهر بدتره . بگو خواهرش رو بده بهم
مهديس : اوا ؛ چه شوگره اين
كاظم : شوفر كجا بوده خانم ؟ كلاس آدمو مياري پائين . متكدي پيشكسوت اينترنتي دات آنلاين
محمود : برو اون ور ببينم . پررو ، خجالتم نمي كشه
كاظم : پسرم ، عصباني نشو ... بي ادب بشي دوستت ندارم . محمود : مرتيكه ، ميزنم لهت ميكنم ها . مهديس : آقا محمود ، فكرشم نمي كردم اينقدر بي ادب باشي كاظم : اشكال نداره عروس گلم . پدر كه بالاي سر آدم نباشه ، خب ( سري تكان ميدهد ) محمود : درست صحبت كن كه ميزنم فكت ... ( مهديس بين آندو قرار ميگيرد ) مهديس : بسه ... يه كمكي بهش بكن بره رد كارش ديگه . محمود : پول هم بهش بدم . عمرأ مهديس : باشه ، خسيس . خودم بهش ميدم.( كيفش را ميگردد. پول ندارد. كارت اعتباري در مي آورد ) جناب متكدي ، اينطرف ها عابر بانك كجاست ؟ كاظم : عروس گلم . جهت رفاه حال مشتريان من عابر بانك سيار دارم ( دستگاه پٌز را از كيفش بيرون ) بفرمائيد . رفاه حال شما آرزوي ماست . مهديس : او ماي گاد . چه جالب ( كارتش را ميكشد . تلفن همراه كاظم زنگ ميزند و گوشي را در ميآورد . محمود و مهديس به جهت مدل بالا بودن گوشي هاج و واج ميمانند . كاظم رو به محمود ) كاظم : پسرم پولي چيزي لازم داري تعارف نكن ؟ محمود : نخير ، ممنون . بفرماييد كاظم : اه ... داري ؟ يا داري كلاس ميزاري ؟ ... كو ببينم . محمود : ( دسته اي پول بيرون ميآورد ) ببين ... بفرما . كاظم : ( دسته پول را ميگيرد ) نه بابا.. باريكلا.( از بين آنها يكي را بيرون ميكشد و به محمود ميدهد ) بيا پسرم ، پول تو جيبت باشه جلو خانمت كم نياري . محمود : خيلي پررويي . بده ببينم ( تلاش ميكند پول را از كاظم بگيرد ) كاظم : دخترم عجب شوهر خسيسي داري . در اين لحظات كه بايد از مصاحبت با تو لذت ببره حرص مال دنيا ميزنه . مهديس : آقا محمود ( با گريه و زاري ) ساري ، آي ام ساري محمود : بزار پولم رو بگيرم ، بعد ميريم ساري . كاظم : ساري چيه پسر ؟ ميگه با يه آدم خسيس نميشه يه عمر زندگي كرد . عكسم رو بده ، عكست رو بگير . ديگه نميتونم تحمل كنم . ميرو دور از تو با دنياي خود خلوت كنم . محمود : اينها همه رو اون گفت . كاظم : پس نه . من نميتونم دور از تو زندگي كنم . ( با عشوه زنانه ) سر تخته بشورنت . محمود : ( به طرف مهديس ميرود ) عزيزم . هر چي پول دارم فداي يه تار موت . ( روي نيمكت كنار مهديس قرار گرفته و به گفتگو مشغول ميشوند . موبايل كاظم دوباره زنگ ميخورد . كاظم گوشي را جواب داده و به سمت جلوي صحنه مقابل فالگير ميرود . آن طرف خط ماشاا... است كه از سوي ديگر صحبت ميكند . كاظم : الو .... شركت حمايت از متكديان پيشكسوت آنلاين ... بفرماييد . ماشاا... : الو ... كاظم ؟ كاظم : ( با صداي زنانه ) من منشي آقا كاظم آقا هستم . آقا كاظم آقا جلسه تشريف دارن . ماشاا... : آقا كاظم آقا غلط كردن . درست حرف ميزني يا درستت كنم ؟ كاظم : اوا ، چه بي ادب . الان وصل ميكنم ، اما اگه عصباني بشن خودتون بايد جواب بدين ( آهنگي را ميخواند و صدايش را عوض ميكند ) الو ، خانم چن بار بگم جلسه دارم وصل نكنيد ، شما اخراجيد ... الو ... بفرماييد ماشاا... : تا ده ميشمرم مياي كنار درخت چنار ، فهميدي ؟ كاظم : به به ، همسر عزيز و گرامي . من الان يه جلسه دو فوريتي با جناب شهردار پيرامون حمايت از پيشكسوتان متكدي و هنرمندان فالگير كه فرهنگ عميق خرافه را ترويج داده و شبانه روز در خدمت به عاشقان و عاقلان خرافات ميكوشند ، مشغولم . به محض اين كه جلسه تمام شد به منشي ام ( فالگير كه از اواسط تلفن متوجه كاظم شده و روبروي او قرار گرفته ، مواجه ميشود ) كه البته الان اخراجش كردم ، ميگم غلط كردي وقتي من الان توي پاركم جلسه ميزاري . ( گوشي را قطع ميكند ) سلام ماشاا... : سلام ، آقا كاظم آقا . كاظم : غلامم . ماشاا... : ( كرواتش را ميگيرد ) حرف نزن ، بگو . كاظم : ( با گريه ) ماشاا... خانم . اگه حرف نزنم چطوري بگم ؟ ماشاا... : مو نمدانم . فقط بگو كاظم : چي ؟ چي بگم ؟ ماشاا... : رنگ مورد علاقهي مو چيه ؟ كاظم : رنگ مورد علاقهي شما ؟ ماشاا... خانم . مو به رنگ مورد علاقهي شما چيكار درم . مو غلط كردم اگه به رنگ مورد علاقهي شما كار داشته باشم . باز سكينه مان آمده بوده اينجا ؟ چيزي گفته ؟ چه زود باوري ماشاا... جان مو به رخت و لباس شما هم كاري ندارم چه برسه به رنگ مورد علاقه تان . اين حرفا چيه ؟ ماشاا... : ( عصباني ) ولش كن . غذا ، ها ، غذاي مورد علاقهي مو چيه ؟ زود باش بگو ؟ كاظم : ( زير لب وردي ميخواند و چند بار فوت ميكند ) هي گفتم فالگيري رو بزار كنار ، بفرما . جن و پري ها رو عصباني كردي ، آمدن به جلدت . هي گفتي مخوام فرهنگ خرافه را حفظ كنم . يك نفر از وزارت فرهنگ گفت باريكلا . واي خدا زنم از دست رفت ( با تلفنش تماس ميگيرد ) الو اورژانس . زنم از دست رفت به دادم برسن . .... بله .... همي پارك درختي . ( گوشي را قطع ميكند ) اينقدر فرهنگ سازي كردي ، بيمه هم ندارم ماشاا... : خودت رو به اون راه نزن كاظم ( گريه كنان ) حيف مو كه زندگي ام رو به پاي تو گذاشتم . 15 سال آزگار كلفتي خودت و بچه هات رو كردم يك هديه كوچولو برام گرفتي ؟ ها ... گرفتي ، بگو ؟ كاظم : نه ... حالت خيلي خرابه ماشاا... : خودت رو به اون راه نزن ... ( اشاره به مهديس ) همو عجوزه رو ميبيني . ديروز تازه عقد كرده ، شوهرش انگشتر براش خريده كاظم : پس بگو ، آتيش از گور اين عروس خانم بلند ميشه ... ها ! ماشاا... : آتيش نيست ، واقعيته . هر وقت گفتم پول بده ، گفتي ندارم . رخت و لباس ندارم گفتي عيد كه بشه . گفتم مردهاي مردم اينجوري گفتي زن هاي مردم اونجوري . مو به چي تو دلم خوش باشه ها ... بگو ؟ كاظم : به قد بلندم ... به مو هاي كمندم ... ماشاا... : ( با مسخرگي ) كدوم موهاي كمندت ؟ زندگي جيب پر پول ميخواد ( كنار كاظم ايستاده و جيبش را ميزند )دو زار پول داري ؟ كاظم : باور كن ماشاا... خانم ، جون خودم نباشه جون خودت ، مردم خيلي خسيس شدن . جون شما از صبح دويست تومنم كار نكردم . ماشاا... : جون خودت ، از خودت مايه بزار كاظم : آخه جون شما عمر و زندگي منه . آگه زبونم لال شما نباشي ، مو هم مردم . اصلأ مردم فرهنگ تكدي گري ندارن . به جون ماشاا... پول كه نمدن بماند اينقدر مينالند كه پول هم ميگيرن . ماشاا... : ( جيب ديگرش را ميزند ) آره ... ارواح عمه ات . ( به بيني اش اشاره ميكند ) اينجاي آدم دروغ گو . كاظم : دست شما درد نكنه . مو اگه دارم زحمت ميكشم كه فقط بخاطر شما و بچه هاي ماشاا... خانم . حالا حرفم رو باور نميكني . پول مثل چرك كف دست . مو اصلأ از پول بدم مياد . خودت كه مو رو مي شناسي ماشاا... : ( وقتي جيب كت كاظم را ميزند ، متوجه انگشتر زنانه اي ميشود ) كاظم .... اين چيه ؟ كاظم : ( اول متوجه نشده ) يعني تو نميداني ؟ انگشتر . ماشاا... : خودم ميدانم انگشتر.... توي جيب تو چيكار ميكنه ؟ كاظم : ( دست به همان جيبي كه انگشتر در آن بود ميكند و خودش را گم كرده ) الان كه دست توي ، توي جيب مو نبوده . ماشاا... : تو رفتي زن گرفتي ؟ ها ... بو دده بو دده . گفتم چند وقته عوض شدي . قبلأ اضافه كاري واي نميايستادي . كاظم : صدات رو بيار پايين ، آبروم رفت . اين اصلأ مال يكي از همكارام ، پول بهش قرض دادم انگشتر امانت گذاشت . ماشاا... : چه غلطا .... پول نداري جو بگيري ، قرض به مردم هم ميدي ؟بدبختم كردي كاظم . كاظم : يواش ... آروم بگير بهت مُگم . ( مهديس و محمود متوجه دعوا شده و جلو ميآيند ) مهديس : خانم ... چيزي شده ؟ كمك ميخواي ؟ كاظم : نه چيزي نيس ، عروس گلم . ماشاا... : چي ... عروس گلم ؟ ( به محمود ، با گريه ) پس پسري به اين نره غولي داري ؟ محمود : درست صحبت كن خانم ؟ كاظم : ( از يقه محمود ميگيرد ) وايستا عقب ببينم . ( به ماشاا... ) ماشاا... جان كوتاه بيا ، اين حرف ها چيه ؟ ماشاا... : پس براي چي بهش گفتي عروس گلم ؟ كاظم : خب عروس ديگه ، مگه نگفتي ديروز عقد كردن ؟ ماشاا... : ( با گريه ) بو دده واي بو دده . مگه 15 سال پيش مو نو عروس نبودم ؟ پس چرا به مو يكبار نگفتي عروس گل مهديس : او ماي گاد ... چه افاده ها . خودش رو با من مقايسه ميكنه ؟ ماشاا... : خدايا توبه ... خدا اون روز رو نياره كه من خودم با تو مقايسه كنم ، عجوزه . مو كه 15 سال پيش يك پيشاني داشتم . حال و روزم اي شد واي به حال تو كه شوهرت از همو اولش دغل و كلك بازه . محمود : اه ... هر چي به دهنت ميرسي بگو ، مواظب باش وگرنه همچي ... كاظم : ( قطع ميكند ) مواظب نباشه چكار ميكني ؟ به مو مگن آقا كاظم آقا ، جلوي زنت نزنم لهت كنم ها ! ( آرام )آتيش به زندگي مو ميزني ، زن ذليل ها . محمود : من به زندگي تو چيكاردارم ؟ يك ساعت با زنم اومدم پارك ، غدغن ؟ كاظم : نخير .... چرت و پرت هاي زن ذليلانه غدغن ( كاظم و محمود سمت چپ صحنه و ماشا... و مهديس سمت راست قرار ميگيرند ) ماشاا... :  

ارسال نظر(2)