ادامه مطلب...
|
قطعات ادبی
شعر، داستان، فیلمنامه، نمایش، نقدادبی و ...
ايليا كودك شيطون و بازيگوشم
دوشنبه 01 مهر 1392 توسط foozhan
روياهاي من
سهشنبه 22 مرداد 1392 توسط foozhan
دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا خدا را هم بنده نباشم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا بدهكارانم از طلبكاران بيشتر شوند. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا وقتي پشت فرمان ماشين هستم، چشمم مدام به آمپر بنزين نباشد و مجبور نباشم براي تهيهي پول بنزين مسافر سوار كنم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا وقت آشتي با زنم با دسته گل و شيريني به خانه بروم، تولدش را جشن بگيرم و سالگرد ازدواجمان را در رستوراني (خارج از شهر چه بهتر) يادآور شوم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا ديگر پشت چراغ قرمز در گرماي طاقت فرساي تابستان مجبور نباشم شيشههاي ماشينم را بالا بدهم كه مثلاً از كولر استفاده ميكنم؛ تا جلوي ديگر ماشينها آرزو كنم كه چراغ سبز شود مبادا از ريزش عرق از سر و كولم رانندههاي ديگر متوجهي موضوع شوند. آنقدر پولدار شوم تا به قول (مهسا شيرازي) راني را كه ميخورم به فكر پورهي چسبيده به ته قوطي نباشم كه نميدانم چرا هرگز جدا نميشود. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا ميوه را نوبرانه براي خانه بخرم. آنقدر پولدار شوم كه قيمت هر چه را قبل از خريد از فروشنده نپرسم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم كه با ليستي بلند به سوپر ماركت بروم و بگويم: «از فلان دو كيلو، فلان يك كيلو... دو تا هم از آن... شش تا از آن... دو كيسه برنج، روغن جامد و مايع... كاش گوشت و مرغ هم داشتي كه مجبور نميشدم دو چهارراه بالاتر بروم. بيزحمت به شاگردت بگو بزاره توي ماشين... همون شاسي بلنده» آه... دلم ميخواهد آنقدر پولدار بودم تا تعطيلات تابستاني را، نه در جزاير قناري كه در جزيرهي كيش خودمان به سر ميبردم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار بودم كه از معدل بيست فرزندم ترس به جانم نميافتاد كه چگونه برايش دوچرخهاي كه قول دادم بخرم. آن قدر پولدار بودم كه وقتي چشم همسرم به پيتزا فروشي ميافتد، حواسش را پرت نميكردم و دعوا راه نميانداختم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار بودم كه دلم براي بيپولي تنگ ميشد و به همسرم ميگفتم: «ببين آنها كه ندارند، چقدر با هم مهربانتر و صميميترند.» آنقدر پولدار ميشدم كه يك دوربين ديجيتال حرفهاي، آخرين ورژن با كليهي متعلقات از قبيل لنزها، فيلترها، نورها و يك سهپايهي ساچلر تهيه كنم. آنقدر پولدار كه صبح تصميم بگيرم و بعدازظهر در جادهي شمال يا جنوب باشيم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم كه براي يك بار هم كه شده سفارش پيتزا، كنتاكي يا هر غذاي گران چرب و نرم ديگر را تلفني سفارش بدهم. آن قدر پولدار شوم كه شوخي مُد روز بچه پولدارها را كه گوشيهاي موبايل خود را جمع كرده و به آسمان پرتاب ميكنند، در حاليكه گوشي يك ميليونيام در هوا تاب خورده و با زمين خُرد ميشود، تجربه كرده و فقط بگويم: «اه... خيلي بدي... منتظر يك تماس فوري بودم.» دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه هر روز با دوستانم با خيال راحت، بدون دغدغه از هزينهي تلفن تماس ميگرفتم و احوالشان را ميپرسيدم؛ گاهي دلم خيلي برايشان تنگ ميشود. دلم ميخواهد آن قدر پولدار ميشدم كه ديگر بعدازظهر هجدهم هر ماه پاي اخبار راديو و تلويزيون نمينشستم كه كي يارانهها را ميريزند. دلم ميخواست عروسي و شادماني ديگران آنقدر برايم خوفناك نبود كه براي لباس بچهها، كادوي عروس و داماد و شاباش چه كنم؟ آنقدر پولدار بودم كه وقتي وارد كتاب فروشي ميشوم، آن تعداد كتابي كه ميخواهم بدون توجه به قيمت پشت جلدش تهيه كنم. آنقدر پول داشتم كه وقتي دوستان و نزديكان به پول نياز داشتند، اولين گزينه باشم و يا اگر آخرين گزينه شدم از كلمهي ناخوشايند «شرمنده» استفاده نكنم. دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه وقتي براي گرفتن فال قهوه داشته باشم و ساعتي براي غيبت پشت سر هر كس و ناكس داشته باشم. دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه يك تاكسي كرايه كنم، دراختيار و هر كجا كه بروم بگويم همين جا بمان، برميگردم. دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه غم نان نداشته باشم و ديگر هيچگاه شرمندگي جلوي زن و بچه را تجربه نكنم. دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه ...
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه
شنبه 13 آبان 1391 توسط foozhan
ساعت 45 : 8 بود كه آسمان غريد . يك نفر پشت در ايستاده بود ، منتظر . يك نفر پا در ركاب اتوبوس گذاشت . يك نفر خسته از كار برميگشت . يك نفر آمادهي كار شد . يك نفر يك بغل ميوه ، شيريني به خانه ميبرد . يك نفر روياي خريد يك سير گوشت در سر داشت . رعد و برق پهناي آسمان را به نور سترد . يك نفر آمد ، يك نفر رفت . مردي سيگاری آتيش زد . زني ، درجهي مايكروويو را چرخاند . دختر بچه اي هشت ساله ، به شيشهي بالا كشيدهي بنزي زد ، شيشهي ماشين كه پائين آمد دود سيگار بود و ادكلن . دخترك گفت : ـ گل دارم ، تو رو خدا يه شاخه بخرين . ساعت 45 : 8 بود كه مرد در قمار باخت . ده ميليون ، مفت . ساعت 45 : 8 زنی تنش را فروخت ، مفت . ساعت 45 : 8 يكي خوابيد . از فرط خستگي ، يكي خوابيد در عين مستي . ساعت 45 : 8 زوجي ، خوشبختي را آغاز كردند . زني زائيد ، مردي مُرد . ساعت 45 : 8 آسمان غريد ، شايد هم نغريده بود كه زنداني گوش ولع به بلندگو سپرده بود ، شايد نام آزاديش طنين اندازد . بلندگو به صدا آمد ، نام ديگري بود كه به اعدام فرا خوانده شد . ساعت 45 : 8 بود كه زن به مردش خيانت كرد . باران گرفت ، ساعت 45 : 8 . چتري باز شد . گدايي خود را به كمين كشيد . دختركي براي معشوق طنازي كرد . ترمز كاميوني نگرفت و فرزنداني ، مادر را وداع گفتند . ساعت 45 : 8 مردي يك اتول آخرين مدل خريد . نان آور خانه اي از داربست افتاد . پايش لغزيد . دختري كه تن به آغوش پسركاني داده بود به عقد جواني در آمد ، باكره . جواني محتاج به قلب ، پشت در اتاق عمل منتظر مرگ يك مرگ مغزي بود . ساعت 45 : 8 كمر غرور مردي شكست در فرياد سكوتي مرگبار . ساعت 45 : 8 پليس ، جسد مردي را در تعفن فاضلاب يافت كه گويا يك ماه پيش هستي را وداع گفته بود . ساعت 45 : 8 زني آبستن شد . بازيگري اسكار گرفت . كودكي ريد . پسري مادرش را ... . جواني از معشوق لب گرفت ، پنهاني . ساعت 45 : 8 بود كه زلزله هزاران خانواده را خاك بر سر كرد . دختري شامپاين نوشيد . پسري خودزني كرد . پارتي بر پا شد . ساعت 45 : 8 دختري آبستن حرام شد . مردي زائيد ، زير بار فقر . شعري سرود شاعري ،در عين درد . ساعت 45 : 8 ، باران باريد . باران نبود . سيل ميباريد . گاري هست و نيست ميوه فروش را با خود برد . اتومبيل آخرين سيستم زني را به جدول كوبيد . ساعت 45 : 8 بود سوت قطار دل هر غريبه اي را به درد آورد . دزدي كيفي قاپيد . مردي به نماز ايستاد . بزرگ مردي شهادت را لبيك گفت . ساعت 8:45 ...
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)
دور دور عباسي
شنبه 06 آبان 1391 توسط foozhan
بر اساس یک واقعیت تلخ اجتماعی دور ... دور ... عباسی 17 سال بیش نداشت و ساعت از هشت شب گذشته، وقتی دیدم یک موتوری مزاحمش است، سوارش کردم. سوار که شد نه سلامی و نه علیکی، رو به من گفت : می تونی این موتوری رو گم کنی؟ گمش کردم. با کمی سرعت و چند کوچه پس کوچه. خیالش که راحت شد، چشمانش را به من دوخت و گفت : امشب میتونم، خانهی شما بیام؟ تنم لرزید. ـ مگه تو خونه نداری؟ ـ نه. فرار کرده بود. در پاسخ به این که چرا؟ کمی طفره رفت و بعد آهی کشید و گفت : ـ پدرم قصد تجاوز به من را داشت. نگاهش به ویترین پر زرق و برق مغازهها ختم شد و چشمان گرد شدهی من بر صورت ظریفش. ـ مادرت؟ و مادرش چند سال قبل از دست کثافت کاریهای پدر، خود را سوزانده بود. پرسیدم : ـ قیافهات سن و سال بیشتری را میطلبد، مثلاً بیست و سه سال. ابرویی در هم کشید و گفت : ـ گَرد میکشم. چشمم را بستم، سرم سوت کشید. به چشمانش نگاه کردم، بيرنگ و تهي. دوباره پرسید : ـ خانه خالی داری؟ و در پاسخ به سکوتم گفت : ـ یعنی برای رضای خدا هم راضی نیستی، بیخانمانی شبی کنارت باشد. باز هم بچههای فلان جا، چهار ماه و نیم پیششان بودم. پرسیدم : ـ چرا نماندی؟ گفت : ـ دستگیرمان کردند. به جُرم بودن با شش مرد و رقصیدن و تنم ضربات 135 ضربه شلاق را تحمل کرد. ـ پشیمان نشدی؟ طوری نگاهم کرد، عاقل اندر سفیه. چطور میشد با او صحبت کرد؟ در چه مقطع فکری ست؟ پرسیدم : ـ سواد داری؟ گفت : ـ بلی، تا پنجم. ـ چرا ادامه ندادی؟ زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : ـ ازدواج کردم. ـ چقدر زود؟ سیگاری روشن کرد و ادامه داد : ـ در برابر پولی که پدرم به مردی 53 ساله مقروض بود، سن مطرح نبود. ـ بعد چه شد؟ ـ طلاق گرفتم. من راضی بودم او نمیخواست. ـ دیگر ازدواج نکردی؟ پکی عمیق به سیگارش زد و گفت : ـ نه. ـ بچّه هم داری؟ ـ اه ... چقدر سؤال میکنی ... نه. خدایا چه میتوانستم بکنم. ساعت نزدیک دوازده شب بود. از او خواستم پیاده شود، با تلخی گفت : ـ حالا، حالا من کجا برم؟ تو که اهل حال نبودی چرا سوارم کردی؟ سرم به شدت درد میکرد. خدایا کمکم کن. فهمیده بود که از من بخاری بلند نمیشود. قصد داشت که از راه احساس و عاطفه دلم را به دست آورد. او ترانههای عاشقانه میخواند و من غرق در افکار خود بودم. تا کی میخواهد ادامه دهد؟ آیندهاش چیست؟ با این سن کم، چند وقت زیر کثافت دوام میآورد؟ دستی به شانهام خورد. به خود آمدم. وجیهه بود. با طنازی و عشوه گری گفت : ـ آقا پسر، اگر میخوای دور دور عباسی بهمون بدی. یه جا وایسا بیام جلو بشینم، گشتیها گیرندن. دور دور عباسی. فکری به خاطرم رسید. با سرعت کناری ایستادم. پیاده که شد. به سرعت به راه افتادم. در آینه وجیهه را دیدم که ناباورانه نگاهم میکرد؛ و من فرار کردم. فرار. نه از دست وجیهه، بلکه از دست خودم. از خودم بدم آمد. سرم به شدت درد میکرد. یک دختر هفده ساله، پدری معتاد، موتور سوار مزاحم. 135 ضربه شلاق، اعتیاد به گرد، خانهی خالی. همه چیز دور سرم میچرخید ... دور دور عباسی ... پدری که به دختر 14 سالهاش مشروب تعارف میکند، نوش ... دور دور عباسی ... آخرین ضربه شلاق و نصیحت مأمور اداره منکرات که میگوید : 135 ضربه خوردی که دیگر دنبال این کار نروی ... دور دور عباسی ... و وجیهه که همان شب با بدنی خون آلود مجبور به هم آغوشی ست، مجبور به هم آغوشی... دور دور عباسی... شبهایی که میگذرد، آدمهایی متفاوت... دور دور عباسی... هم آغوشیهایی مکرر ... دور دور عباسی ... مرضهای گوناگون، از سل تا ایدز... دور دور عباسی... دور دور عباسی ... دور دور عباسی. خزان 1374
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)
روز مادر
پنجشنبه 21 اردیبهشت 1391 توسط foozhan
روز مادر بود مدرسه در شور و نشاط بچّه ها می گفتند : روز مادر چه خریدی تو برای مادرت ؟ ـ روسری گلدار ـ یک عدد چارقد آبی رنگ دیگری گفت : شانه و آئینه ای من به آنان گفتم : بر مزارش شاخه ای از گل سرخ
ميخواهم اعتراف كنم. من سيد جواد قريشي با 35 سال زندگي، متأهل و داراي دو فرزند هنوز بغضآلود ترين روز سال برايم روز مادر است. خجالت نميكشم كه بگويم هنوز به توجه هر مادري به فرزندش شديد حسودي ميكنم و گاه بغض كرده و گاه با صداي بلند گريه ميكنم. آري، من سيد جواد قريشي با 35 سال سن حتي به محبت مادرانهي همسرم به فرزندم حسادت ميكنم. اعتراف ميكنم، شايد تو... قدر گوهرت را بداني و در 24 ساعت فقط تماشايش كني. فقط تماشايش كني. فقط ...
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)
ادامه نمايشنامه
سهشنبه 19 اردیبهشت 1391 توسط foozhan
ماشاا... : اول زندگي باغ بالا و پايين نشونم ميداد ... حرف هاي قشنگ ، قشنگ .... ميگفت : سالي شش بار ميبرمت سفرآب تو دلت نميذارم تكون بخوره ... اي ددم واي ... خرش كه از پل گذشت تا طرقبه هم نبردم . مهديس : ولي محمود يك عاشق رمانتيك واقعيه ... حرفي اگه بزنه سر حرفش هست . ماشاا... : مو هم همي فكر ها رو ميكردم ... مرد ها همشان سر و پا يك كرباسن . كاظم : ( به محمود ) آي بي جنبه ان ، آي بي جنبه ان محمود : كيا ؟ كاظم : همين زن ها . خدا نكنه از سر بي عقلي ، يك قولي بهشان بدي . شصت و شش سال بعد يادشانِ . محمود : البته همهي زن ها اينجوري نيستند . كاظم : زن زنِ آقاي زِ زِ . محمود : محمود . مهديس : قرار گذاشته بود بعد عقد ببردم كيش ، نه ماه عسل ها . همين جوري . ماه عسل قراره بريم ژاپن . ماشاا... : خاك بر سرم . مگه هنوز عقد نكردين ؟ مهديس : آره ... ديروز عقد كرديم ماشاا... : پس حتمأ اينجا هم كيشِ ... نه ؟ مهديس : خب هنوز فرصت نكرديم . ماشاا... : برو دختر جان ... اگه مو رنگ طرقبه رو ديدم ، تو هم رنگ كيش رو مي بيني . هنوز مرد ها رو نشناختي . محمود : بهش قول دادم ببرمش كيش . كاظم : پس افسارت رو گرفته ... الفاتحه محمود : يعني چي ؟ كاظم : پسر جان از مو به تو نصيحت ، گربه رو دم حجله بايد بكشي ؟ زن ها جنبه دارن . فردا ببريش كيش پس فرداميگه ببرم ژاپن . محمود : اتفاقأ واسه ماه عسل قراره ببرمش ژاپن . كاظم : بفرما ... نگفتم . برو ... برو كه روي هر چي زن ذليل سفيد كردي . ماشاا... : اگه گفته بعد عقد ميبرمت كيش ، بايد زورش ميكردي كه عقد كردم چرا نميريم . مهديس : آخه الان طفلي خيلي دستش تنگِ . هر چي داشت خرج مجلس كرد . ماشاا... : ما زن ها هر چي سرمان مياد حقمانه . مثل مردا سياست ندارم كه . برو كه تو هم پيشانيت مثل خودم . مهديس : اوا خدا نكنه ... ماشاا... : اوا ... خيلي هم دلت بخواد ... با اون شوهر عفريتهي دروغگوت . مهديس : از شوهر تو كه بهتره ، لااقل گدايي نميكنه . ماشاا... : اولاً گدا نه و متكدي . دوماً شوهر من هنرمنده . همچي نقش نابينا رو بازي ميكنه كه هر خري باور ميكنه مهديس : او ماي گاد ... يعني نابينا نيس . منم باورم شد . ماشاا... : گفتم كه هر خري باور ميكنه ... شوهرم چنان اشك مردم رو در مياره كه آميتاپاچان هندي هم نميتونه . كاظم : زن جماعت عشق لوازم آرايشِ . يك ماه گشنه باشه جيكش در نمياد ولي يه ساعت ماتيك نداشته باشه دنيا رو روي سرت خراب ميكنه . محمود : من كه تجربهي شما رو ندارم ولي حرفاتون خيلي شبيه حرف هاي خدابيامرز پدرمه . كاظم : اه ... پدرت فوت كرده .... بنده خدا مادرت ، چي ميكشه مهديس : ميدوني ... حرف هاي شما خيلي شبيه حرف هاي مادرم و خواهرام . يعني همهي مرد ها مثل همند ؟ ماشاا... : حالا ديدي ... من بد ، مادر و خواهرات كه خير و صلاحت رو ميخوان . مرده ها يكيشون از ديگري بدتر . خوبشون باباي خدا بيامرز من بود كه مُرد . مهديس : حالا ميگي من چيكار كنم ؟ ماشاا... : آها ... حالا شدي دختر خوب . اول كف دستت بده فالت بگيرم ، تا بعد . كاظم : زن جماعت اگه بفهمه دوستش داري ، تمام . هيچوقت به زنت نگو دوستت دارم ماشاا... : تا حالا شوهرت گفته دوستت دارم ؟ مهديس : نه . آقا محمود ميگه عشق واقعي رو به زبون نميارن . ماشاا... : غلط كرده . از بس خودخواه و مغرورن . خودشان رو دست بالا ميگيرن و زن رو برده ميبينن ، افت داره براشون، به برده شان بگن دوستت دارم . مهديس : خواهش ميكنم ... منم همين طور . ماشاا... : به تو نميگم .... بو دده اين كيه باز ؟ محمود : يعني نبرمش كيش ؟ كاظم : نه ! محمود : آخه بهش قول دادم . كاظم : اگه ببريش فكر ميكنه چه خبره ... زن ها همين جوري مرد ها رو نوكر خودشون ميدونند . مرد بودن خودت رو ثابت كن . محمود : خب بهش چي بگم ؟ كاظم : ( در نقش محمود از موضع بالا ) اگه گفتم ميبرمت لابد صلاح بوده و الان صلاح ميدونم بگم نميريم . تمام . ماشاا... : اگه قول داده ببرت كيش ، بايد ببرت . مهديس : خب من زياد از كيش خوشم نمياد ... خيلي گرمِ . ماشاا... : بو دده ، چه افاده ها .... كيش بهانه است . اگه به قولش عمل نكنه ، ديگه هيچوقت به حرف هاش عمل نميكنه مهديس : آها ... فهميدم . ماشاا... : فكر نكنم ... حالا پاشو برو . مهديس : كجا ؟ ماشاا... : قبرستون .... خب پيش شوهرت ديگه . قد راست . سر جلو . چشم تو چشم . مهديس : ( آماده رزم ميشود ) او ماي گاد ... نميتونم . احساس ميكنم يه چيزي كم دارم ماشاا... : چي ؟ مهديس : آها فهميدم .... لباس رزم زنانه ( از كيفش يك چادر در آورده و به صورت ضربدري دورش ميپيچد ) ماشاا... : از لباس رزم واجب تر ، ابزار جنگ زنانه است . ( لنگه كفشش را به او ميدهد ) مهديس : نه پاشنه كفشت زياد بلند ني ، سيستر . خودم بهترش رو دارم . ماشاا... : كفشهاي تو كه پاشنه نداره ؟ مهديس : زبان زنانه از هر چي پاشنهي كفشِ برنده تره . ماشاا... : آفرين ... راه افتادي . برو جلو ببينم .( فرياد ميكشد) نفس كش ... كاظم : آماده اي .... كم نياري آبروي مردي و مردانگي رو حفظ كن . محمود : آمادهي آماده ام . ( هردو مثل گود زور خانه دور هم ميچرخند ) مهديس : ( با خشم ) محمود محمود : ( با عشق ) مهديس ( وا ميرود . كاظم به سمت او رفته و شانه هايش را ماساژ ميدهد ماشاا... هم چيزهايي به مهديس ميآموزد دوباره چرخ ميگيرند ) مهديس : مگه قرار نبود منو ببري كيش ؟ محمود : خب كه چي ؟ مهديس : چرا منو نبردي ؟ محمود : اون موقع صلاح دونستم ببرمت حالا صلاح اينه كه نبرمت . فهميدي ؟ مهديس : ( با عشق ) محمود ( روي زمين غش ميكند . محمود و كاظم از پيروزي خوشحالي ميكنند و ماشاا... به سمت مهديس رفته و او را باد ميزند . با به حال آمدن مهديس دوباره نبرد آغاز ميشود ) محمود : مهديس مهديس : ( با خشم بسيار ) محمود محمود : اوا سوسك ... ( مهديس جيغ ميكشد . كاظم و محمود ميخندند . دوباره رجز خواني شروع ميشود ) مهديس : اگه منو دوست داري بگو ، بگو آي لاو يو . دوستت دارم محمود : عمرأ ... مهديس : پس يعني دوستم نداري ( گريه ميكند ) محمود : گريه نكن ، من طاقت گريه هات رو ندارم ... مهديس ، غلط كردم . همين فردا ميريم كيش( ماشاا... . مهديس از بابت پيروزي از خوشحالي جيغ ميكشند و پايكوبي ميكنند ) كاظم : خاك عالم بر سر زن ذليلت كنند ، باختي محمود : بدرك . من تاب ديدن اشك هاي زنم رو ندارم . ( دكتر آمبولانس وارد ميشود ) دكتر : ببخشيد ... يك مريض اين اطراف نديدين . ماشاا... : چرا اينجاست ؟ ( به كاظم اشاره ميكند ) دكتر : چش شده ؟ ماشاا... : اونجاش سوخته . دكتر : خانم من جدي هستم . از پارك تماس گرفتن مركز و گفتن يه مريض بد حال توي پارك هست . همهي پارك رو گشتيم و مريضي پيدا نكرديم . كاظم : بعله آقاي دكتر ، من تماس گرفتم . زن من مريضِ . من مريضم كه با اين ديوونه ازدواج كردم . بيچاره ام كرده دكتر : آرام عزيزم ، آرام . مشكلتون چيه . كاظم : از صبح تا شب جون ميكنم به جاي دستت درد نكنه فقط غرو لند ميكنه . دكتر : مشكلات مادي توي همهي زندگي ها هست . اون زوج خوشبخت رو نگاه كنيد . شما بايد به اون ها درس زندگي بدين ، جانم . اون ها رو به ادامهي زندگي اميدوار كنيد ، جانم . كاظم : ماشاا... خانم ، ميبيني چه خوب حرف ميزنن . مو مو ياد بچه گيم افتادم . مدرسهي موش ها ... خانم معلم &nbs ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(5)
نمایش طنز و کمدی چرخ زندگی
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391 توسط foozhan
«ما یک گروه کوچک نمایش در مشهد داریم. گروهی به نام اندیشههای نو که سالهاست در زمینهی نمایش فعالیت دارد. «نمایشها و اجراهای آن را به طور کامل در بیوگرافی هنریام ذکر کردهام.» یکی دیگر از فعالیتهای گروه تشکیل کلاس نمایشنامه نویسی و داستان نویسی است. برخی از اعضاء که علاقمند به نوشتن هستند در این کلاس شرکت میکنند و گاه به صورت کلاسی و گاه فردی مطلب مینویسند. طرح و داستان نمایشنامهای که در زیر میخوانید متعلق به خانم راضیه جلال آبادی از اعضاء گروه است که بنده برای آن دیالوگ نوشتهام. این قصه به صورت سفارشی از سوی فرهنگسرای خانواده در مشهد به گروه پیشنهاد شد و خانم جلال آبادی زحمت طراحی قصهاش را کشید. ایشان در این قصه کوشیده است تفاوت بین ازدواج دو نسل گذشته و حال را به تصویر بکشد و با توجه به خواستهی سفارش دهنده که اجرای نمایش را برای زوجهای جوان در نظر داشت، از فضای کمدی و طنز سود برده است. من نیز برای دیالوگ نویسی کوشیدم از دیالوگهای روان، ساده و امروزی استفاده کنم تا با فضای کار هارمونی ایجاد کند. خانم جلال آبادی در قصه از مشکلاتی قدیمی و کهنه که هنوز هم باعث جدایی و طلاق در زندگی میشود مثل دعوای عروس و مادر شوهر، گربه را دم حجله کشتن و .... که از دیرباز سهم بسزایی در آمار طلاق داشته به سادگی یادآوری میکند و هشدار میدهد. خواندن این نمایشنامه را به دلیل اختصاصی بودن فن نمایش، اگر چه دارای جذابیتهایی طنز است به غیرعلاقمندان توصیه نمیکنم. نمایشنامه نویسی و نمایشنامه خوانی نیازمند شناخت صحنه و ابزار آن است که شاید برای همهی کاربران جالب توجه نباشد. بهرحال چون میکوشم در همهی زمینههای ادبی در وبلاگم نمونهای داشته باشم، چند نمونه نمایشنامه برای علاقمندان میگذارم. ضمناً عزیزانی که تمایل دارند در کلاسهای ادبی گروه شرکت کنند و از مزایای رایگان بودن آن استفاده کنند، میتوانند با ارسال ایمیل مکاتبه فرمایند.
نمایشنامه کمدی: چرخ زندگی بازیگران: محمود ـ 26 ساله مهدیس ـ 22 ساله ماشاالله ـ 35 ساله ـ فالگیر کاظم ـ 40 ساله ـ متکدی فضای صحنه، قسمتی از پارک است. دو نیمکت یکی در قسمت چپ و جلوی صحنه و دیگری به صورت قرینه در راست عقب صحنه قرار گرفته است. عناصر دیگری همچون درخت و سبزه برای آرایش صحنه قرار دارد. مهدیس و محمود از انتهای چپ صحنه وارد و در حال گفتگو به سمت نیمکت عقب رفته و مینشینند. مهدیس: تو منو دوست نداری. محمود: اه... این چه حرفیه؟ من که به قولم وفا کردم. مهدیس: چی؟ همین که عقدم کردی، به همهی قولات وفا کردی؟ محمود: یکی یکی. بزار مهر عقدنامه خشک بشه. ماشاالله که گویی خسته از کار روزانه است، از چپ جلوی صحنه،وارد شده و همان جا بساطش را پهن میکند. ماشاالله متوجه مهدیس و محمود شده و همچون یک شکارچی که شکاری تازه یافته، خودش را از دید آن دو پنهان میکند و به حرفهای آنان گوش داده و گاه آن ها را مسخره میکند و گاه چیزی یادداشت میکند. مهدیس: اوه، مای گاد. تو اصلاً احساسات منو درک نمیکنی. محمود: من؟ تو همهی امید و آرزوی منی. تو عشق منی. مهدیس: فقط حرف میزنی. اه... یو کَن اِسپیک انگلیش؟ محمود: هـــــا؟ مهدیس: بی کلاسی، میفهمی. بی کلاس محمود: تو هم هی دوزار سوادت رو بکوب فرق سر ما. مهدیس: (بغض کرده) سر من داد میزنی؟ محمود: من کی داد زدم؟ مهدیس: (بغض کرده) میخوای منو بزنی؟ اوه... مای گاد. محمود: من غلط بکنم. مهدیس: (زار میزند) چی فکر میکردم، چی شد. (جدی) تو اصلاً منو درک نمیکنی. محمود: چکار باید بکنم، بگو مهدیس: اگه راست میگی بگو ببینم، رنگ مورد علاقهی من چیه؟ محمود: (سریع و حفظ کرده) آبی آسمونی. ماشاالله یادداشت میکند. مهدیس: چه گلی رو بیشتر دوست دارم؟ محمود: گل مریم ماشاالله یادداشت میکند. مهدیس: (خوشحال) او... مای گاد. غذای مورد علاقهام؟ محمود: رست بیف ایتالیایی. ماشاالله یادداشت میکند. مهدیس: واسه تولدم چی دوست دارم برام بخری؟ محمود: یه سینه ریز ایتالیایی همراه با یه بغل گل مریم. (جلویش خم شده و گل رویایی را تقدیمش میکند. ماشاالله یادداشت میکند، بلند شده و به سمت آنان میرود) ماشاالله: به به به...... عروس خانم. خوشگل خانم. شانس بهت رو آورده که امروز من شما را دیدم. طالع بلندی داری. بختت سفیده، پیشانیت پر ماه و ستاره. (به زور دست مهدیس را میگیرد) دستت بده، دستت بده فالت بگیرم. (مهدیس میکوشد دستش را عقب بکشد، ماشاالله به زور کف دستش را باز میکند) چه زوری داری، خاله.... ها......... (کف دستش را میبیند) چه خط و خطوط پر راز و طول و درازی. این خط رو میبینی؟ این ... این (مهدیس نمیبیند. ماشاالله آرام) کور هم هست. ایناها، این خط. این خط طول عمر تویِ عروس گلم. (اجازه صحبت به مهدیس نمیدهد) عمر بلندی داری، تازه هم که ازدواج کردی، عروس خانوم. مبارکه.... مبارکه (به محمود ریز نگاه میکند) عجب آقای خوش قد و بالایی، چه خوش تیپ هم هست. (مهدیس جلوی نگاهش قرار میگیرد. ماشاالله آرام) نمیدونم برای چی، خر شده تو رو گرفته. (بلند) عروس گلم، این خطها رو میبینی. سه نفر به زندگیت حسودیشان میکنه، چشم دیدنت رو ندارن. فقط میخوان زندگیت رو به هم بریزن. (مهدیس دستش را میکشد) مهدیس: برو خانوم. من اصلاً به فال و فالگیری اعتقاد ندارم. آی ام ساری ماشاالله: (نمیفهمد) ها.... خوب بود بچه تهران نبودی. (مسخره میکند) ساری. من خودم توی ساری، کلی مرید دارم. فکر کردی من از این فالگیر الکیهایم، دختر جان. من مدیوم دارم. میدانی مدیوم یعنی چی؟ سالی دو بار میرم هندوستان، آبگرد (آپگرید) میشم. اصلاً میخوای بگم اسمت چیه؟ مهدیس خانوم، من خیلی چیزها از تو میدانم، از گذشتهات، از آیندهات. میخوای بگم چه رنگی رو بیشتر از همه دوست داری؟ ها... آبی آسمانی. بگم چی غذایی رو بیشتر دلت میخواد بلنبونی؟ رست بیف ایتالیایی. از آیندهات هم میدانم، بیا... بیا، در گوشت بگم. (در گوشی) همین شوهر خوش قد و بالات قراره برای جشن تولدت یک سرویس سینه ریز ایتالیایی بخره، از بس گوش بلنده. مهدیس: برو خانم، هر چی از خودمون شنیدی به خودمون تحویل میدی. برو دست از سر ما بردار، بفرمایید. (هلش میدهد) ماشاالله: ای وای، چه عجوزهای این. (رو به محمود) خدا به داد دل تو برسه. مهدیس: برو ببینم. من اعتقاد ندارم، خانوم جون. ماشاالله: نگو نگو نگو، همین هفته قبل روی همین صندلی، یک دختر خیلی از تو خوشگلتر و خوش قد و قامتتر، گفت اعتقاد ندارم. از در پارک رفت بیرون یک تریلی همچنین لهش کرد، همچین لهش کرد که فقط کف دستش ماند کف آسفالت. مهدیس: عجب گیری افتادیم ها، مای گاد، محمود به دادم برس، بگو ولم کنه. محمود: بفرمایید خانوم، بفرمایید برید یک نفر دیگر رو خر کنید. ماشاالله: (به طرف محمود میرود) شکسته نفسی میفرمایید، شاه داماد. دلم برات میسوزه، چطوری میخوای با این عجوزه سر کنی. دستت بده فالت بگیرم که میدونم دلت پر از غم و غصه است. مهدیس: (بین آن دو قرار میگیرد) برو خانوم به شوهر من چکار داری؟ خجالت بکش. ماشاالله: شوهرم.... شوهرم، خودت خجالت بکش. اون جای نوهی منه. (از آن دو جدا شده و به سر جای خودش برمیگردد. سفرهاش را پهن کرده و مشغول خوردن غذا میشود) مهدیس: میبینی... میبینی چقدر بدبختم. محمود: چی شده؟ مهدیس: (با گریه و عشوه) روز اول عقدم باید بیام توی این پارک و با این آدما سر و کله بزنم. من چقدر بدبختم. محمود: این چه حرفیه عزیزم، تو وقتی منو داری اصلاً نباید به چیز دیگه فکر کنی. کاظم وارد میشود و در حال گدایی است. با دیدن محمود و مهدیس به سمت آنها رفته و شروع به گدایی میکند. محمود و مهدیس غرق در یکدیگر، توجهی به کاظم نمیکنند. کاظم: (با لهجه مشهدی) به من عاجز بینوا کمک کنن. اگر داراین ده هزار تومن، دارای خسیسن، پنج هزار تومن، تو سرش بخوره دو هزار تومن. آتیش زدم به مالم هزار تومن. خیلی گداین پانصد تومن. عمراً اگر پایین تر بیام، سیصد تومن. (با عصبانیت آندو را نگاه میکند. وقتی متوجه میشود آن دو غرق در چشمان یکدیگرند، پشت صندلی رفته و با دست بین نگاه آن دو میپرد. ذوق زده رو به تماشاچی) دارن لاو مترکونن. مثل فیلمهای هندی. الان یک هندی براشان بازی کنم که کیف کنند. (به تقلید نابینایی جلوی صحنه میآید و نمایش بازی میکند) پدر، تو منو دوست نداشتی پدر. نه نه نه اجازه نمیدم منو بغل بگیری پدر، دستهای تو هیچ وقت منو بغل نگرفته پدر. من فقط سیلی تو رو به یاد دارم، پدر. پدر پدر پدر، اولین سیلی که به گوشم زدی پردهی گوشم پاره شد پدر، من کر شدم پدر. از روی کوه وقتی من و الاغت میخواستیم بیفتیم، اول الاغت رو گرفتی پدر. یادت میاد، من هفت تا تپه مثل.... افتادم پایین چلاق شدم پدر. (به محمود و مهدیس نگاه میکند. آن ها بی توجه هستند. عصبانی نقش دیگری بازی میکند.) (با فریاد) خدا.... من اعتراض دارم. کجا باید شکایت بنویسم؟ چشمام رو ازم خواستی، بهت دادم. اما چرا این جا. من اعتراض دارم. چرا کنار راین؟ محمود: (از صدای بلند کاظم برخواسته و به سمت او میرود) چی شده داداش؟ چی شده؟ کاظم: (سرش را میان آغوش محمود میگیرد) ترکوندی؟ محمود: (نفهمیده) جان؟ کاظم: میگم دلم، دلم، محمود: دلت چی؟ کاظم: ترکید. (با دهان صدای ترکیدن ایجاد میکند) محمود: خدا نکنه. کاظم: به من عاجز بینوا کمک کنن. محمود: جان...... برو بابا (برخواسته و به سمت مهدیس میرود) ما رو بگو گفتیم چی شده؟ پاشو بریم خانوم. مهدیس: اوه مای گاد، چه بی احساسی محمود. محمود: مادیات با شور و احساس و عشق منافات داره. مادیات رو از خودتون دور بریزید و عشق واقعی را تجربه کنید. مهديس : اوه ، ماي گاد چه رمانتيك آقا محمود ، يه هزار ماني بهش بده محمود : چكار كنم ؟ مهديس : ماني ، گفتم ماني بهش بده . محمود : دست شما درد نكنه . مامانم رو بدم به اين ؟ كاظم : بهه . شانس ما رو باش . خانم جون زبون خواهر شوهر بدتره . بگو خواهرش رو بده بهم مهديس : اوا ؛ چه شوگره اين كاظم : شوفر كجا بوده خانم ؟ كلاس آدمو مياري پائين . متكدي پيشكسوت اينترنتي دات آنلاين محمود : برو اون ور ببينم . پررو ، خجالتم نمي كشه كاظم : پسرم ، عصباني نشو ... بي ادب بشي دوستت ندارم . ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)
فوژان و مرتضی
سهشنبه 12 اردیبهشت 1391 توسط foozhan
این هم عکس فوژان. فوژان در سال 1374 به دنیا آمد و تنها همدم و مونس روز و شبهای تنهاییام بود. تا قبل از ازدواجم هر شب کنار خودم میخوابید و از همهی رازها، غمها و اتفاقات زندگیام باخبر است. تمام دوستانی که از پیش من را میشناسند، فوژان رابه خاطر دارند و احوال پرسش هستند. عکسها را هم یکی از دوستان قدیمی خواسته ببیند. این هم مرتضی است. مرتضی در سال 1379 به دنیا آمد. مثل فوژان چشمان زیبا و نافذی دارد، اما خیلی گوش به بازی است. هر چه فوژان آرام و صبور است، مرتضی پر سروصدا و شیطون است. مرتضی خیلی به فوژان حسودی میکند و هر چه تلاش میکنم به او بفهمانم به اندازهی فوژان دوستش دارم، باور ندارد. خوشبختانه از زمان ازدواجم که توجهم به هر دویشان ـ البته متأسفانه ـ کمتر شده، بیشتر هوای فوژان را دارد و بیشتر اوقاتشان را با هم بازی میکنند.
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)
خاطرات کاه گلی بی بی جون
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391 توسط foozhan
پیرزن، زنبیلِ تورتور قرمزش به دستش و چادر سفید گل داری به دندون کشیده بود. سبزیِ ِآش و ریحون و تره، نون سنگک، مشتی جو، زینت زنبیل بی بی بود. کوچه پس کوچه هارو یک به یک، گم میشد وهن هن کنان پیدا میشد. وارد کوچه که شد، تکیه زد به دیوار خشتی ِ مش باقر و چادرش رو جلو کشید، نفسش رو تازه کرد. توپ فوتبال تو کوچه، اونقدر این پا و اون پا شد که بچهها، فراموش کردن بی بی جون، خسته شده، کمک می خواد. پیرزن، گلدون شمعدونی ِ رو ایوون ِ مش باقر و که نوهی دخترش طیبه، آب میپاشید، نگاهی کرد و زنبیل رو تو دستای لرزونش جا بجا کرد و پشت به توپ، از زیر ایوون شمعدونی گذشت. کلاغ، رو شاخهی نارون ِ حیاط بی بی جون، غارغار میکرد وقتی بی بی، برگهای زرد و زار تک درخت رو از آب حوض جدا میکرد. انگاری نور، چشای ماهیهای حوض رو میزد، بس که اینور و اونور پریدند. شایدم ذوق می زدن، نور آفتاب زر ناب بود واسشون. آب و جاروی حیاط تموم که شد، بوی حیات گرفت بی بی. انگاری روح بی بی آب و جارو شده بود. پاندول ساعت دیواری، خسته از کار افتاده بود. بی بی جون، عقربه بزرگه رو کشید رو عقربه کوچیک. ساعت ِ جونی گرفت. دینگ و دانگش هوا رفت. فکر میکرد خیلی مهم ِ، ولی نه. مهم نبود، واسه بی بی، یه ساعت ـ با روز قبل ـ با ماه قبل، فرقی نداشت. پیرزن بود و یه مشت خاطره، پر از غبار. بی وفا بود حاج حسین، قلیونش رو که چاق میکرد بی بی، پیرمرد پُکی میزد و با خنده میگفت : " قول میدم بعد تو، زن دیگه نگیرم. شب هفتت نشده دق میکنم " روزگار وفا نکرد، حاج حسین، هفت سال ِ پیش ترک دنیا کرد و رفت. دخترش عروس شد و پسرا دوماد شدن. پیرزن، خاک آینه رو گرفت. حلقه اشکی قل خورد و رو چارقدش چکید. حسن و کریم آتیش بودند، وقتی به هم می افتادن. کریم پسر بزرگِ حاج حسین، بعد سه تا بچه که مرده دنیا اومدن، دنیا اومد. حاج حسین، یک هفته تموم سر چارسو نقل و شیرینی پخش میکرد. بعد اون کبری بود و یک سال بعدش هم حسن. بی بی جون گیس کبری رو میبافت، حاج حسین پینه به دمپایی کریم میزد. حسنم چوب لای پاش میگرفت، حیاط رو جفت پا میرفت. تو خیالش اسب سفید بال دارو سوار بود و دختر شاهِ پریون منتظرش. وای به حال بچههای تو کوچه اگه چپ نگاه می کردن به حسن، چشم و چال همشون کبود میشد. کبری، مونس و تنها همدم بی بی بود. گاه گداری کمک بی بی میکرد، بعضی وقتا بغض میکرد، کنار حوض قنبرک میزد. بی بی جون، فقط همین نازدونه رو داشت. کنار کبری مینشست، موهاشو شونه میزد. سرش رو بالین میگرفت، تنش رو آغوش میکشید. پیرزن، کنار پنجره خاطرات و ورق میزد. همه جا بوی خاطرات کاه گلی گذشته بود. از شب جیغ زایمان بچهها تا شب ساز و دهل، تا شب فراق یار. حسن و کریم دوماد شدن، کبری رفت خونهی بخت، مثل تموم دخترا و پسرا. قبل ِ فوت حاج حسین، برو بیایی بود تو خونه. حاج حسین هندونهی درشت سبز و پرت میکرد تو حوض آب، سر شب وقتی بچهها و نوهها خندون می اومدن، بی بی، کارد و میزد به هندونه، چاک میخورد تا آخر و سرخیش، سکوت رو به قهقهه بدل میکرد. نوهها شتری دوس داشتن و کنار حوض، دونه هاشو می ریختن واسه ماهیها. بوی قورمه سبزی و فسنجون ِ بی بی تا هفت تا کوچه، دل هر رهگذر رو میبرد. حاج حسین، قلیونش رو چاق میکرد، کار و بار بچهها رو پرس و جو میکرد. نکنه کم و کسری داشته باشن. خدائیش از جونش هم، دریغ نداشت. وای اگه دوماد و عروسا، گلهای داشتن از بچهها، گُر میگرفت مثل آتیش. چپ اگه نگاه میکرد به بچهها، زهرشون میترکید. اما، استغفرالله میگفت، خشمش رو با دو سه پک، فرو میبرد. چه روزهایی ... چه شبایی ... حرمتی بود، عزتی بود. پیرزن آهی کشید. کاش حاج حسین نمرده بود. وقتی رفت، شوکتی رفت، عزتی رفت. معرفت و حرمت و غیرتی رفت. قالی ِ گل دار ِ قرمز ِ کاشونی، آینه شمعدون ِ قاب نقره کوب، رادیوی برق و باطری ِ جعبهای، ساعت شماته دار ِ دیواری با یه مشت خرت و پرت، زینت خونهی بی بی بود که هر روز بی بی جون، با نوازش پارچه، گردشون رو میگرفت. تنگ غروب روبروی آینه آروم میگرفت. عقدههای دلش و خالی میکرد. داد میزد سر خودش، گله میکرد از بچهها. از کریم که چهار ماه پیش تماس گرفت : بی بی جون، منو ببخش، بدجوری گرفتارم. کم و کسری نداری، قربونت، از راه دور می بوسمت. حسنم، صاف تو چشای مادرش زل زده بود، یک سال پیش که ننه، تو زندگیم دخالت بی جا میکنی، عطیه خوش نداره. کبری هم هر وقت با شوهرش دعوا کنه، سرو کلهاش پیدا می شه. زار میز نه، آقا رضا اینجوری کرد. نفرین می کنه، آقا رضا اونجوری کرد. بی بی جون بعد چند وقت تنهایی، دلش می خواد یکی بیاد درد خودش رو گوش کنه، کبری میاد درد رو درداش میذاره. آینه، آروم و صبور درد و اشک بی بی رو گوش میکنه. بانگ اذون، حال بی بی رو جا می یاره. بی بی سجادهشو پهن می کنه. رو به قبله ـ با خدا ـ گل می گه و گل میشنوه. کلاغ ِ رو شاخهی نارون حیاط غارغار میکرد. برگهای زرد و زار تک درخت، حوض آب رو پوشونده بود. پاندول ساعت شماته دار دیواری، بی دانگ و دینگ وایستاده بود. تنگ غروب بود ولیکن ... روبروی آینه شمعدون نقره کوب، کسی نبود. کسی نبود ... کسی نبود. سید جواد قریشی پایان 1387
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)
عشوه قلم
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 توسط foozhan
ميخواهم بنويسم قلم عشوه ميكند ميخواهم بنويسم همه چيز آماده است برگ، قلم و روحي متلاطم كه نوشتن را طلب ميكند اما... قلم عشوه ميكند دلم آماده است تنگ است و شكسته همه چيز مهياست واژهها ميرقصند، دلم گُر گرفته، سرم غوغاست امـــــا... قلم عشوه ميكند تمركز ميكنم دل به قلم ميسپرم آه ميكشم سيگاري آتش ميزنم رخوت دودش بيحالم ميكند آمادهام، اما قلم ياريم نميكند نيشگوني به مغز، تلنگري به قلب و حلقه اشكي بر چشم فرو ميريزد، امــــا قلم يارم نميشود چگونه بنويسم: دوستت ندارم؟ در حالي كه عشقت با روحم تا مغز استخوان ريشه دوانده است.
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0) |
من سال هاست مينويسم شعر، داستان، فيلمنامه، نمايش و ... قالب هاي متفاوت ادبي را تجربه ميكنم. مينويسم براي خودم... مينويسم براي تو ... مينويسم براي دلم ... مينويسم براي هر آن كه اهل دل است. دل نويس من تقديم تو {09361706052} اين شماره به وبلاگ تعلق دارد و براي تبادل نظر و ثبت نام در گروه يا كلاسهاي آموزشي در نظر گرفته شده است تا دوستان راحت تر بتوانند نظرات و مطالب خود را پيامك كنند و يا به گفتگو بنشينند. 511sayyed@gmail.com |
ارسال نظر(4)