قطعات ادبی
شعر، داستان، فیلمنامه، نمایش، نقدادبی و ...
شاید برای شما اتفاق بیفتد
سه‌شنبه 17 آذر 1394  توسط foozhan

شاید برای شما اتفاق بیفتد

  «مطلب فوق یک متن ادبی نیست و صرفاً جهت اطلاع رسانی نوشته شده است»  

* وصیت نامه­ ی عادی قانونی است

     بعد از فوت پدرم و اجرا گذاشتن وصیت نامه­ ی دستنویس ایشان از سوی همسرش (نامادری) فهمیدم که در محضر دادگاه، محضری یا دست­نویس بودن آن مهم نیست و هرگونه دست­خطی مبنی بر وصیت، شکایت، بدهی و ... که البته امضاء چند شاهد آن را معتبرتر می­کند، قانونی و در مراجع قضایی قابل پیگرد می­باشد.

    این در حالی است که پدر من تصور می­کرد وصیت نامه اگر محضری نباشد، اعتباری ندارد و فقط برای دلخوش کردن همسرش دستخطی را به وی داده بود. پدرم همیشه برای محضری کردن آن بیماری را بهانه می­کرد و به ما نیز گوشزد می­کرد که دست­خطی که نزد اوست محضری نبوده و هیچ اعتباری ندارد.

    خیلی از دوستان و آشنایان پدرم نیز چنین باوری داشته و حتی پس از فوت ایشان و احضاریه دادگاه معتقد بودند که همسرش راه به جایی نمی­برد و وصیت­نامه­ ی عادی فاقد اعتبار است.

    بر خود واجب دانستم تا از طریق نگارش این مطلب، اطلاع رسانی کنم تا دیگر سوء استفاده­ های این چنین صورت نگیرد و مشکلی که گریبان ما را گرفت برای دیگران اتفاق نیفتد. هم چنین موارد بسیاری وجود دارد که نسبت به آن اطلاعی نداشته که می­کوشم نسبت به آن اطلاع رسانی کنم.

    * احضاریه­ های مربوط به دیگران را دریافت نکنید.

    شاید برایتان اتفاق بیفتد که مأمور دادگاه نامه­ ی احضاریه­ ی همسایه یا بستگان نزدیک را نزد شما بیاورد و شما نیز صرفاً برای کمک، نامه را دریافت و به شخص مورد نظر برسانید.

    لازم است بدانید که با قبول نامه، زین پس هر احضاریه یا اخطاریه ­ای که از سوی آن دادگاه فرستاده می­شود شما ملزم خواهید بود تا به دست شخص برسانید و حتی در صورت امتناع مأمور مذکور می­تواند نامه را از لای در به داخل خانه بیاندازد.

    پس قبل از گرفتن نامه­ های دادگاه که به شما مربوط نمی­شود، لازم است بدانید که چندین احضاریه­ ی دیگر و پس از آن چندین اخطاریه در راه است. ضمن آن که اگر شخص مورد نظر در دادگاه حضور یابد و اظهار کند که نامه­ ای دریافت نکرده، شما محکوم خواهید شد.

   «خیلی از مردم نسبت به چنین مسائلی اطلاع ندارند. لطفاً اطلاع رسانی کرده و ضمناً شما نیز با مواردی این چنین اگر مواجه شدید یا خود برای اطلاع دیگران اقدام و یا با اطلاع در قسمت نظرات، به دوستان دیگر اطلاع رسانی کنید. این مطلب ادامه دارد.»

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(4)      
ايليا كودك شيطون و بازيگوشم
دوشنبه 01 مهر 1392  توسط foozhan
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(4)      
روياهاي من
سه‌شنبه 22 مرداد 1392  توسط foozhan

دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا خدا را هم بنده نباشم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا بدهكارانم از طلبكاران بيشتر شوند. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا وقتي پشت فرمان ماشين هستم، چشمم مدام به آمپر بنزين نباشد و مجبور نباشم براي تهيه‌ي پول بنزين مسافر سوار كنم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا وقت آشتي با زنم با دسته گل و شيريني به خانه بروم، تولدش را جشن بگيرم و سالگرد ازدواجمان را در رستوراني (خارج از شهر چه بهتر) يادآور شوم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا ديگر پشت چراغ قرمز در گرماي طاقت فرساي تابستان مجبور نباشم شيشه‌هاي ماشينم را بالا بدهم كه مثلاً از كولر استفاده مي‌كنم؛ تا جلوي ديگر ماشين‌ها آرزو كنم كه چراغ سبز شود مبادا از ريزش عرق از سر و كولم راننده‌هاي ديگر متوجه‌ي موضوع شوند. آن‌قدر پولدار شوم تا به قول (مهسا شيرازي) راني را كه مي‌خورم به فكر پوره‌ي چسبيده به ته قوطي نباشم كه نميدانم چرا هرگز جدا نمي‌شود. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا ميوه را نوبرانه براي خانه بخرم. آن‌قدر پولدار شوم كه قيمت هر چه را قبل از خريد از فروشنده نپرسم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم كه با ليستي بلند به سوپر ماركت بروم و بگويم: «از فلان دو كيلو، فلان يك كيلو... دو تا هم از آن... شش تا از آن... دو كيسه برنج، روغن جامد و مايع... كاش گوشت و مرغ هم داشتي كه مجبور نمي‌شدم دو چهارراه بالاتر بروم. بي‌زحمت به شاگردت بگو بزاره توي ماشين... همون شاسي بلنده» آه... دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار بودم تا تعطيلات تابستاني را، نه در جزاير قناري كه در جزيره‌ي كيش خودمان به سر مي‌بردم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار بودم كه از معدل بيست فرزندم ترس به جانم نمي‌افتاد كه چگونه برايش دوچرخه‌اي كه قول دادم بخرم. آن قدر پولدار بودم كه وقتي چشم همسرم به پيتزا فروشي مي‌افتد، حواسش را پرت نمي‌كردم و دعوا راه نمي‌انداختم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار بودم كه دلم براي بي‌پولي تنگ ميشد و به همسرم مي‌گفتم: «ببين آن‌ها كه ندارند، چقدر با هم مهربان‌تر و صميمي‌ترند.» آن‌قدر پولدار مي‌شدم كه يك دوربين ديجيتال حرفه‌اي، آخرين ورژن با كليه‌ي متعلقات از قبيل لنزها، فيلترها، نورها و يك سه‌پايه‌ي ساچلر تهيه كنم. آن‌قدر پولدار كه صبح تصميم بگيرم و بعدازظهر در جاده‌ي شمال يا جنوب باشيم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم كه براي يك بار هم كه شده سفارش پيتزا، كنتاكي يا هر غذاي گران چرب و نرم ديگر را تلفني سفارش بدهم. آن قدر پولدار شوم كه شوخي مُد روز بچه پولدارها را كه گوشي‌هاي موبايل خود را جمع كرده و به آسمان پرتاب مي‌كنند، در حالي‌كه گوشي يك ميليوني‌ام در هوا تاب خورده و با زمين خُرد مي‌شود، تجربه كرده و فقط بگويم: «اه... خيلي بدي... منتظر يك تماس فوري بودم.» دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه هر روز با دوستانم با خيال راحت، بدون دغدغه از هزينه‌ي تلفن تماس مي‌گرفتم و احوالشان را مي‌پرسيدم؛ گاهي دلم خيلي برايشان تنگ مي‌شود. دلم مي‌خواهد آن‌ قدر پولدار مي‌شدم كه ديگر بعدازظهر هجدهم هر ماه پاي اخبار راديو و تلويزيون نمي‌نشستم كه كي يارانه‌ها را مي‌ريزند. دلم مي‌خواست عروسي و شادماني ديگران آن‌قدر برايم خوفناك نبود كه براي لباس بچه‌ها، كادوي عروس و داماد و شاباش چه كنم؟ آن‌قدر پولدار بودم كه وقتي وارد كتاب فروشي مي‌شوم، آن تعداد كتابي كه مي‌خواهم بدون توجه به قيمت پشت جلدش تهيه كنم. آن‌قدر پول داشتم كه وقتي دوستان و نزديكان به پول نياز داشتند، اولين گزينه باشم و يا اگر آخرين گزينه شدم از كلمه‌ي ناخوشايند «شرمنده» استفاده نكنم. دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه وقتي براي گرفتن فال قهوه داشته باشم و ساعتي براي غيبت پشت سر هر كس و ناكس داشته باشم. دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه يك تاكسي كرايه كنم، دراختيار و هر كجا كه بروم بگويم همين جا بمان، برمي‌گردم.

دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه غم نان نداشته باشم و ديگر هيچ‌گاه شرمندگي جلوي زن و بچه را تجربه نكنم. دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه ...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)      
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه
شنبه 13 آبان 1391  توسط foozhan

 

 

   ساعت 45 : 8 بود كه آسمان غريد . يك نفر پشت در ايستاده بود ، منتظر . يك نفر پا در ركاب اتوبوس گذاشت . يك نفر خسته از كار برمي­گشت . يك نفر آماده­ي كار شد . يك نفر يك بغل ميوه ، شيريني به خانه مي­برد . يك نفر روياي خريد يك سير گوشت در سر داشت .

    رعد و برق پهناي آسمان را به نور سترد . يك نفر آمد ، يك نفر رفت . مردي سيگاری آتيش زد . زني ، درجه­ي مايكروويو را چرخاند . دختر بچه اي هشت ساله ، به شيشه­ي بالا كشيده­ي بنزي زد ، شيشه­ي ماشين كه پائين آمد دود سيگار بود و ادكلن  . دخترك گفت : ـ گل دارم ، تو رو خدا يه شاخه بخرين .

    ساعت 45 : 8 بود كه مرد در قمار باخت . ده ميليون ، مفت .  ساعت 45 : 8 زنی تنش را فروخت ، مفت . ساعت 45 : 8  يكي خوابيد . از فرط خستگي ، يكي خوابيد در عين مستي . ساعت 45 : 8  زوجي ، خوشبختي را آغاز كردند . زني زائيد ، مردي مُرد .

    ساعت 45 : 8  آسمان غريد ، شايد هم نغريده بود كه زنداني گوش ولع به بلندگو سپرده بود ، شايد نام آزاديش طنين اندازد . بلندگو به صدا آمد ، نام ديگري بود كه به اعدام فرا خوانده شد . ساعت 45 : 8 بود كه زن به مردش خيانت كرد .

    باران گرفت ، ساعت 45 : 8 . چتري باز شد . گدايي خود را به كمين كشيد . دختركي براي معشوق طنازي كرد . ترمز كاميوني نگرفت و فرزنداني ، مادر را وداع گفتند . ساعت 45 : 8  مردي يك اتول آخرين مدل خريد . نان آور خانه اي از داربست افتاد . پايش لغزيد . دختري كه تن به آغوش پسركاني داده بود به عقد جواني در آمد ، باكره . جواني محتاج به قلب ، پشت در اتاق عمل منتظر مرگ يك مرگ مغزي بود . ساعت 45 : 8  كمر غرور مردي شكست در فرياد سكوتي مرگبار .

    ساعت 45 : 8  پليس ، جسد مردي را در تعفن فاضلاب يافت كه گويا يك  ماه پيش هستي را وداع گفته بود . ساعت 45 : 8 زني آبستن شد . بازيگري اسكار گرفت . كودكي ريد . پسري مادرش را ... . جواني از معشوق لب گرفت ، پنهاني .

     ساعت 45 : 8 بود كه زلزله هزاران خانواده را خاك بر سر كرد . دختري شامپاين نوشيد . پسري خودزني كرد . پارتي بر پا شد . ساعت 45 : 8 دختري آبستن حرام شد . مردي زائيد ، زير بار فقر . شعري سرود شاعري ،در عين درد .

    ساعت 45 : 8 ، باران باريد . باران نبود . سيل مي­باريد . گاري هست و نيست ميوه فروش را با خود برد . اتومبيل آخرين سيستم زني را به جدول كوبيد .  ساعت 45 : 8 بود سوت قطار دل هر غريبه اي را به درد آورد . دزدي كيفي قاپيد . مردي به نماز ايستاد . بزرگ مردي شهادت را لبيك گفت . ساعت 8:45 ...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
دور دور عباسي
شنبه 06 آبان 1391  توسط foozhan

 بر اساس یک واقعیت تلخ اجتماعی

دور ... دور ... عباسی

17 سال بیش نداشت و ساعت از هشت شب گذشته، وقتی دیدم یک موتوری مزاحمش است، سوارش کردم. سوار که شد نه سلامی و نه علیکی، رو به من گفت : می تونی این موتوری رو گم کنی؟

گمش کردم. با کمی سرعت و چند کوچه پس کوچه. خیالش که راحت شد، چشمانش را به من دوخت و گفت : امشب می­تونم، خانه­ی شما بیام؟ تنم لرزید.

ـ مگه تو خونه نداری؟

ـ نه.   

فرار کرده بود. در پاسخ به این که چرا؟ کمی طفره رفت و بعد آهی کشید و گفت : ـ پدرم قصد تجاوز به من را داشت. نگاهش به ویترین پر زرق و برق مغازه‌ها ختم شد و چشمان گرد شده­ی من بر صورت ظریفش.

ـ مادرت؟

و مادرش چند سال قبل از دست کثافت کاری‌های پدر، خود را سوزانده بود. پرسیدم : ـ قیافه‌ات سن و سال بیشتری را می­طلبد، مثلاً بیست و سه سال. ابرویی در هم کشید و گفت : ـ گَرد می­­کشم.

چشمم را بستم، سرم سوت کشید. به چشمانش نگاه کردم، بي‌رنگ و تهي. دوباره پرسید :

ـ خانه خالی داری؟ و در پاسخ به سکوتم گفت : ـ یعنی برای رضای خدا هم راضی نیستی، بی‌خانمانی شبی کنارت باشد. باز هم بچه‌های فلان جا، چهار ماه و نیم پیششان بودم.

پرسیدم : ـ چرا نماندی؟ گفت : ـ دستگیرمان کردند. به جُرم بودن با شش مرد و رقصیدن و تنم ضربات 135 ضربه شلاق را تحمل کرد.

ـ پشیمان نشدی؟

طوری نگاهم کرد، عاقل اندر سفیه. چطور می­شد با او صحبت کرد؟ در چه مقطع فکری ست؟ پرسیدم : ـ سواد داری؟ گفت : ـ بلی، تا پنجم.

ـ چرا ادامه ندادی؟

زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : ـ ازدواج کردم.

ـ چقدر زود؟

سیگاری روشن کرد و ادامه داد : ـ در برابر پولی که پدرم به مردی 53 ساله مقروض بود، سن مطرح نبود.

ـ بعد چه شد؟

ـ طلاق گرفتم. من راضی بودم او نمی­خواست.

ـ دیگر ازدواج نکردی؟

پکی عمیق به سیگارش زد و گفت : ـ نه.

ـ بچّه هم داری؟

ـ اه ... چقدر سؤال می­کنی ... نه.

خدایا چه می­توانستم بکنم. ساعت نزدیک دوازده شب بود. از او خواستم پیاده شود، با تلخی گفت : ـ حالا، حالا من کجا برم؟ تو که اهل حال نبودی چرا سوارم کردی؟

سرم به شدت درد می­کرد. خدایا کمکم کن. فهمیده بود که از من بخاری بلند نمی­شود. قصد داشت که از راه احساس و عاطفه دلم را به دست آورد. او ترانه‌های عاشقانه می­خواند و من غرق در افکار خود بودم. تا کی می­خواهد ادامه دهد؟ آینده‌اش چیست؟ با این سن کم، چند وقت زیر کثافت دوام می­آورد؟

دستی به شانه‌ام خورد. به خود آمدم. وجیهه بود. با طنازی و عشوه گری گفت : ـ آقا پسر، اگر می­خوای دور دور عباسی بهمون بدی. یه جا وایسا بیام جلو بشینم، گشتی‌ها گیرندن.

 دور دور عباسی. فکری به خاطرم رسید. با سرعت کناری ایستادم. پیاده که شد. به سرعت به راه افتادم. در آینه وجیهه را دیدم که ناباورانه نگاهم می‌کرد؛ و من فرار کردم. فرار. نه از دست وجیهه، بلکه از دست خودم. از خودم بدم ­آمد. سرم به شدت درد می‌کرد. یک دختر هفده ساله، پدری معتاد، موتور سوار مزاحم. 135 ضربه شلاق، اعتیاد به گرد، خانه­­ی خالی. همه چیز دور سرم می‌چرخید ... دور دور عباسی ... پدری که به دختر 14 ساله‌اش مشروب تعارف می‌کند، نوش ... دور دور عباسی ... آخرین ضربه شلاق و نصیحت مأمور اداره منکرات که می‌گوید : 135 ضربه خوردی که دیگر دنبال این کار نروی ... دور دور عباسی ... و وجیهه که همان شب با بدنی خون آلود مجبور به هم آغوشی ست، مجبور به هم آغوشی... دور دور عباسی... شب‌هایی که می­گذرد، آدم‌هایی متفاوت... دور دور عباسی... هم آغوشی‌هایی مکرر ... دور دور عباسی ... مرض‌های گوناگون، از سل تا ایدز... دور دور عباسی... دور دور عباسی ... دور دور عباسی.

                                                                                                                       خزان 1374

 

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
روز مادر
پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391  توسط foozhan

 

روز مادر بود

مدرسه در شور و نشاط

بچّه ها می گفتند :

روز مادر چه خریدی تو برای مادرت ؟

ـ روسری گلدار

ـ یک عدد چارقد آبی رنگ

دیگری گفت : شانه و آئینه ای

 

من به آنان گفتم :

بر مزارش شاخه ای از گل سرخ

روز مادر «سيد جواد قريشي»

 هفتمين روز درگذشت خورشيد وجودم و عكسي از خواهر كوچكم

      مي‌خواهم اعتراف كنم. من سيد جواد قريشي با 35 سال زندگي، متأهل و داراي دو فرزند هنوز بغض‌آلود ترين روز سال برايم روز مادر است. خجالت نمي‌كشم كه بگويم هنوز به توجه هر مادري به فرزندش شديد حسودي مي‌كنم و گاه بغض كرده و گاه با صداي بلند گريه مي‌كنم. آري، من سيد جواد قريشي با 35 سال سن حتي به محبت مادرانه‌ي همسرم به فرزندم حسادت مي‌كنم. اعتراف مي‌كنم، شايد تو...  قدر گوهرت را بداني و در 24 ساعت فقط تماشايش كني. فقط تماشايش كني. فقط ...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)      
ادامه نمايشنامه
سه‌شنبه 19 اردیبهشت 1391  توسط foozhan

 ماشاا... :                 اول زندگي باغ بالا و پايين نشونم ميداد ... حرف هاي قشنگ ، قشنگ .... ميگفت : سالي شش بار ميبرمت سفرآب تو دلت نميذارم تكون بخوره ... اي ددم واي ... خرش كه از پل گذشت تا طرقبه هم نبردم .

مهديس :                ولي محمود يك عاشق رمانتيك واقعيه ... حرفي اگه بزنه سر حرفش هست .

ماشاا... :                 مو هم همي فكر ها رو ميكردم ... مرد ها همشان سر و پا يك كرباسن .

كاظم :                     ( به محمود ) آي بي جنبه ان ، آي بي جنبه ان

محمود :                  كيا ؟

كاظم :                     همين زن ها . خدا نكنه از سر بي عقلي ، يك قولي بهشان بدي . شصت و شش سال بعد يادشانِ .

محمود :                  البته همه­ي زن ها اينجوري نيستند .

كاظم :                     زن زنِ آقاي زِ زِ .

محمود :                  محمود .

مهديس :                قرار گذاشته بود بعد عقد ببردم كيش ، نه ماه عسل ها . همين جوري . ماه عسل قراره بريم ژاپن .

ماشاا... :                 خاك بر سرم . مگه هنوز عقد نكردين ؟

مهديس :                آره ... ديروز عقد كرديم

ماشاا... :                 پس حتمأ اينجا هم كيشِ ... نه ؟

مهديس :                خب هنوز فرصت نكرديم .

ماشاا... :                 برو دختر جان ... اگه مو رنگ طرقبه رو ديدم ، تو هم رنگ كيش رو مي بيني . هنوز مرد ها رو نشناختي .

محمود :                  بهش قول دادم ببرمش كيش .

كاظم :                     پس افسارت رو گرفته ... الفاتحه

محمود :                  يعني چي ؟

كاظم :                     پسر جان از مو به تو نصيحت ، گربه رو دم حجله بايد بكشي ؟ زن ها جنبه دارن . فردا ببريش كيش پس فرداميگه ببرم ژاپن .

محمود :                  اتفاقأ واسه ماه عسل قراره ببرمش ژاپن .

كاظم :                     بفرما ... نگفتم . برو ... برو كه روي هر چي زن ذليل سفيد كردي .

ماشاا... :                 اگه گفته بعد عقد ميبرمت كيش ، بايد زورش ميكردي كه عقد كردم چرا نميريم .

مهديس :                آخه الان طفلي خيلي دستش تنگِ . هر چي داشت خرج مجلس كرد .

ماشاا... :                 ما زن ها هر چي سرمان مياد حقمانه . مثل مردا سياست ندارم كه . برو كه تو هم پيشانيت مثل خودم .

مهديس :                اوا خدا نكنه ...

ماشاا... :                 اوا ... خيلي هم دلت بخواد ... با اون شوهر عفريته­ي دروغگوت .

مهديس :                از شوهر تو كه بهتره ، لااقل گدايي نميكنه .

ماشاا... :                 اولاً گدا نه و متكدي . دوماً شوهر من هنرمنده . همچي نقش نابينا رو بازي ميكنه كه هر خري باور ميكنه

مهديس :                او ماي گاد ... يعني نابينا نيس . منم باورم شد .

ماشاا... :                 گفتم كه هر خري باور ميكنه ... شوهرم چنان اشك مردم رو در مياره كه آميتاپاچان هندي هم نميتونه .

كاظم :                     زن جماعت عشق لوازم آرايشِ . يك ماه گشنه باشه جيكش در نمياد ولي يه ساعت ماتيك نداشته باشه

                        دنيا رو روي سرت خراب ميكنه .

محمود :                  من كه تجربه­ي شما رو ندارم ولي حرفاتون خيلي شبيه حرف هاي خدابيامرز پدرمه .

كاظم :                     اه ... پدرت فوت كرده .... بنده خدا مادرت ، چي ميكشه

مهديس :                ميدوني ... حرف هاي شما خيلي شبيه حرف هاي مادرم و خواهرام . يعني همه­ي مرد ها مثل همند ؟

ماشاا... :                 حالا ديدي ... من بد ، مادر و خواهرات كه خير و صلاحت رو ميخوان . مرده ها يكيشون از ديگري بدتر .

                        خوبشون باباي خدا بيامرز من بود كه مُرد .

مهديس :            حالا ميگي من چيكار كنم ؟

ماشاا... :                 آها ... حالا شدي دختر خوب . اول كف دستت بده فالت بگيرم ، تا بعد .

كاظم :                     زن جماعت اگه بفهمه دوستش داري ، تمام . هيچوقت به زنت نگو دوستت دارم

ماشاا... :                 تا حالا شوهرت گفته دوستت دارم ؟

مهديس :                نه . آقا محمود ميگه عشق واقعي رو به زبون نميارن .

ماشاا... :                 غلط كرده . از بس خودخواه و مغرورن . خودشان رو دست بالا ميگيرن و زن رو برده ميبينن ، افت داره براشون، به برده شان بگن دوستت دارم .

مهديس :                خواهش ميكنم ... منم همين طور .

ماشاا... :                 به تو نميگم .... بو دده اين كيه باز ؟

محمود :                  يعني نبرمش كيش ؟

كاظم :                     نه !

محمود :                  آخه بهش قول دادم .

كاظم :                     اگه ببريش فكر ميكنه چه خبره ... زن ها همين جوري مرد ها رو نوكر خودشون ميدونند . مرد بودن خودت رو ثابت كن .

محمود :                  خب بهش چي بگم ؟

كاظم :                     ( در نقش محمود از موضع بالا ) اگه گفتم ميبرمت لابد صلاح بوده و الان صلاح ميدونم بگم نميريم . تمام .

ماشاا... :                 اگه قول داده ببرت كيش ، بايد ببرت .

مهديس :                خب من زياد از كيش خوشم نمياد ... خيلي گرمِ .

ماشاا... :                 بو دده ، چه افاده ها .... كيش بهانه است . اگه به قولش عمل نكنه ، ديگه هيچوقت به حرف هاش عمل نميكنه

مهديس :                آها ... فهميدم .

ماشاا... :                 فكر نكنم ... حالا پاشو برو .

مهديس :                كجا ؟

ماشاا... :                 قبرستون .... خب پيش شوهرت ديگه . قد راست . سر جلو . چشم تو چشم .

مهديس :                ( آماده رزم ميشود ) او ماي گاد ... نميتونم . احساس ميكنم يه چيزي كم دارم

ماشاا... :                 چي ؟

مهديس :                آها فهميدم .... لباس رزم زنانه ( از كيفش يك چادر در آورده و به صورت ضربدري دورش ميپيچد )

ماشاا... :                 از لباس رزم واجب تر ، ابزار جنگ زنانه است . ( لنگه كفشش را به او ميدهد )

مهديس :                نه پاشنه كفشت زياد بلند ني ، سيستر . خودم بهترش رو دارم .

ماشاا... :                 كفشهاي تو كه پاشنه نداره ؟

مهديس :                زبان زنانه از هر چي پاشنه­ي كفشِ برنده تره .

ماشاا... :                 آفرين ... راه افتادي . برو جلو ببينم .( فرياد ميكشد) نفس كش ...

كاظم :                     آماده اي .... كم نياري آبروي مردي و مردانگي رو حفظ كن .

محمود :                  آماده­ي آماده ام . ( هردو مثل گود زور خانه دور هم مي­چرخند )

مهديس :                ( با خشم ) محمود

محمود :                  ( با عشق ) مهديس ( وا ميرود . كاظم به سمت او رفته و شانه هايش را ماساژ ميدهد ماشاا... هم چيزهايي به مهديس مي­آموزد دوباره چرخ ميگيرند )

مهديس :                مگه قرار نبود منو ببري كيش ؟

محمود :                  خب كه چي ؟

مهديس :                چرا منو نبردي ؟

محمود :                  اون موقع صلاح دونستم ببرمت حالا صلاح اينه كه نبرمت . فهميدي ؟

مهديس :                ( با عشق ) محمود ( روي زمين غش ميكند . محمود و كاظم از پيروزي خوشحالي ميكنند و ماشاا... به سمت مهديس رفته و او را باد ميزند . با به حال آمدن مهديس دوباره نبرد آغاز ميشود )

محمود :                  مهديس

مهديس :                ( با خشم بسيار ) محمود

محمود :                  اوا سوسك ... ( مهديس جيغ ميكشد . كاظم و محمود ميخندند . دوباره رجز خواني شروع ميشود )

مهديس :                اگه منو دوست داري بگو ، بگو آي لاو يو . دوستت دارم

محمود :                  عمرأ ...

مهديس :                پس يعني دوستم نداري ( گريه ميكند )

محمود :                  گريه نكن ، من طاقت گريه هات رو ندارم ... مهديس ، غلط كردم . همين فردا ميريم كيش( ماشاا... . مهديس از بابت پيروزي از خوشحالي جيغ ميكشند و پايكوبي ميكنند )

كاظم :                     خاك عالم بر سر زن ذليلت كنند ، باختي

محمود :             بدرك . من تاب ديدن اشك هاي زنم رو ندارم . ( دكتر آمبولانس وارد ميشود )

دكتر :                     ببخشيد ... يك مريض اين اطراف نديدين .

ماشاا... :                 چرا اينجاست ؟ ( به كاظم اشاره ميكند )

دكتر :                چش شده ؟

ماشاا... :                 اونجاش سوخته .

دكتر :                خانم من جدي هستم . از پارك تماس گرفتن مركز و گفتن يه مريض بد حال توي پارك هست . همه­ي پارك رو گشتيم و مريضي پيدا نكرديم .

كاظم :                     بعله آقاي دكتر ، من تماس گرفتم . زن من مريضِ . من مريضم كه با اين ديوونه ازدواج كردم . بيچاره ام كرده

دكتر :                آرام عزيزم ، آرام . مشكلتون چيه .

كاظم :                     از صبح تا شب جون ميكنم به جاي دستت درد نكنه فقط غرو لند ميكنه .

دكتر :                مشكلات مادي توي همه­ي زندگي ها هست . اون زوج خوشبخت رو نگاه كنيد . شما بايد به اون ها درس زندگي بدين ، جانم . اون ها رو به ادامه­ي زندگي اميدوار كنيد ، جانم .

كاظم :                ماشاا... خانم ، ميبيني چه خوب حرف ميزنن . مو مو ياد بچه گيم افتادم . مدرسه­ي موش ها ... خانم معلم

&nbs

ادامه مطلب...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(5)      
نمایش طنز و کمدی چرخ زندگی
یکشنبه 17 اردیبهشت 1391  توسط foozhan

 

 

«ما یک گروه کوچک نمایش در مشهد داریم. گروهی به نام اندیشه­های نو که سال­هاست در زمینه­ی نمایش فعالیت دارد. «نمایش­ها و اجراهای آن را به طور کامل در بیوگرافی هنری­ام ذکر کرده­ام.» یکی دیگر از فعالیت­های گروه تشکیل کلاس نمایشنامه نویسی و داستان نویسی است. برخی از اعضاء که علاقمند به نوشتن هستند در این کلاس شرکت می­کنند و گاه به صورت کلاسی و گاه فردی مطلب می­نویسند.

 طرح و داستان نمایشنامه­ای که در زیر می­خوانید متعلق به خانم راضیه جلال آبادی از اعضاء گروه است که بنده برای آن دیالوگ نوشته­ام. این قصه به صورت سفارشی از سوی فرهنگسرای خانواده در مشهد به گروه پیشنهاد شد و خانم جلال آبادی زحمت طراحی قصه­اش را کشید. ایشان در این قصه کوشیده است تفاوت بین ازدواج دو نسل گذشته و حال را به تصویر بکشد و با توجه به خواسته­ی سفارش دهنده که اجرای نمایش را برای زوج­های جوان در نظر داشت، از فضای کمدی و طنز سود برده است. من نیز برای دیالوگ نویسی کوشیدم از دیالوگ­های روان، ساده و امروزی استفاده کنم تا با فضای کار هارمونی ایجاد کند. خانم جلال آبادی در قصه از مشکلاتی قدیمی و کهنه که هنوز هم باعث جدایی و طلاق در زندگی می­شود مثل دعوای عروس و مادر شوهر، گربه را دم حجله کشتن و .... که از دیرباز سهم بسزایی در آمار طلاق داشته به سادگی یادآوری می­کند و هشدار میدهد. 

خواندن این نمایشنامه را به دلیل اختصاصی بودن فن نمایش، اگر چه دارای جذابیت­هایی طنز است به غیرعلاقمندان توصیه نمی­کنم. نمایشنامه نویسی و نمایشنامه خوانی نیازمند شناخت صحنه و ابزار آن است که شاید برای همه­ی کاربران جالب توجه نباشد. بهرحال چون می­کوشم در همه­ی زمینه­های ادبی در وبلاگم نمونه­ای داشته باشم، چند نمونه نمایشنامه برای علاقمندان می­گذارم. ضمناً عزیزانی که تمایل دارند در کلاس­های ادبی گروه شرکت کنند و از مزایای رایگان بودن آن استفاده کنند، می­توانند با ارسال ایمیل مکاتبه فرمایند.

گروه نمايش آزاد انديشه هاي نو

            نمایشنامه کمدی: چرخ زندگی

            بازیگران:

            محمود ـ 26 ساله

            مهدیس ـ 22 ساله

            ماشاالله ـ 35 ساله ـ فالگیر

            کاظم ـ 40 ساله ـ متکدی

فضای صحنه، قسمتی از پارک است. دو نیمکت یکی در قسمت چپ و جلوی صحنه و دیگری به صورت قرینه در راست عقب صحنه قرار گرفته است. عناصر دیگری هم­چون درخت و سبزه برای آرایش صحنه قرار دارد. مهدیس و محمود از انتهای چپ صحنه وارد و در حال گفتگو به سمت نیمکت عقب رفته و می­نشینند.

مهدیس:             تو منو دوست نداری.

محمود:                    اه... این چه حرفیه؟ من که به قولم وفا کردم.

مهدیس:                   چی؟ همین که عقدم کردی، به همه­ی قولات وفا کردی؟

محمود:                    یکی یکی. بزار مهر عقدنامه خشک بشه.

            ماشاالله که گویی خسته از کار روزانه است، از چپ جلوی صحنه،وارد شده و همان جا بساطش را پهن می­کند. ماشاالله متوجه مهدیس و محمود شده و هم­چون یک شکارچی که شکاری تازه یافته، خودش را از دید آن دو پنهان می­کند و به حرف­های آنان گوش داده و گاه آن ها را مسخره می­کند و گاه چیزی یادداشت می­کند.

مهدیس:                   اوه، مای گاد. تو اصلاً احساسات منو درک نمی­کنی.

محمود:                    من؟ تو همه­ی امید و آرزوی منی. تو عشق منی.

مهدیس:                   فقط حرف می­زنی. اه... یو کَن اِسپیک انگلیش؟

محمود:                    هـــــا؟

مهدیس:                   بی کلاسی، می­فهمی. بی کلاس

محمود:                    تو هم هی دوزار سوادت رو بکوب فرق سر ما.

مهدیس:                   (بغض کرده) سر من داد می­زنی؟

محمود:                    من کی داد زدم؟

مهدیس:                   (بغض کرده) می­خوای منو بزنی؟ اوه... مای گاد.

محمود:                    من غلط بکنم.

مهدیس:                    (زار می­زند) چی فکر می­کردم، چی شد. (جدی) تو اصلاً منو درک نمی­کنی.

محمود:                    چکار باید بکنم، بگو

مهدیس:                   اگه راست میگی بگو ببینم، رنگ مورد علاقه­ی من چیه؟

محمود:                    (سریع و حفظ کرده) آبی آسمونی.

            ماشاالله یادداشت می­کند.

مهدیس:                   چه گلی رو بیشتر دوست دارم؟

محمود:                    گل مریم

            ماشاالله یادداشت می­کند.

مهدیس:                   (خوشحال) او... مای گاد. غذای مورد علاقه­ام؟

محمود:                    رست بیف ایتالیایی.

            ماشاالله یادداشت می­کند.

مهدیس:                   واسه تولدم چی دوست دارم برام بخری؟

محمود:                    یه سینه ریز ایتالیایی همراه با یه بغل گل مریم. (جلویش خم شده و گل رویایی را تقدیمش می­کند. ماشاالله یادداشت می­کند، بلند شده و به سمت آنان می­رود)

ماشاالله:                   به به به...... عروس خانم. خوشگل خانم. شانس بهت رو آورده که امروز من شما را دیدم. طالع بلندی داری. بختت سفیده، پیشانیت پر ماه و ستاره. (به زور دست مهدیس را می­گیرد) دستت بده، دستت بده فالت بگیرم. (مهدیس می­کوشد دستش را عقب بکشد، ماشاالله به زور کف دستش را باز میکند) چه زوری داری، خاله.... ها......... (کف دستش را می­بیند) چه خط و خطوط پر راز و طول و درازی. این خط رو می­بینی؟ این ... این (مهدیس نمی­بیند. ماشاالله آرام) کور هم هست. ایناها، این خط. این خط طول عمر تویِ عروس گلم. (اجازه صحبت به مهدیس نمی­دهد) عمر بلندی داری، تازه هم که ازدواج کردی، عروس خانوم. مبارکه.... مبارکه (به محمود ریز نگاه می­کند) عجب آقای خوش قد و بالایی، چه خوش تیپ هم هست. (مهدیس جلوی نگاهش قرار می­گیرد. ماشاالله آرام) نمیدونم برای چی، خر شده تو رو گرفته. (بلند) عروس گلم، این خط­ها رو می­بینی. سه نفر به زندگیت حسودی­شان می­کنه، چشم دیدنت رو ندارن. فقط می­خوان زندگیت رو به هم بریزن. (مهدیس دستش را می­کشد)

مهدیس:                   برو خانوم. من اصلاً به فال و فالگیری اعتقاد ندارم. آی ام ساری

ماشاالله:                   (نمی­فهمد) ها.... خوب بود بچه تهران نبودی. (مسخره می­کند) ساری. من خودم توی ساری، کلی مرید دارم. فکر کردی من از این فالگیر الکی­هایم، دختر جان. من مدیوم دارم. میدانی مدیوم یعنی چی؟ سالی دو بار میرم هندوستان، آبگرد (آپگرید) میشم. اصلاً می­خوای بگم اسمت چیه؟ مهدیس خانوم، من خیلی چیزها از تو میدانم، از گذشته­ات، از آینده­ات. می­خوای بگم چه رنگی رو بیشتر از همه دوست داری؟ ها... آبی آسمانی. بگم چی غذایی رو بیشتر دلت می­خواد بلنبونی؟ رست بیف ایتالیایی. از آینده­ات هم می­دانم، بیا... بیا، در گوشت بگم. (در گوشی) همین شوهر خوش قد و بالات قراره برای جشن تولدت یک سرویس سینه ریز ایتالیایی بخره، از بس گوش بلنده.

مهدیس:                   برو خانم، هر چی از خودمون شنیدی به خودمون تحویل میدی. برو دست از سر ما بردار، بفرمایید. (هلش می­دهد)

ماشاالله:                   ای وای، چه عجوزه­ای این. (رو به محمود) خدا به داد دل تو برسه.

مهدیس:                   برو ببینم. من اعتقاد ندارم، خانوم جون.

ماشاالله:                   نگو نگو نگو، همین هفته قبل روی همین صندلی، یک دختر خیلی از تو خوشگل­تر و خوش قد و قامت­تر، گفت اعتقاد ندارم. از در پارک رفت بیرون یک تریلی هم­چنین لهش کرد، هم­چین لهش کرد که فقط کف دستش ماند کف آسفالت.

مهدیس:                   عجب گیری افتادیم ها، مای گاد، محمود به دادم برس، بگو ولم کنه.

محمود:                    بفرمایید خانوم، بفرمایید برید یک نفر دیگر رو خر کنید.

ماشاالله:                   (به طرف محمود می­رود) شکسته نفسی می­فرمایید، شاه داماد. دلم برات می­سوزه، چطوری می­خوای با این عجوزه سر کنی. دستت بده فالت بگیرم که میدونم دلت پر از غم و غصه است.

مهدیس:                   (بین آن دو قرار می­گیرد) برو خانوم به شوهر من چکار داری؟ خجالت بکش.

ماشاالله:                   شوهرم.... شوهرم، خودت خجالت بکش. اون جای نوه­ی منه.

(از آن دو جدا شده و به سر جای خودش برمی­گردد. سفره­اش را پهن کرده و مشغول خوردن غذا میشود)

مهدیس:                         می­بینی... می­بینی چقدر بدبختم.

محمود:                          چی شده؟

مهدیس:                         (با گریه و عشوه) روز اول عقدم باید بیام توی این پارک و با این آدما سر و کله بزنم. من چقدر بدبختم.

محمود:                          این چه حرفیه عزیزم، تو وقتی منو داری اصلاً نباید به چیز دیگه فکر کنی.

      کاظم وارد می­شود و در حال گدایی است. با دیدن محمود و مهدیس به سمت آنها رفته و شروع به گدایی می­کند. محمود و مهدیس غرق در یکدیگر، توجهی به کاظم نمی­کنند.

کاظم:                            (با لهجه مشهدی) به من عاجز بی­نوا کمک کنن. اگر داراین ده هزار تومن، دارای خسیسن، پنج هزار تومن، تو سرش بخوره دو هزار تومن. آتیش زدم به مالم هزار تومن. خیلی گداین پانصد تومن. عمراً اگر پایین تر بیام، سیصد تومن. (با عصبانیت آندو را نگاه می­کند. وقتی متوجه می­شود آن دو غرق در چشمان یکدیگرند، پشت صندلی رفته و با دست بین نگاه آن دو می­پرد. ذوق زده رو به تماشاچی) دارن لاو مترکونن. مثل فیلم­های هندی. الان یک هندی براشان بازی کنم که کیف کنند. (به تقلید نابینایی جلوی صحنه می­آید و نمایش بازی می­کند) پدر، تو منو دوست نداشتی پدر. نه نه نه اجازه نمیدم منو بغل بگیری پدر، دست­های تو هیچ وقت منو بغل نگرفته پدر. من فقط سیلی تو رو به یاد دارم، پدر.  پدر پدر پدر، اولین سیلی که به گوشم زدی پرده­ی گوشم پاره شد پدر، من کر شدم پدر. از روی کوه وقتی من و الاغت می­خواستیم بیفتیم، اول الاغت رو گرفتی پدر. یادت میاد، من هفت تا تپه مثل.... افتادم پایین چلاق شدم پدر. (به محمود و مهدیس نگاه می­کند. آن ها بی توجه هستند. عصبانی نقش دیگری بازی میکند.) (با فریاد) خدا.... من اعتراض دارم. کجا باید شکایت بنویسم؟ چشمام رو ازم خواستی، بهت دادم. اما چرا این جا. من اعتراض دارم. چرا کنار راین؟

محمود:                          (از صدای بلند کاظم برخواسته و به سمت او می­رود) چی شده داداش؟ چی شده؟

کاظم:                            (سرش را میان آغوش محمود می­گیرد) ترکوندی؟

محمود:                          (نفهمیده) جان؟

کاظم:                            میگم دلم، دلم،

محمود:                          دلت چی؟

کاظم:                            ترکید. (با دهان صدای ترکیدن ایجاد می­کند)

محمود:                          خدا نکنه.

کاظم:                            به من عاجز بینوا کمک کنن.

محمود:                          جان...... برو بابا (برخواسته و به سمت مهدیس می­رود) ما رو بگو گفتیم چی شده؟ پاشو بریم خانوم.

مهدیس:                         اوه مای گاد، چه بی احساسی محمود.

محمود:                          مادیات  با شور و احساس و عشق منافات داره. مادیات رو از خودتون دور بریزید و عشق واقعی را تجربه کنید.

 مهديس :                               اوه ، ماي گاد چه رمانتيك آقا محمود ، يه هزار ماني بهش بده

محمود :                                  چكار كنم ؟

مهديس :                                ماني ، گفتم ماني بهش بده .

محمود :                                  دست شما درد نكنه . مامانم رو بدم به اين ؟

كاظم :                                     بهه . شانس ما رو باش . خانم جون زبون خواهر شوهر بدتره . بگو خواهرش رو بده بهم

مهديس :                                اوا ؛ چه شوگره اين

كاظم :                                     شوفر كجا بوده خانم ؟ كلاس آدمو مياري پائين . متكدي پيشكسوت اينترنتي دات آنلاين

محمود :                                  برو اون ور ببينم . پررو ، خجالتم نمي كشه

كاظم :             پسرم ، عصباني نشو ... بي ادب بشي دوستت ندارم .

ادامه مطلب...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)      
فوژان و مرتضی
سه‌شنبه 12 اردیبهشت 1391  توسط foozhan

 

           

 این هم عکس فوژان.

            فوژان در سال 1374 به دنیا آمد و تنها همدم و مونس روز و شب­های تنهایی­ام بود. تا قبل از ازدواجم هر شب کنار خودم می­خوابید و از همه­ی رازها، غم­ها و اتفاقات زندگی­ام باخبر است. تمام دوستانی که از پیش من را می­شناسند، فوژان رابه خاطر دارند و احوال پرسش هستند. عکس­ها را هم یکی از دوستان قدیمی خواسته ببیند.

            این هم مرتضی است.

            مرتضی در سال 1379 به دنیا آمد. مثل فوژان چشمان زیبا و نافذی دارد، اما خیلی گوش به بازی است. هر چه فوژان آرام و صبور است، مرتضی پر سروصدا و شیطون است. مرتضی خیلی به فوژان حسودی می­کند و هر چه تلاش می­کنم به او بفهمانم به اندازه­ی فوژان دوستش دارم، باور ندارد. خوشبختانه از زمان ازدواجم که توجهم به هر دویشان ـ البته متأسفانه ـ کمتر شده، بیشتر هوای فوژان را دارد و بیشتر اوقات­شان را با هم بازی می­کنند. 

 

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)      
خاطرات کاه گلی بی بی جون
دوشنبه 11 اردیبهشت 1391  توسط foozhan

 

پیرزن، زنبیلِ تورتور قرمزش به دستش و چادر سفید گل داری به دندون کشیده بود. سبزیِ ِآش و ریحون و تره، نون سنگک، مشتی جو، زینت زنبیل بی بی بود. کوچه پس کوچه هارو یک به یک، گم می‌شد وهن هن کنان پیدا می‌شد. وارد کوچه که شد، تکیه زد به دیوار خشتی ِ مش باقر و چادرش رو جلو کشید، نفسش رو تازه کرد.

توپ فوتبال تو کوچه، اونقدر این پا و اون پا شد که بچه‌ها، فراموش کردن بی بی جون، خسته شده، کمک می خواد. پیرزن، گلدون شمعدونی ِ رو ایوون ِ مش باقر و که نوه­ی دخترش طیبه، آب می‌پاشید، نگاهی کرد و زنبیل رو تو دستای لرزونش جا بجا کرد و پشت به توپ، از زیر ایوون شمعدونی گذشت.

 

 

کلاغ، رو شاخه­ی نارون ِ حیاط بی بی جون، غارغار می‌کرد وقتی بی بی، برگ‌های زرد و زار تک درخت رو از آب حوض جدا می‌کرد. انگاری نور، چشای ماهی‌های حوض رو می‌زد، بس که اینور و اونور پریدند. شایدم ذوق می زدن، نور آفتاب زر ناب بود واسشون.

آب و جاروی حیاط تموم که شد، بوی حیات گرفت بی بی. انگاری روح بی بی آب و جارو شده بود.

 

 

پاندول ساعت دیواری، خسته از کار افتاده بود. بی بی جون، عقربه بزرگه رو کشید رو عقربه کوچیک. ساعت ِ جونی گرفت. دینگ و دانگش هوا رفت. فکر می‌کرد خیلی مهم ِ، ولی نه. مهم نبود، واسه بی بی، یه ساعت ـ با روز قبل ـ با ماه قبل، فرقی نداشت.

پیرزن بود و یه مشت خاطره، پر از غبار. بی وفا بود حاج حسین، قلیونش رو که چاق می‌کرد بی بی، پیرمرد پُکی می‌زد و با خنده می‌گفت : " قول میدم بعد تو، زن دیگه نگیرم. شب هفتت نشده دق می‌کنم " روزگار وفا نکرد، حاج حسین، هفت سال ِ پیش ترک دنیا کرد و رفت. دخترش عروس شد و پسرا دوماد شدن.

پیرزن، خاک آینه رو گرفت. حلقه اشکی قل خورد و رو چارقدش چکید.

 

 

حسن و کریم آتیش بودند، وقتی به هم می افتادن. کریم پسر بزرگِ حاج حسین، بعد سه تا بچه که مرده دنیا اومدن، دنیا اومد. حاج حسین، یک هفته تموم سر چارسو نقل و شیرینی پخش می‌کرد. بعد اون کبری بود و یک سال بعدش هم حسن. بی بی جون گیس کبری رو می‌بافت، حاج حسین پینه به دمپایی کریم می‌زد. حسنم چوب لای پاش می‌گرفت، حیاط رو جفت پا می‌رفت. تو خیالش اسب سفید بال دارو سوار بود و دختر شاهِ پریون منتظرش. وای به حال بچه‌های تو کوچه اگه چپ نگاه می کردن به حسن، چشم و چال همشون کبود می‌شد. کبری، مونس و تنها همدم بی بی بود. گاه گداری کمک بی بی می‌کرد، بعضی وقتا بغض می‌کرد، کنار حوض قنبرک  می‌زد. بی بی جون، فقط همین نازدونه رو داشت. کنار کبری می‌نشست، موهاشو شونه می‌زد. سرش رو بالین می‌گرفت، تنش رو آغوش می‌کشید.

پیرزن، کنار پنجره خاطرات و ورق می‌زد. همه جا بوی خاطرات کاه گلی گذشته بود. از شب جیغ زایمان بچه‌ها تا شب ساز و دهل، تا شب فراق یار. حسن و کریم دوماد شدن، کبری رفت خونه­ی بخت، مثل تموم دخترا و پسرا.

قبل ِ فوت حاج حسین، برو بیایی بود تو خونه. حاج حسین هندونه­ی درشت سبز و پرت می‌کرد تو حوض آب، سر شب وقتی بچه‌ها و نوه‌ها خندون می اومدن، بی بی، کارد و می‌زد به هندونه، چاک می‌خورد تا آخر و سرخیش، سکوت رو به قهقهه بدل می‌کرد. نوه‌ها شتری دوس داشتن و کنار حوض، دونه هاشو می ریختن واسه ماهی‌ها.

بوی قورمه سبزی و فسنجون ِ بی بی تا هفت تا کوچه، دل هر رهگذر رو می‌برد.

حاج حسین، قلیونش رو چاق می‌کرد، کار و بار بچه‌ها رو پرس و جو می‌کرد. نکنه کم و کسری داشته باشن. خدائیش از جونش هم، دریغ نداشت. وای اگه دوماد و عروسا، گله‌ای داشتن از بچه‌ها، گُر می‌گرفت مثل آتیش. چپ اگه نگاه می‌کرد به بچه‌ها، زهرشون می‌ترکید. اما، استغفرالله می‌گفت، خشمش رو با دو سه پک، فرو می‌برد. چه روزهایی ... چه شبایی ... حرمتی بود، عزتی بود.

پیرزن آهی کشید. کاش حاج حسین نمرده بود. وقتی رفت، شوکتی رفت، عزتی رفت. معرفت و حرمت و غیرتی رفت.

 

 

قالی ِ گل دار ِ قرمز ِ کاشونی، آینه شمعدون ِ قاب نقره کوب، رادیوی برق و باطری ِ جعبه‌ای، ساعت شماته دار ِ دیواری با یه مشت خرت و پرت، زینت خونه­ی بی بی بود که هر روز بی بی جون، با نوازش پارچه، گردشون رو می‌گرفت.

تنگ غروب روبروی آینه آروم می‌گرفت. عقده‌های دلش و خالی می‌کرد. داد می‌زد سر خودش، گله می‌کرد از بچه‌ها. از کریم که چهار ماه پیش تماس گرفت : بی بی جون، منو ببخش، بدجوری گرفتارم. کم و کسری نداری، قربونت، از راه دور می بوسمت.

حسنم، صاف تو چشای مادرش زل زده بود، یک سال پیش که ننه، تو زندگیم دخالت بی جا می‌کنی، عطیه خوش نداره. کبری هم هر وقت با شوهرش دعوا کنه، سرو کله‌اش پیدا می شه. زار میز نه، آقا رضا اینجوری کرد. نفرین می کنه، آقا رضا اونجوری کرد. بی بی جون بعد چند وقت تنهایی، دلش می خواد یکی بیاد درد خودش رو گوش کنه، کبری میاد درد رو درداش می­ذاره. آینه، آروم و صبور درد و اشک بی بی رو گوش می­کنه.

 بانگ اذون، حال بی بی رو جا می یاره. بی بی سجاده­شو پهن می کنه. رو به قبله ـ با خدا ـ گل می گه و گل میش­نوه.

 

 

کلاغ ِ رو شاخه­ی نارون حیاط غارغار می‌کرد. برگ‌های زرد و زار تک درخت، حوض آب رو پوشونده بود. پاندول ساعت شماته دار دیواری، بی دانگ و دینگ وایستاده بود.

تنگ غروب بود ولیکن ... روبروی آینه شمعدون نقره کوب، کسی نبود. کسی نبود ... کسی نبود.

 

سید جواد قریشی

پایان 1387  

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)      
 
 
درباره وبلاگ


من سال هاست مينويسم شعر، داستان، فيلمنامه، نمايش و ... قالب هاي متفاوت ادبي را تجربه ميكنم. مينويسم براي خودم... مينويسم براي تو ... مينويسم براي دلم ... مينويسم براي هر آن كه اهل دل است. دل نويس من تقديم تو {09361706052} اين شماره به وبلاگ تعلق دارد و براي تبادل نظر و ثبت نام در گروه يا كلاس‌هاي آموزشي در نظر گرفته شده است تا دوستان راحت تر بتوانند نظرات و مطالب خود را پيامك كنند و يا به گفتگو بنشينند.
511sayyed@gmail.com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
کد پیغام خوش آمدگویی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران