قطعات ادبی
شعر، داستان، فیلمنامه، نمایش، نقدادبی و ...
داستانک طنز "عروووووسی" با لهجه‌ی مشهدی
جمعه 13 اسفند 1395  توسط foozhan

خدا رحمت کنه والده مش ماشاءالله رِ، مِگفت: اسم عروسی که میه، چار ستون بِدَنُم مِلِرزه. مو نِمدَنم یَک بزغله مِخه با یَک گوسَله زندگی کنه، دودور دودورش دِگه چیه؟ خدایا توبه، خود عروس که از دو روز قبل مِخِزه توی خزینه و ته روش رِ ورمماله، بِمَنه، کل فک و فامیل غربتی شُم مِندَزه دنبالش که برن آراااایشگاه. شوهر بدبخت یکیشایُم که به زنش مِگه نِمِخه بری، زِنِکه همچی چشمای ورغلمبیده ش رِ چارتا مِکِنه که مو زن برار دختر دویی عروسم، مگه مِشه نِرُم آراااایشگاه؟ اااااااای الهی ته روت رِ مرده‌شور بشوره. عروسم همچی عصا قورت داده راه مِره و ابرو بالا مِندَزه و لباش رِ شتری مُکُنه که انگار وی جی از هند آمده بُبُرش. بدبخت از فردا باید کلفتی کنی و کُهنه بشوری. اینا همه یَک کنار عقدکنون رِ کجای دلُم بزَرُم. حج آقا با او سن و سال و ریش سفیدش مِپُرسه: وکیلم؟ یَک خُنُک سلیطه خودش ِ مِندَزه وسط که عروس رفته گل بچینه. اااااااای تو روح بابای تو و عروس خانم، مگه حج آقا کورِ، یا خره که عروس به او گُندِگی رِ نبینه؟ عروس، چُقوکِ که پر زده رِفته گلستون باباش، گل بچینه. باز حج آقا مِگه: برای بار دوم وکیلم؟ یَک ریقوی دِگه لبای چُرنه اش رِ تا بناگوش وا مِکِنه که عروس رفته گلاب بیَّره. حالا مو نِمدَنم عروس گلاب رِ بِرِی حلوای قبر باباش مِخه؟ مو اگه جای حج آقا بَشُم همچی مِزِنُم توی پَک و پوز عروس و او سلیطه ها که به چُخت خَنه دِلِنگون بِشَن. تا حالا به رقص مردا و زَنا نیگا کردی؟ مردا وقتِ مِرِقصن، هی اونجاشان رِ مِلِرزِنن، مِدِنی چرا؟ از بس مُسوزه، کلی پول پَک و پوز زناشان رِ دادن که دو تا شیرینی کوفت کنن و شِفته پلو؛ ولی زَنااااااا، اگه النگوی طِلا خریده باشن، فقط دست و بالَک مِزِنن، اگرُم شوهرشا رِ خر نِکِرده باشن، مثل شوهرشا اونجاشان رِ که مِسوزه هی توو مِدِن. هر چی بقیه دست و بالَک بِزِنن، اینا بیشتر توو مِدَن. آی، توو مِدَن

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
داستانک طنز "عروووووسی"
دوشنبه 09 اسفند 1395  توسط foozhan
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(4)      
داستانک طنز "عروووووسی"
دوشنبه 09 اسفند 1395  توسط foozhan
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(7)      
داستانک طنز "عروووووسی"
دوشنبه 09 اسفند 1395  توسط foozhan
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)      
داستانک طنز "آقای مدیر"
دوشنبه 09 اسفند 1395  توسط foozhan
اکثر اهالی مشهد می‌دانند که کوچه‌ی نـــاظـــر یک طرفه است. نزدیک غروب بود که وارد این کوچه شدم. از دور نور ماشینی را دیدم که خلاف می‌آمد. به فاصله‌ای که میشد راننده را دید رسیدم و بر خلاف توقع و انتظار دیدم یکی از مدیران اداره ارشاد است. بهترین فرصت بود برای عقده گشایی. دستی ِ ماشین رو کشیدم پائین و نیم تنه از شیشه بیرون آمدم و گفتم: - به به جناب ... ! شما و تخلف؟؟؟ شما که هزار ماشاءالله آنقدر مبادی آداب و معقول هستید که کل زحمات هفت ماهه ِ من و گروهم رو صرفاً بخاطر یک دیالوگ که قصه‌گو میگفت: آره بچه‌ها، الاغ ِ خر شد و ... رد کردید و فرمودید این نمایش بدآموزی دارد، شما دیگه چراااااااا؟ خر شدن الاغ که از ورود ممنوع رفتن بدتر نیست، هست؟ اونم کنار آقازاده که روی صندلی نشسته و شاهد ماجراست. بوق اعتراض ایشان تازه منو به خودم آورد و از خیال فارغ شدم و در یک حرکت متحیرالعقول چنان دنده عقب گرفتم و راه را برای ایشان باز کردم که خودِ ماشینم از تعجب ریپ زد و خاموش شد. بعد به سرعت از ماشین پیاده شدم و چنان تا کمر خم شدم که برای صدراعظم ها هم چنین احترامی نمیگذارند و تا رد شدن کامل ایشان در همان حالت فیکس شدم. واقعیتش، باران نبارید و من صرفاً برای تاثیرگذاری بیشتر اضافه میکنم که چنان رعد و برقی بر آسمان غرید و باران سیل آسایی گرفت که نمیدانم خیس شدن شلوارم از ترس آقای مدیر بود یا غرش رعد و یا برای باران فقط می‌دانم که سرم را سه بار بر سقف ماشین کوبیدم و به خودم گفتم: _ خاک دو عالم بر سرت. مردک نسناس ِ نون به نرخ روز خور. همین بود آرمان‌هایت؟
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)      
داستانک تلخ
دوشنبه 09 اسفند 1395  توسط foozhan
نزديك ظهر بود، حوالي چهارراه خواجه ربيع كنار ايستگاه اتوبوس منتظر بودم. نم نم باران مي‌باريد. مردي حدود چهل و پنج ساله از دوچرخه‌اش پياده و از من خواست تا مراقب چرخش باشم، پذيرفتم و بعد از تشكر به سمت سوپر ماركتي رفت. با زنگ قديمي دوچرخه‌اش تازه ريتم گرفته بودم كه آمد و در حالي كه يك كيسه‌ي پلاستيكي حدوداً يك تا دو كيلو برنج كه در دست داشت، كيسه را به دسته آويزان و همراه با زدن جك دوچرخه‌ دوباره از من تشكر كرد و آماده‌ي ركاب زدن شد كه ناگهان كيسه پاره شد و برنج‌ها روي زمين خيس و پر از گِل ريخت. به سرعت دويدم تا شايد بتوانم جلوي ريختن بيشتر برنج‌ها را بگيرم، مرد مات و مبهوت به كيسه و برنج‌ها نگاه مي‌كرد. مرد كنارم نشست و تلاش ميكرد برنج‌هاي پاشيده شده به اطراف را جمع و در كيسه بريزد. خواستم بگويم كه اين برنج‌ها ديگر به درد نمي‌خورد كه حرفم با چشمان پر از اشكش خورده شد. اشكي كه مرد مي‌كوشيد در حضور من نريزد با آهي همراه و به بغضي تركيد. مرد چنان روي زمين ولو شد و شروع به گريستن كرد كه گويي عزيزي را از دست داده. به همت جواني ديگر از زمين بلندش كرديم، نگاهم كرد و با هق هق و بغض انگاري گفت: ـ حالا... برم... چي... بگم؟ بغلش كردم، نميدانم من چرا گريه مي‌كردم؟ چه مدت و چه وقت در بغل هم مي‌گريستيم، نميدانم. مرد دوچرخه‌اش را سوار شد و دور شد. وقتي به خودم آمدم، چشمان اشك آلود بسياري را اطراف خودم ديدم كه گُر گرفته بود.
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(8)      
post
دوشنبه 18 مرداد 1395  توسط foozhan
قسمت قبل برنامه‌ی دورهمــی، برنامه‌ای مفرح و شاد نبود. سوگواره بود. هر ایرانی میهن پرستی با سخنان جناب جلیـــلی عرق شرم بر پیشانیش می‌نشست. . "ابوالفـــــضل جلـــــیلی" فیلمساز توانمند و هنرمنــد برجسته‌ای است که با تولید بیش از پانزده فیلم مــوفق در کارنامه‌ی خود حق بزرگی بر گردن ایران و ایرانی دارد. وقتی جلیــــلی در پاسخ سوال مهران مدیری گفت: <در ژاپـــن عموم مردم مرا شناخته و با انگشت اشاره می‌کنند> به شدت احساس خجالت و شرمندگی کردم. . هنرمندی در قد و قامت ابوالفضل جلیلی که غلو نکرده‌ام اگر بگویم در حد و اندازه کیارستمی و فرهادی، ستودنی و قابل احترام است، نباید این چنین مهجور باشد. وقتی در جامعه‌ای زندگی می‌کنیم که متولیان هنـــر، دولت و مسئولین کوچکترین اهمیتی برای هنر قائل نبوده، درک و شعورشان بیش از هنرنمایی هنرمندان جیره‌خوار اطراف خود نیست حمایت از بزرگانی از این دست بر عموم ایرانیان لازم است. باور کنید افتخار آفرینانی چون جلیـــلی با یک سلام و حال و احوال، یک قدردانی کوچک چنان انرژی گرفته ڪه به طور قطع در کار جدیدش موثر خواهد بود. بیــــــاییــم همــــــدیــــگر را دوســـــت بـــــداریــــم و قــــــدردان هـــــــــم بــــاشیـــــــم.
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(3)      
وقتی من دختر شدم
چهارشنبه 09 تیر 1395  توسط foozhan

یا لطیف

  تقدیم به شیردل بانو سمیه که فکر اولیه مطلب با نگاهی به پیج اینستاگرام ایشان شکل گرفت

  دلم میخواست دختر میشدم.خجالتیسالها آرزو داشتم دختر بودم.بوسهمگه من چیم از مایکل جکسون کمتره؟ خوشگل نیستم، که هستم... رقصمم هم خیلی بهتره... فقط اون پول داره، من ندارمآرام  بلاخره، به آرزوم رسیدم.خندهدختر شدم. با همه امکانات. قد بلند... مو مشکی... ابرو کمون... جلوبندی و دیفرانسیل هم بیست ِ بیست. یک فول آپشن به تمام معنی.متعجب  مطمئنم الان داری توی دلت میگی این یه داستان آبکی تخیلی ِ که آخرش از خواب بیدار میشه و همش سرکاری و کلیشه ای بوده؟ آره؟متعجب فریاد.... نه. من نه دارم خواب می‌بینم و نه داستان یه افسانه است. واقعیت محضِ.
  من دختر شدم. زیر ابرو برداشتن و لاک و تتو که دیگه همگانی شده و دختر و پسر نداره. من کلاً تغییر جنسیت دادم. یک دختر سکسی گلِ گلاب البته در فضای مجازی.آرام

  راستش وقتی دیدم جذابیت و خوشگلی و رقصِ بهتر از مایکل و ممد خردادیان، بدون شیتیل، مثل فیلسوفی می مونه که صد جلد کتاب نوشته و چون پول نداره چاپشون کنه، هیچکس آدمم حسابش نمیکنه، با خودم گفتم بهترین جا فضای مجازیِ.خندهاصلاً فضای مجازی رو ساختن برای همین کارها. فضای مجازی یعنی فضایی که واقعی نیست. یه چیزی تو مایه‌های‌ سراب. فضایی برای عقده گشایی. جایی که میتونی به بهترین نحو خودت رو تخلیه کنی. اوه... نه نه نه.متعجباشتباه نکنید. منظورم از تخلیه، روحی بود. وگرنه فضای مجازی راهی به فاضلاب نداره و در صورت تخلیه فقط گند میزنید به زندگی تون، نگید نگفتم.لبخندمهر شده اصلاً من فکر می‌کنم علت اینکه فضای مجازی اینقدر طرفدار داره، بخاطر این که همه میتونن از خودشون بیان بیرون و یکی دیگه شن.چشمکاینقدر کیف داره که از شر هر جبری خلاص میشی. حتی میتونی بابا، ننه، خواهر و برادرت رو اونجور که دوست داری انتخاب کنی؛ اما میخوام اعتراف کنم که در این انتخاب اعضاء خانواده به مشکل بر خوردم. بی تقصیرآخه من مهاراجه هند رو به عنوان پدر انتخاب کردم. جنیفر لوپز رو به عنوان خواهر که حداقل چار نفر ما رو با هم دیدن، بگن چقدر شبیه همدیگه هستن حداقل در قسمت دیفرانسیل.چشمک چون عاشق دی کاپریو هستم، ایشون را به عنوان برادر انتخاب کردم ولی مدام با جنیفر لج و لجبازی داشتن مجبور شدم با پاندای کونگ فو کار عوضش کنم.اخم آخه عاشق شخصیت باحالشم. ولی خودمونیم ها، خوب شد توی زندگی واقعی جبر جاش رو به اختیار نداد وگرنه برای فرزند مهاراجه شدن و برادر جنیفر شدن، چه کشت و کشتاری که نمیشد.مردد
  حالا نوبتی هم که باشه، چهره و سلفی از همه چی واجب تره. خندهخوبی دنیای مجازی اینِ که به عمل زیبایی و پروتز و این قبیل ماست مالیا نیازی نداری. فتوشاپ حلالِ مشکلاتِ. لبخندفقط اگه بخوای دوستات یا فالوورات زیاد بشه تا میتونی باید عکس با شلیته و لبای غنچه بگیری.بوسهخجالتی  دیگه کار تموم شد. فقط میمونه باز کردن یک پیج اینستاگرام و اکانت تلگرام. وای... نزدیک بود فراموش کنم، انتخاب یک اسم خاص و با کلاس هم خیلی مهمِ. اسمم رو میزارم پونهبوسه
  پیج و اکانت جدید راه اندازی شد. حالا باید توی چند تا گروه عضو بشم.خجالتیلبخند
  * چند روز بعد
  تلگرام:
  آقای بایسته: من افتخار آشنایی با چه بانوی زیبایی دارم؟خجالتی
  کاظم: یه لحظه احساس کردم مُردم. آخه حوری بهشتی توی مخاطبین گوشی من چکار میکنه؟بی تقصیر
  مهرداد: خوشگل خانوم، عکس خودتِ؟ البته برای من مهم نی... من خیلی تنهام. با من دوست میشی؟اخم
  محمد: اصل میدین؟فریاد
  بعضی از پیامها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت. فقط کفرم در اومد از یکی از دوستان مداحم که من شغلش رو گفتم خواهشاً شماها به کسی نگید، بین خودمون بمونه، متعجبفریادچند بار بهش پیام دادم که سید، تو که آشنا داری میتونی یه وامی برام جور کنی؟ بی معرفت اصلا پیامم رو نخونده بود، اما حالا تا عکس رو دیده پی وی رو باز کرده و جواب داده: ببخشید، شماره تون برام آشنا نیست. اگر از خواهران جلسه هستید، هر جا صلاح میدانید که مخالف عرف و شرع هم نباشد بفرمایید، خدمت برسم و در حد توان رفع مشکل کنم.فریادمتعجبفریاد
  دیگه پی وی ها رو باز نکردم و رفتم سراغ گروه ها. از یه پستی خوشم اومد و طبق معمول همیشه براش لایک زدم. به صدم ثانیه نرسید که طرف اومد پی وی و نوشت: خودت لایک داری عزیزم. .... اصل میدی لطفاً ... متعجبفریادفریاد
  چنان ریختم بهم. تازه فهمیدم توی گروه ها چرا خانم ها هیچ مطلبی رو لایک نمیزنن. متعجبگریهکلاً تلگرام رو بستم و رفتم سراغ اینستا. وای ... چشمتون روز بد نبینه... دیدم چه خبره... بوسهخجالتیصد و هفده نفر فالوو، شصت هفتاد تا پیام و چهار صد و پنجاه و شش تا لایک برای یک غنچه کردن لب توی عکس.لبخند توی دلم گفتم اگه اون عکس دیگه رو بزارم چی میشه؟مردد شروع کردم به خوندن کامنت ها.
ـ خوش بحال اونی که میخوای ببوسیش.بوسه  ـ جووووووون غنچه نیس ک باغچه گلِبوسه    ـ ببند بابا گاله رو فریاد ـ پلیز دایرکتچشمک ـ کی .... تو رو فریادمتعجبفریاد ـ خجالت بکش. از خدا بترس. این چه عکسیه گریه ـ اگه پایه دوستی هستی شماره ام رو گذاشتم تو دایرکتمردد  بعضی از کامنت ها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت.مردداخمدایرکتم که عمرا بنویسم. همش ممیزی داره.خجالتی



ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(10)      
وقتی من دختر شدم
دوشنبه 07 تیر 1395  توسط foozhan

داستان طنز کوتاه

* تقدیم به شیردل بانو سمیه که فکر اولیه مطلب با نگاهی به پیج اینستاگرام ایشان شکل گرفت

 دلم میخواست دختر میشدم. خجالتیسالها آرزو داشتم دختر بودم. مگه من چیم از مایکل جکسون کمتره؟ متعجبخوشگل نیستم، که هستم... رقصمم هم خیلی بهتره... فقط اون پول داره، من ندارم. مرددبلاخره، به آرزوم رسیدم. دختر شدم. با همه امکانات. قد بلند... مو مشکی... ابرو کمون... جلوبندی و دیفرانسیل هم بیست ِ بیست. یک فول آپشن به تمام معنی. بوسهمطمئنم الان داری توی دلت میگی این یه داستان آبکی تخیلی ِ که آخرش از خواب بیدار میشه و همش سرکاری و کلیشه ای بوده؟ آره؟ فریاد.... نه. فریادمن نه دارم خواب می بینم و نه داستان یه افسانه است. واقعیت محضِ. من دختر شدم. زیر ابرو برداشتن و لاک و تتو که دیگه همگانی شده و دختر و پسر نداره. من کلاً تغییر جنسیت دادم. خجالتییک دختر سکسی گلِ گلاب البته در فضای مجازی. راستش وقتی دیدم جذابیت و خوشگلی و رقصِ بهتر از مایکل و ممد خردادیان، بدون شیتیل مثل فیلسوفی میمونه که صد جلد کتاب نوشته و چون پول نداره چاپشون کنه، هیچکس آدمم حسابش نمی کنه، با خودم گفتم بهترین جا فضای مجازیِ. اصلاً فضای مجازی رو ساختن برای همین کارها. فضای مجازی یعنی فضایی که واقعی نیست. یه چیزی تو مایه های سراب. فضایی برای عقده گشایی. جایی که میتونی به بهترین نحو خودت رو تخلیه کنی. اوه... نه نه نه. اشتباه نکنید. پا در دهانمنظورم از تخلیه، روحی بود. وگرنه فضای مجازی راهی به فاضلاب نداره و در صورت تخلیه فقط گند میزنید به زندگی تون، نگید نگفتم. فریاداصلاً من فکر میکنم علت اینکه فضای مجازی اینقدر طرفدار داره، بخاطر این که همه میتونن از خودشون بیان بیرون و یکی دیگه شن. اینقدر کیف داره که از شر هر جبری خلاص میشی. حتی میتونی بابا، ننه، خواهر و برادرت رو اونجور که دوست داری انتخاب کنی؛ اما میخوام اعتراف کنم که در این انتخاب اعضاء خانواده به مشکل بر خوردم. گریهآخه من مهاراجه هند رو به عنوان پدر انتخاب کردم. جنیفر لوپز رو به عنوان خواهر که حداقل چار نفر ما رو با هم دیدن، بگن چقدر شبیه همدیگه هستن حداقل در قسمت دیفرانسیل. چشمکچون عاشق دی کاپریو هستم، ایشون را به عنوان برادر انتخاب کردم ولی مدام با جنیفر لج و لجبازی داشتن مجبور شدم با پاندای کونگ فو کار عوضش کنم. آخه عاشق شخصیت باحالشم. لبخندولی خودمونیم ها، خوب شد توی زندگی واقعی جبر جاش رو به اختیار نداد وگرنه برای فرزند مهاراجه شدن و برادر جنیفر شدن، چه کشت و کشتاری که نمیشد. حالا نوبتی هم که باشه، چهره و سلفی از همه چی واجب تره. خوبی دنیای مجازی اینِ که به عمل زیبایی و پروتز و این قبیل ماست مالیا نیازی نداری. فتوشاپ حلالِ مشکلاتِ. فقط اگه بخوای دوستات یا فالوورات زیاد بشه تا میتونی باید عکس با شلیته و لبای غنچه بگیری. بوسهدیگه کار تموم شد. فقط میمونه باز کردن یک پیج اینستاگرام و اکانت تلگرام. وای... نزدیک بود فراموش کنم، انتخاب یک اسم خاص و با کلاس هم خیلی مهمِ. متعجباسمم رو میزارم پونه پیج و اکانت جدید راه اندازی شد. حالا باید توی چند تا گروه عضو بشم.

* چند روز بعد

تلگرام:

آقای بایسته: من افتخار آشنایی با چه بانوی زیبایی دارم؟ آرامکاظم: یه لحظه احساس کردم مُردم. آخه حوری بهشتی توی مخاطبین گوشی من چکار میکنه؟ بوسهمهرداد: خوشگل خانوم، عکس خودتِ؟ البته برای من مهم نی... من خیلی تنهام. با من دوست میشی؟ اخممحمد: اصل میدین؟ بعضی از پیامها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت. فقط کفرم در اومد از یکی از دوستان مداحم که من شغلش رو گفتم خواهشاً شماها به کسی نگید، بین خودمون بمونه، چشمکچند بار بهش پیام دادم که سید، تو که آشنا داری میتونی یه وامی برام جور کنی؟ بی معرفت اصلا پیامم رو نخونده بود، اما حالا تا عکس رو دیده پی وی رو باز کرده و جواب داده: ببخشید، شماره تون برام آشنا نیست. اگر از خواهران جلسه هستید، هر جا صلاح میدانید که مخالف عرف و شرع هم نباشد بفرمایید، خدمت برسم و در حد توان رفع مشکل کنم. فریاددیگه پی وی ها رو باز نکردم و رفتم سراغ گروه ها. از یه پستی خوشم اومد و طبق معمول همیشه براش لایک زدم. به صدم ثانیه نرسید که طرف اومد پی وی و نوشت: خودت لایک داری عزیزم. .... اصل میدی لطفاً ... بی تقصیرچنان ریختم بهم. تازه فهمیدم توی گروه ها چرا خانم ها هیچ مطلبی رو لایک نمیزنن.کلاً تلگرام رو بستم و رفتم سراغ اینستا.

وای ... چشمتون روز بد نبینه... دیدم چه خبره... صد و هفده نفر فالوو، شصت هفتاد تا پیام و چهار صد و پنجاه و شش تا لایک برای یک غنچه کردن لب توی عکس. اخمتوی دلم گفتم اگه اون عکس دیگه رو بزارم چی میشه؟ شروع کردم به خوندن کامنت ها.

ـ خوش بحال اونی که میخوای ببوسیش. خجالتیـ جووووووون غنچه نیس ک باغچه گلِ بوسهـ ببند بابا گاله رو مهر شدهـ پلیز دایرکت چشمکـ کی .... تو رو فریادـ خجالت بکش. از خدا بترس. این چه عکسیه گریهـ اگه پایه دوستی هستی شماره ام رو گذاشتم تو دایرکت مرددبعضی از کامنت ها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت. آرام دایرکتم که عمرا بنویسم. همش ممیزی داره.

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(6)      
دوست مجازی من
پنج‌شنبه 13 خرداد 1395  توسط foozhan


دوست مجازی من
می‌گویند با حضور در دنیای مجازی، افسرده میشوی، گوشه‌گیری و انزوا سراغت می‌آید.
اما؛
نه من می‌دانم که تو کی هستی نه تو
برای تو نمیدانم
اما برای من اصلا مهم نیست.
پیرمردی که خود را دخترکی جوان زده‌ای یا بانویی که خود را پسر
اصلا برایم مهم نیست.
در گوشه‌ای خلوت، در انزوای کامل و دور از جامعه پوشالی واقعی به تو پناه می‌آورم. با لایک و کامنتت سر ذوق می‌آیم. صبحت را بخیر میگویم و تولدت را تبریک
خسته و درمانده از آدمهای واقعی که بهترین شان خنجری بر قلب میزند، به تو پناه می‌آورم.
در این دنیای مجازی دنیایی ساخته‌ام، آن طور که دوست دارم. آن طور که دوست دارم. هیچ چیز جبر نیست و نمیدانی چه لذتی دارد به اختیار انتخاب کردن.
دیگر نمیگویم برادرم است دیگر؛ خوب است یا بد از خون و ریشه من است.
برادرم را خودم انتخاب میکنم. غیر قابل تحمل هم که شد، خودخوری نمیکنم. دیلت و تمام.
تمام. به همین راحتی. بدون هیچ خودآزاری یا خدای ناکرده خون‌ریزی
دوست خوب مجازی من
در همین دنیا بمان
در دنیای واقعی، هیچ خبری نیست
دنیای واقعی فقط برای نفس کشیدن کافیست.

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(7)      
 
 
درباره وبلاگ


من سال هاست مينويسم شعر، داستان، فيلمنامه، نمايش و ... قالب هاي متفاوت ادبي را تجربه ميكنم. مينويسم براي خودم... مينويسم براي تو ... مينويسم براي دلم ... مينويسم براي هر آن كه اهل دل است. دل نويس من تقديم تو {09361706052} اين شماره به وبلاگ تعلق دارد و براي تبادل نظر و ثبت نام در گروه يا كلاس‌هاي آموزشي در نظر گرفته شده است تا دوستان راحت تر بتوانند نظرات و مطالب خود را پيامك كنند و يا به گفتگو بنشينند.
511sayyed@gmail.com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
کد پیغام خوش آمدگویی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران