قطعات ادبی
شعر، داستان، فیلمنامه، نمایش، نقدادبی و ...
خاطرات کاه گلی بی بی جون
  توسط سید جواد قریشی

 

پیرزن، زنبیلِ تورتور قرمزش به دستش و چادر سفید گل داری به دندون کشیده بود. سبزیِ ِآش و ریحون و تره، نون سنگک، مشتی جو، زینت زنبیل بی بی بود. کوچه پس کوچه هارو یک به یک، گم می‌شد وهن هن کنان پیدا می‌شد. وارد کوچه که شد، تکیه زد به دیوار خشتی ِ مش باقر و چادرش رو جلو کشید، نفسش رو تازه کرد.

توپ فوتبال تو کوچه، اونقدر این پا و اون پا شد که بچه‌ها، فراموش کردن بی بی جون، خسته شده، کمک می خواد. پیرزن، گلدون شمعدونی ِ رو ایوون ِ مش باقر و که نوه­ی دخترش طیبه، آب می‌پاشید، نگاهی کرد و زنبیل رو تو دستای لرزونش جا بجا کرد و پشت به توپ، از زیر ایوون شمعدونی گذشت.

 

 

کلاغ، رو شاخه­ی نارون ِ حیاط بی بی جون، غارغار می‌کرد وقتی بی بی، برگ‌های زرد و زار تک درخت رو از آب حوض جدا می‌کرد. انگاری نور، چشای ماهی‌های حوض رو می‌زد، بس که اینور و اونور پریدند. شایدم ذوق می زدن، نور آفتاب زر ناب بود واسشون.

آب و جاروی حیاط تموم که شد، بوی حیات گرفت بی بی. انگاری روح بی بی آب و جارو شده بود.

 

 

پاندول ساعت دیواری، خسته از کار افتاده بود. بی بی جون، عقربه بزرگه رو کشید رو عقربه کوچیک. ساعت ِ جونی گرفت. دینگ و دانگش هوا رفت. فکر می‌کرد خیلی مهم ِ، ولی نه. مهم نبود، واسه بی بی، یه ساعت ـ با روز قبل ـ با ماه قبل، فرقی نداشت.

پیرزن بود و یه مشت خاطره، پر از غبار. بی وفا بود حاج حسین، قلیونش رو که چاق می‌کرد بی بی، پیرمرد پُکی می‌زد و با خنده می‌گفت : " قول میدم بعد تو، زن دیگه نگیرم. شب هفتت نشده دق می‌کنم " روزگار وفا نکرد، حاج حسین، هفت سال ِ پیش ترک دنیا کرد و رفت. دخترش عروس شد و پسرا دوماد شدن.

پیرزن، خاک آینه رو گرفت. حلقه اشکی قل خورد و رو چارقدش چکید.

 

 

حسن و کریم آتیش بودند، وقتی به هم می افتادن. کریم پسر بزرگِ حاج حسین، بعد سه تا بچه که مرده دنیا اومدن، دنیا اومد. حاج حسین، یک هفته تموم سر چارسو نقل و شیرینی پخش می‌کرد. بعد اون کبری بود و یک سال بعدش هم حسن. بی بی جون گیس کبری رو می‌بافت، حاج حسین پینه به دمپایی کریم می‌زد. حسنم چوب لای پاش می‌گرفت، حیاط رو جفت پا می‌رفت. تو خیالش اسب سفید بال دارو سوار بود و دختر شاهِ پریون منتظرش. وای به حال بچه‌های تو کوچه اگه چپ نگاه می کردن به حسن، چشم و چال همشون کبود می‌شد. کبری، مونس و تنها همدم بی بی بود. گاه گداری کمک بی بی می‌کرد، بعضی وقتا بغض می‌کرد، کنار حوض قنبرک  می‌زد. بی بی جون، فقط همین نازدونه رو داشت. کنار کبری می‌نشست، موهاشو شونه می‌زد. سرش رو بالین می‌گرفت، تنش رو آغوش می‌کشید.

پیرزن، کنار پنجره خاطرات و ورق می‌زد. همه جا بوی خاطرات کاه گلی گذشته بود. از شب جیغ زایمان بچه‌ها تا شب ساز و دهل، تا شب فراق یار. حسن و کریم دوماد شدن، کبری رفت خونه­ی بخت، مثل تموم دخترا و پسرا.

قبل ِ فوت حاج حسین، برو بیایی بود تو خونه. حاج حسین هندونه­ی درشت سبز و پرت می‌کرد تو حوض آب، سر شب وقتی بچه‌ها و نوه‌ها خندون می اومدن، بی بی، کارد و می‌زد به هندونه، چاک می‌خورد تا آخر و سرخیش، سکوت رو به قهقهه بدل می‌کرد. نوه‌ها شتری دوس داشتن و کنار حوض، دونه هاشو می ریختن واسه ماهی‌ها.

بوی قورمه سبزی و فسنجون ِ بی بی تا هفت تا کوچه، دل هر رهگذر رو می‌برد.

حاج حسین، قلیونش رو چاق می‌کرد، کار و بار بچه‌ها رو پرس و جو می‌کرد. نکنه کم و کسری داشته باشن. خدائیش از جونش هم، دریغ نداشت. وای اگه دوماد و عروسا، گله‌ای داشتن از بچه‌ها، گُر می‌گرفت مثل آتیش. چپ اگه نگاه می‌کرد به بچه‌ها، زهرشون می‌ترکید. اما، استغفرالله می‌گفت، خشمش رو با دو سه پک، فرو می‌برد. چه روزهایی ... چه شبایی ... حرمتی بود، عزتی بود.

پیرزن آهی کشید. کاش حاج حسین نمرده بود. وقتی رفت، شوکتی رفت، عزتی رفت. معرفت و حرمت و غیرتی رفت.

 

 

قالی ِ گل دار ِ قرمز ِ کاشونی، آینه شمعدون ِ قاب نقره کوب، رادیوی برق و باطری ِ جعبه‌ای، ساعت شماته دار ِ دیواری با یه مشت خرت و پرت، زینت خونه­ی بی بی بود که هر روز بی بی جون، با نوازش پارچه، گردشون رو می‌گرفت.

تنگ غروب روبروی آینه آروم می‌گرفت. عقده‌های دلش و خالی می‌کرد. داد می‌زد سر خودش، گله می‌کرد از بچه‌ها. از کریم که چهار ماه پیش تماس گرفت : بی بی جون، منو ببخش، بدجوری گرفتارم. کم و کسری نداری، قربونت، از راه دور می بوسمت.

حسنم، صاف تو چشای مادرش زل زده بود، یک سال پیش که ننه، تو زندگیم دخالت بی جا می‌کنی، عطیه خوش نداره. کبری هم هر وقت با شوهرش دعوا کنه، سرو کله‌اش پیدا می شه. زار میز نه، آقا رضا اینجوری کرد. نفرین می کنه، آقا رضا اونجوری کرد. بی بی جون بعد چند وقت تنهایی، دلش می خواد یکی بیاد درد خودش رو گوش کنه، کبری میاد درد رو درداش می­ذاره. آینه، آروم و صبور درد و اشک بی بی رو گوش می­کنه.

 بانگ اذون، حال بی بی رو جا می یاره. بی بی سجاده­شو پهن می کنه. رو به قبله ـ با خدا ـ گل می گه و گل میش­نوه.

 

 

کلاغ ِ رو شاخه­ی نارون حیاط غارغار می‌کرد. برگ‌های زرد و زار تک درخت، حوض آب رو پوشونده بود. پاندول ساعت شماته دار دیواری، بی دانگ و دینگ وایستاده بود.

تنگ غروب بود ولیکن ... روبروی آینه شمعدون نقره کوب، کسی نبود. کسی نبود ... کسی نبود.

 

سید جواد قریشی

پایان 1387  


_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)      
عشوه قلم
  توسط سید جواد قریشی

 

     مي‌خواهم بنويسم

    قلم عشوه مي‌كند

    مي‌خواهم بنويسم

    همه چيز آماده است

    برگ، قلم و روحي متلاطم كه نوشتن را طلب مي‌كند

    اما... قلم عشوه مي‌كند

    دلم آماده است

    تنگ است و شكسته

    همه چيز مهياست

    واژه‌ها مي‌رقصند، دلم گُر گرفته، سرم غوغاست

    امـــــا...

    قلم عشوه مي‌كند

    تمركز مي‌كنم

    دل به قلم مي‌سپرم

    آه مي‌كشم

    سيگاري آتش مي‌زنم

    رخوت دودش بي‌حالم مي‌كند

    آماده‌ام، اما

    قلم ياريم نمي‌كند

    نيشگوني به مغز، تلنگري به قلب و حلقه اشكي بر چشم

    فرو مي‌ريزد، امــــا

    قلم يارم نمي‌شود

    چگونه بنويسم: دوستت ندارم؟

    در حالي كه

    عشقت با روحم تا مغز استخوان ريشه دوانده است.


_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      

 

    بست اول

  دود اول . چه مورموری میشه پاهام . انگاری با پُتک می کوبند به زانوهام . اشک های خشکیده­ی گوشه­ی چشمم سفیدک زده ، حسّ پاک کردنشم هم نیس . دود پنجم ، پنجه­ی پام رو آروم می کنه . حرکت خون رو تو پاهام حس می کنم . دود شانزدهم با سه چار تا خمیازه همراه می شه .

ذُق ذُق پام آروم شده ، پتک هم به پام نمی کوبه . بیست و چهارمین دود رو که می گیرم تازه سر رو روی بدنم حس می کنم . گور پدر زن و بچّه و ننه و بابا . قوم و خویش و رفیق کیلویی چند ؟ بابایی که دوزار کف دستمون نذاره ، مرده و زنده اش توفیری نداره .

یه سیگار روشن کنم که تنها رفیق روزهای خوش و شب های ناخوشیم ِ . زنی که تا وقتی کار می کردی و پول داشتی می خواستت و همین که بیکار شدی طلاق می خواد ، همون بهتر که بره خونه­ی باباش . بّچه هم که از همون روز اول اضافی بود . چقدر گفتم زن بّچه می خوایم چیکار ؟ پاش رو تو یه کفش کرد که بّچه برکت زندگیه . می دونستم تو دلش چی میگذره ، فکر می کرد بّچه بیاد ، دلم به کار گرم میشه .

آقا کار نیس ، چطور بگم ؟ نصف لیسانسه هاش بیکارن . من فقط تا لنگ ظهر خوابم ، کار باشه تا خود صبح کار می کنم .

    بست دوم

  یه چای داغ بریزم واسه خودم . جای نباتش خالیه . خدائیش سور و سات بدون چای نبات حال نمیده . چه خبره این جا ، شتر با بارش گم میشه . زن که خونه نباشه نبایدم از این بهتر باشه . دود سی و ششم . خودمونیم ها ، زنم اون جوری بد نبود که میگم . طفلی با هزار و یک آرزو اومد خونه­ی من . مثلأ خونه­ی بخت . نه سفری ، نه دید و بازدیدی ، حتی نه یه روز خوشی .چقدر خورد شد از بالای من . پیش دختر خاله ، دختر عمو سرکوفت شنید . باباش می گفت : خاک تو سرت با شوهر کردنت . ننه­ی منم می گفت : شاه پسرم از روز اول که اینجوری نبود ، ذات بد زنش این بلا رو سرش آورد . نمی دونست که من از قبل خدمتم می کشیدم . هه . دود چهل و هفتم ، سیگار می طلبه . سرم سنگین شده و بال بال می زنه که بپره . سیگار رو با فیلتر سیگار قبلی روشن می کنم . جا سیگاری پر شده و جا نداره واسه خاکسترش .

    بست سوم

  دود پنجاه و چهارمی منو یاد خدا بیامرز بابام می اندازه که تو سن پنجاه و چار دق کرد و مرد . همون جا با خواهر برادرام دعوام شد ، یه کلام گفتم تا بابا دفن نشده تکلیف ارث و میراث رو روشن کنید ، داغ کردند و داد و بیداد راه انداختن که آقا جون از دست تو دق کرد و مرد .تو خجالت نمی کشی جنازه­ی بابات رو زمینِ حرف ارث و میراث می زنی . من منظورم این بود که روح بابام آروم بگیره ، مال دنیا به کی وفا کرده که به ما بکنه . تازه چندر غازی هم که بعد دوسال گیرمون اومد ، شش ماه خرج شد و رفت . سرمون گرم بود نفهمیدیم چطوری اومد ، چطوری هم رفت . اما خواهر برادرا ، همونا که می گفتن سایه­ی سر بابا رو با مال دنیا عوض نمی کنند با ارث خدا بیامرز آقا شدند . ما همون خری بودیم که هستیم .

دود شصت و هفتم رو که می گیرم یکدفعه از خودم بدم میاد . اینم شد زندگی ؟ یا خماریم یا نعشه . وقتی خماریم فکر و ذکرمون اینه که گوش کی رو بزنیم ، جنسمون جور شه . نعشه هم که شدیم میگیم ، امروز که گذشت ، فردا رو چه کنیم ؟ نه کاری ، نه باری . نه امید به فردایی . اینم شد زندگی ؟ نه این جوری نمیشه .

    نیم بست آخر

  این نیمه رو هم بچسبونم . از فردا میرم تو ترک . خسته شدم . از قیافه­ی خودم حالم به هم می خوره . زحمتش سه روزه . سه روز درد می کشم ، بعد غبراق و سرحال سرصبح بلند می شم ، میرم دنبال کار . دم این بانک و اون بانک رو می بینم هر جوری شده یه وامی جور می کنم . داداش صادق هم همین که ببینه ترک کردم ضامنم میشه . می افتم تو کار خرید و فروش . شایدم برم بندر جنس بیارم . دو سه ماهِ بارم رو بستم . یه پراید صندوق دار نقد و قسط بر می دارم ، یه خونه هم رهن می کنم . پشت پراید می شینم و میرم در خونه­ی پدر زنِ . دی دید دی دید . مادر زنِ که اومد پشت پنجره ، از ماشین پیاده میشم ، عینک دودی ام رو بر می دارم . چشمش از حسودی می ترکه . زن و بّچه رو می نشونم تو ماشین و می زنم جاده شمال . یه ده روزی کنار دریا خوش می گذرونیم و سور و ساتی ...... نه خدایا توبه ، اگرم خواستم بکشم ، فقط قلیون میوه ای . بعدش هم راست جاده رو می گیرم و خندون و شنگول میام خونه رو به زنم نشون میدم . از همین حالا برق خوشحالی رو توی چشماش حس می کنم . بعدش هم صبح تا شب ، شب تا صبح جون می کنم اول قرض و قسط ها رو صاف می کنم ، بعدش هم یه سر و سامونی به زندگی میدم که بد جوری پیچ و مهره هاش در رفته .

آره ، فکر نکنی از رو نعشگی حرف می زنم و حرف های پاچراغیه ...... نه ..... تصمیمم رو گرفتم . من وقتی یه حرفی بزنم تا آخرش میرم ، یه مغازه بزنم فکّ باجناقم و حسن و رحیم و همه­ی فک و فامیل بیافته . زدم به سیم آخر . آره نوکرتم مرد یا حرف نمی زنه یا وقتی زد ، حتی اگه تو دلشم گفته باشه ، باید تا تهش بره وگرنه بایست دامن پاش کنه و سرخاب بماله .

یه سیگار آتیش کنم ، بدجوری فاز میده .

 

فردا

    نیم بست آخر

این نیمه رو هم بچسبونم . از فردا میرم تو ترک . خسته شدم ......

آخرشم یه سیگار آتیش کنم ، بدجوری فاز میده . ..... الفاتحه


_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      

 

     چند سالي است كه براي خواندن نهج البلاغه از ترجمه‌ي دكتر شاهين بهره مي‌برم و به علاقمندان كتب مذهبي اين ترجمه را پيشنهاد مي‌دهم. چندي پيش يكي از دوستان با تشويق من براي خريد كتاب فوق به كتاب‌فروشي‌هاي مختلفي سر زده و متأسفانه اين ترجمه را نيافته بود. به چندين كتاب‌فروشي معتبر و بزرگ سر زديم و با پاسخ اين ترجمه ديگر به چاپ نمي‌رسد، مواجه شديم. برآن شدم تا نقدي بر اين ترجمه‌ي ارزشمند و والا بنويسم و علت عدم چاپ آن را از وزارت ارشاد جويا شوم. ديگر صحبت از «جدايي نادر از سيمين»  يا هزاران دردنامه‌ي هنرمندان و مميزي‌هاي سليقه‌اي و رنج آور و ملالت‌بار مسئولين ارشاد نيست، سخن از نهج البلاغه‌ي علي است. سخن از كلام مولاي متقيان است. ديگر نمي‌توان سكوت كرد...
     نهج البلاغه، ترجمه‌ي دكتر داريوش شاهين بر خلاف ديگر ترجمه‌هاي مشابه كه در واقع عربي را به فارسي ترجمه كرده‌اند، فراتر رفته، كلام مولا را با ادبيات شيواي پارسي در مي‌آميزد. شاهين در گام به گام ترجمه، گويي سخن علي را به شعر و نثر در آورده است. نثر شاهين چنان شيوا و پرمغز است كه كلام حضرت را آن چنان كه بايد بر سينه‌ي خواننده مي‌نشاند. در ترجمه از ساده‌ترين واژه‌ها سود مي‌برد و به جاي استفاده از كلمات عربي كه با فارسي درآميخته، از واژه‌هاي زيبا، ساده، ناب و البته تأثيرگذار پارسي استفاده مي‌كند.
     با اندكي تأمل ميان ديگر ترجمه‌هاي نهج البلاغه كه البته همه‌ي آن ها صاحب نام و اهل قلم هستند، هيچ يك آن‌چنان كه دكتر كوشيده در سادگي گفتار و وزن كلام نكوشيده‌اند. براي مثال چند نمونه از ترجمه‌ي فوق را براي علاقمندان به ادبيات ناب پارسي و البته سخن گران‌بهاء آن حضرت اهداء مي‌كنم و آرزومندم كه تجديد چاپ اين اثر فوق العاده براي علاقمندان اهل بيت و هم‌چنين ادبيات ايران زمين ميسر شود. انشاالله.
چه كنم؟ آنزمان كه قلبم را خار ظلم و جور «مزدوران شيطان» ميآزارد، حرير نيايش و ستايش آرامش مي‌كند ...
اگر انوار حقيقت را خواهانيد، دل به نداي آسماني دهيد ...
چه نيكوست كه بر بي‌برگي خويشتن شكيبا باشيم و چشم طمع از ثروت ديگران فرو پوشيم ...
چه بسيار سخنان ناپسند كه بظاهر پسنديده آيد ...
به بلاي مردمي بي‌همت مبتلا شده‌ام كه نه ياريم كنند و نه دعوتم را پذيرند ...
واي اگر به كرشمه‌هاي هوس و عشوه‌هاي هواي نفس دل بسپاريد ...
نو عروس پرناز و نياز دنيا را براي هوسرانان بجاي بگذاريد و بگذريد ...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)      

 

      هميشه ديدن عكس‌هاي كودكي هنرمندان و شخصيت‌هاي برجسته از جذابيت خاصي برخوردار است. مثلاً مي‌توانيد تصور كنيد صاحب عكس فوق، بزرگ‌ترين كارگردان ايراني و كارگردان صاحب سبك جهاني شود كه در فرانسه، دانشجويان سينما بايد دو ترم «سينماي كيارستمي شناسي» پاس كنند.

abbas kiarostami 150x150 بچه های دیروز      

اين نوجوان، كسي نيست جز دكتر علي شريعتي كه بي‌شك نقش مؤثري در اسلام شناسي ميان دانشجويان و روشنفكران دوران پهلوي داشته است و از مزينان سبزوار (روستايي در سبزوار) به روشنفكري بدل مي‌شود كه هنوز هم آثارش مورد بررسي و تحقيق قرار مي‌گيرد.

ali shariati e1325395924641 150x150 بچه های دیروز      

داريوش، چهره‌ي ماندگار موسيقي ايران در ميان عوام و خواص از محبوبيتي برخوردار است كه چهره‌ي معصومانه‌ي كودكانه‌اش آينده‌ي روشن او را هويداست.

dariush eghbali 150x150 بچه های دیروز

      اين دختر خانم زيبا با موهاي بافته، روزي بازيگري سينماي ايران را تحول مي‌بخشد. اگر به تعداد انگشتان يك دست از برترين بازيگران زن ايران سخن بگوييم، ممكن نيست سوسن تسليمي جزء آنان نباشد. فقط اي كاش تسليمي جذاب نبود و مي‌توانست در كشورش هنرنمايي كند. واقعاً چرا جذابيت موجب شد هنرمند بزرگي مثل سوسن تسليمي را از دست بدهيم؟ بهرحال تسليمي آن قدر توانمند بود كه در سوئد، جزء آكادمي تئاتر شود و آثار بزرگي را پديد آورد.

Sousan Taslimi e1325532605348 150x150 بچه های دیروز      

آيا مي‌توانيد تصور كنيد اين كودك نازنازي، روزي پهلوان به‌نام ايران زمين شود و نامش هم‌چون پورياي ولي در كوي و برزن و خصوصاً تاريخ ثبت شود. آري، اين عكس متعلق به جهان پهلوان تختي است.

gholamreza takhti e1325371876184 150x150 بچه های دیروز

      به صاحب اين عكس مي‌آيد روزي صداي دورگه‌اش محبوبيتش را دو افزون كند. سينما و تلويزيون ايران هيچ‌گاه نام «خسرو شكيبايي» را از ياد نخواهد برد. يادش گرامي و روحش شاد باد.

khosrow shakibai e1325372350555 150x150 بچه های دیروز      

اين نوجوان، روزي داستان‌نويسي پارسي را رنگ و بويي ديگر مي‌بخشد و روحش آن قدر از جسمش پيشي مي‌گيرد كه ديگر تاب نمي‌آورد. اين نوجوان صادق هدايت خالق آثار معروفي چون «بوف كور» است.

sadeghhedayat e1325528798137 150x150 بچه های دیروز


_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
شعری برای کارت عروسی
  توسط سید جواد قریشی

 

     وضو گرفته

      سجاده‌ي عشق گسترانيده‌ايم تا بيكران دل

      اما وسعت احساسمان از ياسمن وسنبل تهي است

       باري

       مشرف شويد

       كه تشرفتان، تشّهــــد پيوندمان باشد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

اين شعر را چندين سال قبل  براي كارت عروسي يكي از دوستان عزيزم، نوشتم. چون ايشان از يك خانواده‌ي فوق العاده مذهبي بود، از عرفان و مذهب در شعر سود بردم و از واژه‌هاي وضو، سجاده و تشهد استفاده كردم. ضمن آن كه استفاده از شعر فوق را براي شما و يا عزيزانتان بلا مانع مي‌دانم، دوستاني كه علاقمند هستند مطلب يا شعري بديع با توجه به علايق و خصوصيات خودشان داشته باشند مي‌توانند در قسمت نظرات، ارسال ايميل و يا تماس تلفني سفارش خود را ارسال فرمايند.


_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
هفت دعاي هفت نفر بر سفره هفت سين
  توسط سید جواد قریشی

      1 ـ خدايا! امسال را سالي پر از شادي و شور گردان. همه‌ي مريض‌هاي دنيا را شفاي عاجل عنايت كن و به خانواده‌هايي كه عزيزي از دست داده‌اند، صبر و بردباري. هيچ كس را شرمنده‌ي خانواده‌اش نكن و ريشه‌ي بيكاري، فساد، جنگ و همه‌ي فتنه‌هاي شيطاني را خشك كن.

      2 ـ خدايا! در اين سال جديد، ياريم كن تا بُرج نسترنم را سريع تر به تمومش كنم. واحدهاي مجتمع را به قيمت بالا پيش فروش كنم. امسال هم نذر مي‌كنم به خانه‌ات تشرف پيدا كنم. ديگر وسوسه نشده و لب به نجسي نزنم. بارالها! نذر مي‌كنم اگر ملك كلنگي پدريم فروش بشه، يك كيلو خُرما خيرات كنم و يك ماشين صفر واسه صبيه‌ي مرحومه حاجيه خانم بخرم كه انشاالله اگر براي ثوابش البته، صيغه‌ي من شدند، حرف و حديثي نباشه.

      3 ـ يا خدا! امسال هم گذشت و زير هشتي، سال نو رو با هم بندي‌ها گذروندم. دريغ از سيب هفت سين، حاليته. كاش مي‌تونستم يك سيب رو بو كنم، فقط بو كنم، حاليته. دلم مي‌خواست مي‌تونستم يه جا سير گريه كنم، حاليته. اي خدا، يعني ميشه سال ديگه، كنار خانواده‌ام، بابام، نه نه‌م سال رو نو كنم؟ خدايا! چي ميشه يك بارم صداي ما رو بشنوي. اگه چه صدامون خش داره، جنس مون خرابه، اما به خودت قسم دلمون صافه، حاليته. خلاف كرديم، تاوانش رو داديم. ديگه خارمون نكن نوكرتم. اين شب عيدي يعني خدا رو خوش مياد ما توي بند باشيم، اوني كه ما انگشت كوچيكه‌اش تو خلاف نمي‌شيم كنار زن و بچه‌اش باشه، فقط به خاطر اين كه اون سند خونه داره گرو بزاره، من سند مستراح هم ندارم؟ خدائيش تو خدايي كه اون بالا نشستي؟ مصّبت رو شكر... ادعا داري كه جاي حق هم نشستي. ببخش، آق خدا. غلط كردم. دلم پُر بود يك گُهي خوردم. خدايا ميگن سر سفره‌ي هفت سين هر چي دعا كني، اجابت ميشه. ما كه، خودت ميدوني سفره‌ي هفت سين نداريم، همين سيم و سنجاق سر سفره رو با دل پاك از ما بپذير. من چيز زيادي نمي‌خوام. همون دعاي سال قبل رو دارم، يادته؟ اي بابا مگه ميشه يادت باشه، ما هم چه توقع‌ها داريم. دعاي سال قبل يه پاپتي خلافكار، اونم توي زندون كه صدات به پشت در هم نمي‌رسه، مگه ميشه به عرش كبريايي تو برسه. بهرحال خدا جون ما غير تو كسي رو نداريم كه باهاش حرف بزنيم. درد دل كنيم يا سرش داد بزنيم، خودت كه ميدوني. فقط ازت مي‌خوام من رو ببخشي و عيد سال ديگه كنار خانواده‌ام باشم.

      4 ـ او ماي گاد. ايشالله امسال كتي جون يه دكتر خوب بهم مُعرّفي كنه تا بيني‌ام رو عمل كنم، چشم حسود بخيل‌ها بتركه. بعدش برم دُبي، مسابقه‌ي رقص، روي ممد خرداديانشم كم كنم. واي اگه امسال ويزاي كانادام جور بشه، چي ميشه؟ ژل زير گونه‌هام رو مي‌برم بهترين متخصص‌هاي امريكا تزريق كنند. توي فال قهوه‌ام اومده بود، يه سفر طولاني دارم. ايشالله برم جزاير قناري، اون‌جا بدنم رو بُرنزه كنم. اوه... ماي گاد. پارسالم همين سفر طولاني توي فالم اومد، قبرس نصيبم شد. دلم مي‌خواد امسال بعد عيد كه از كنسرت لاس وگاس شهرام  برگشتم، اگه ايران موندم، لااقل توي فيلم مسعود جون كيميايي كه تست دادم، آرتيست اول بشم.    

      5 ـ خدا جون آرزو دارم امسال كه قبول شدم، سه ماه تابستون مامان بياد پيشم. بابا باهاش آشتي كنه و با هم بريم خونه‌ي خودمون. دلم مي‌خواد ديگه بابا كتكم نزنه و هي دنبال بهانه نگرده كه به مامان فحش بده. خدا جون، دلم نمي‌خواد بچه‌ي طلاق باشم. مي‌خوام بچه‌ي مامان و باباي خودم باشم. مثل اون روزها كه باباي ميثم، صاحب خونه‌مون بود. ماشين نداشتيم و منم اتاق نداشتم. همه‌مون توي يه اتاق باشيم ولي بابا و مامان قهر نباشند. خدا جون هر چي عيدي جمع كردم مال تو، ولي كمك كن مامانم با بابا آشتي كنند.

      6 ـ مردم ديوونه... سال نو هم خوشحالي داره؟ سال كه نو ميشه يعني يك سال از عمر بيهوده‌مون رو پشت سر گذاشتيم و به مرگ نزديك‌تر شديم، ديوونه‌ها... حالا بخنديد... بخنديد... مي‌خنديد؟ واقعاً كه... حق هم دارين بخنديد. مهموني برين، مهموني بدين. هيچ كدوم‌تون به اندازه‌ي من مرگ رو تو يك قدمي‌اش حس نمي‌كنه. تقصير خودمه؟ آره... من مقصرم. هيچ‌كدوم‌تون، مثل من رابطه‌ي جنسي مخاطره آميز نداشتين كه از نگاه ترحم آميز و گناه آلود هر دوست و آشنايي فرار كنيد. همه‌ي فاميل باهاتون قطع رابطه كنند كه چي... كه بو ميدي. ايدز داري. آره... من ايدز دارم. من هرزه‌ام، تو خوبي، تو پاكي. آره... نه، تو فقط شانس آوردي و گرنه از منم گنديده تري. توپ سال نو كه مي‌تركه، دلم هُرّي مي‌ريزه پايين. وقت زيادي ندارم. آره... انگار توپ سال نو همين پيغام رو ميده، وقت زيادي ندارم. خدايا اگه صداي اين بنده‌ي سراپا تقصيرت رو مي‌شنوي، صدبار كه گفتم غلط كردم. صد بار ديگه هم ميگم. من هم دلم مي‌خواد سال كه نو ميشه لباس جديد بپوشم، عيد ديدني برم، عيدي بدم عيدي بگيرم. بگم، بخندم. داد بزنم آينده مال منِ. آينده... آينده... همين چند سال باقي مونده، آينده است. آره... اصلاً آينده همين فرداست. من هم مثل تموم هم سن و سالام دلم مي‌خواد بهم توجه بشه. مردم دوستم داشته باشند. ازم فرار نكنند. خانواده‌ام من رو ننگ ندونند. من رو بغل كنند. توي بغل‌شون فشارم بدن. به خدا ويلاي شمال و ماشين آخرين سيستم نمي‌خوام. فقط دوستم داشته باشند... اگه نخواستن بغلم كنند، عيب نداره. فقط دركم كنند. درك اون‌ها درد من رو تسكين ميده...

      7 ـ ... ...

      هفتمي، دعاي شماست. آره، شما دوست خوبم. هر چي از خدا مي‌خواي، توي قسمت نظرات بنويس. سبز باشي و خوش و آبي تر


_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
 
 
درباره وبلاگ


من سال هاست مينويسم شعر، داستان، فيلمنامه، نمايش و ... قالب هاي متفاوت ادبي را تجربه ميكنم. مينويسم براي خودم... مينويسم براي تو ... مينويسم براي دلم ... مينويسم براي هر آن كه اهل دل است. دل نويس من تقديم تو {09361706052} اين شماره به وبلاگ تعلق دارد و براي تبادل نظر و ثبت نام در گروه يا كلاس‌هاي آموزشي در نظر گرفته شده است تا دوستان راحت تر بتوانند نظرات و مطالب خود را پيامك كنند و يا به گفتگو بنشينند.
511sayyed@gmail.com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
کد پیغام خوش آمدگویی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران