دوست مجازی من
میگویند با حضور در دنیای مجازی، افسرده میشوی، گوشهگیری و انزوا سراغت میآید.
اما؛
نه من میدانم که تو کی هستی نه تو
برای تو نمیدانم
اما برای من اصلا مهم نیست.
پیرمردی که خود را دخترکی جوان زدهای یا بانویی که خود را پسر
اصلا برایم مهم نیست.
در گوشهای خلوت، در انزوای کامل و دور از جامعه پوشالی واقعی به تو پناه میآورم. با لایک و کامنتت سر ذوق میآیم. صبحت را بخیر میگویم و تولدت را تبریک
خسته و درمانده از آدمهای واقعی که بهترین شان خنجری بر قلب میزند، به تو پناه میآورم.
در این دنیای مجازی دنیایی ساختهام، آن طور که دوست دارم. آن طور که دوست دارم. هیچ چیز جبر نیست و نمیدانی چه لذتی دارد به اختیار انتخاب کردن.
دیگر نمیگویم برادرم است دیگر؛ خوب است یا بد از خون و ریشه من است.
برادرم را خودم انتخاب میکنم. غیر قابل تحمل هم که شد، خودخوری نمیکنم. دیلت و تمام.
تمام. به همین راحتی. بدون هیچ خودآزاری یا خدای ناکرده خونریزی
دوست خوب مجازی من
در همین دنیا بمان
در دنیای واقعی، هیچ خبری نیست
دنیای واقعی فقط برای نفس کشیدن کافیست.

اگر تا دیروز جمله "شهیدان زندهاند" برایم یک شعار بود؛لکن اتفاقات اخیر باعث شد تا این شعار برایم به حقیقتی غیر انکار بدل شود.
انتخاب نقش شهید بابایی از سوی همسرشان از میان این همه بازیگر عرصه سینما به شهاب حسینی تداعی چنین حقیقت است.
جدای از بازی خوب و قابل قبول شهاب حسینی به یقین رسانهای شدن خبر فیلم اصغرفرهادی در جشنواره کن از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مدیون شهید بابایی است.
اگر شهید بابایی نبود، امکان نداشت این افتخار بزرگ و غرورآفرین در شبکه سیما پخش شود.
همانطور که خبر اسکار عباس کیارستمی را هیچکس نفهمید و ایشان میفرماید: وقتی به فرودگاه رسیدم و طبیعتاً منتظر دیدار مردم و خبرنگاران بودم، مامورین انتظامی گفتند بهتر است از درب دیگری خارج شوید چون عدهای به قصد کتک زدن شما بیرون فرودگاه منتظرند.
و یا جایزه فیلم پیشین فرهادی که علاوه بر آنکه هیچ خبررسانی و تایید و تشویق صورت نگرفت، با هجوم سیاه نمایی ها از سوی منتقدان نان به نرخ روز مواجه شد.
جالب آنکه در همین اطلاع رسانی رسانه ملی، اول نام شهاب حسینی به عنوان بهترین بازیگر برده شد و در ادامه نیز یادآور شدند که ایشان همان کسی است که نقش شهید بابایی را بازی کردهاند و بعد به نام خالق اثر اصغر فرهادی نیم اشارهای شد.
باز هم خدا را شکر که به همت والای شهید بابایی این بار همچون عباس کیارستمی عزیز خجل و شرمسار نشدیم
"سید جواد قریشی"

شاید برای شما اتفاق بیفتد
«مطلب فوق یک متن ادبی نیست و صرفاً جهت اطلاع رسانی نوشته شده است»
* وصیت نامه ی عادی قانونی است
بعد از فوت پدرم و اجرا گذاشتن وصیت نامه ی دستنویس ایشان از سوی همسرش (نامادری) فهمیدم که در محضر دادگاه، محضری یا دستنویس بودن آن مهم نیست و هرگونه دستخطی مبنی بر وصیت، شکایت، بدهی و ... که البته امضاء چند شاهد آن را معتبرتر میکند، قانونی و در مراجع قضایی قابل پیگرد میباشد.
این در حالی است که پدر من تصور میکرد وصیت نامه اگر محضری نباشد، اعتباری ندارد و فقط برای دلخوش کردن همسرش دستخطی را به وی داده بود. پدرم همیشه برای محضری کردن آن بیماری را بهانه میکرد و به ما نیز گوشزد میکرد که دستخطی که نزد اوست محضری نبوده و هیچ اعتباری ندارد.
خیلی از دوستان و آشنایان پدرم نیز چنین باوری داشته و حتی پس از فوت ایشان و احضاریه دادگاه معتقد بودند که همسرش راه به جایی نمیبرد و وصیتنامه ی عادی فاقد اعتبار است.
بر خود واجب دانستم تا از طریق نگارش این مطلب، اطلاع رسانی کنم تا دیگر سوء استفاده های این چنین صورت نگیرد و مشکلی که گریبان ما را گرفت برای دیگران اتفاق نیفتد. هم چنین موارد بسیاری وجود دارد که نسبت به آن اطلاعی نداشته که میکوشم نسبت به آن اطلاع رسانی کنم.
* احضاریه های مربوط به دیگران را دریافت نکنید.
شاید برایتان اتفاق بیفتد که مأمور دادگاه نامه ی احضاریه ی همسایه یا بستگان نزدیک را نزد شما بیاورد و شما نیز صرفاً برای کمک، نامه را دریافت و به شخص مورد نظر برسانید.
لازم است بدانید که با قبول نامه، زین پس هر احضاریه یا اخطاریه ای که از سوی آن دادگاه فرستاده میشود شما ملزم خواهید بود تا به دست شخص برسانید و حتی در صورت امتناع مأمور مذکور میتواند نامه را از لای در به داخل خانه بیاندازد.
پس قبل از گرفتن نامه های دادگاه که به شما مربوط نمیشود، لازم است بدانید که چندین احضاریه ی دیگر و پس از آن چندین اخطاریه در راه است. ضمن آن که اگر شخص مورد نظر در دادگاه حضور یابد و اظهار کند که نامه ای دریافت نکرده، شما محکوم خواهید شد.
«خیلی از مردم نسبت به چنین مسائلی اطلاع ندارند. لطفاً اطلاع رسانی کرده و ضمناً شما نیز با مواردی این چنین اگر مواجه شدید یا خود برای اطلاع دیگران اقدام و یا با اطلاع در قسمت نظرات، به دوستان دیگر اطلاع رسانی کنید. این مطلب ادامه دارد.»
دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا خدا را هم بنده نباشم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا بدهكارانم از طلبكاران بيشتر شوند. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا وقتي پشت فرمان ماشين هستم، چشمم مدام به آمپر بنزين نباشد و مجبور نباشم براي تهيهي پول بنزين مسافر سوار كنم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا وقت آشتي با زنم با دسته گل و شيريني به خانه بروم، تولدش را جشن بگيرم و سالگرد ازدواجمان را در رستوراني (خارج از شهر چه بهتر) يادآور شوم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا ديگر پشت چراغ قرمز در گرماي طاقت فرساي تابستان مجبور نباشم شيشههاي ماشينم را بالا بدهم كه مثلاً از كولر استفاده ميكنم؛ تا جلوي ديگر ماشينها آرزو كنم كه چراغ سبز شود مبادا از ريزش عرق از سر و كولم رانندههاي ديگر متوجهي موضوع شوند. آنقدر پولدار شوم تا به قول (مهسا شيرازي) راني را كه ميخورم به فكر پورهي چسبيده به ته قوطي نباشم كه نميدانم چرا هرگز جدا نميشود. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم تا ميوه را نوبرانه براي خانه بخرم. آنقدر پولدار شوم كه قيمت هر چه را قبل از خريد از فروشنده نپرسم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم كه با ليستي بلند به سوپر ماركت بروم و بگويم: «از فلان دو كيلو، فلان يك كيلو... دو تا هم از آن... شش تا از آن... دو كيسه برنج، روغن جامد و مايع... كاش گوشت و مرغ هم داشتي كه مجبور نميشدم دو چهارراه بالاتر بروم. بيزحمت به شاگردت بگو بزاره توي ماشين... همون شاسي بلنده» آه... دلم ميخواهد آنقدر پولدار بودم تا تعطيلات تابستاني را، نه در جزاير قناري كه در جزيرهي كيش خودمان به سر ميبردم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار بودم كه از معدل بيست فرزندم ترس به جانم نميافتاد كه چگونه برايش دوچرخهاي كه قول دادم بخرم. آن قدر پولدار بودم كه وقتي چشم همسرم به پيتزا فروشي ميافتد، حواسش را پرت نميكردم و دعوا راه نميانداختم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار بودم كه دلم براي بيپولي تنگ ميشد و به همسرم ميگفتم: «ببين آنها كه ندارند، چقدر با هم مهربانتر و صميميترند.» آنقدر پولدار ميشدم كه يك دوربين ديجيتال حرفهاي، آخرين ورژن با كليهي متعلقات از قبيل لنزها، فيلترها، نورها و يك سهپايهي ساچلر تهيه كنم. آنقدر پولدار كه صبح تصميم بگيرم و بعدازظهر در جادهي شمال يا جنوب باشيم. دلم ميخواهد آنقدر پولدار شوم كه براي يك بار هم كه شده سفارش پيتزا، كنتاكي يا هر غذاي گران چرب و نرم ديگر را تلفني سفارش بدهم. آن قدر پولدار شوم كه شوخي مُد روز بچه پولدارها را كه گوشيهاي موبايل خود را جمع كرده و به آسمان پرتاب ميكنند، در حاليكه گوشي يك ميليونيام در هوا تاب خورده و با زمين خُرد ميشود، تجربه كرده و فقط بگويم: «اه... خيلي بدي... منتظر يك تماس فوري بودم.» دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه هر روز با دوستانم با خيال راحت، بدون دغدغه از هزينهي تلفن تماس ميگرفتم و احوالشان را ميپرسيدم؛ گاهي دلم خيلي برايشان تنگ ميشود. دلم ميخواهد آن قدر پولدار ميشدم كه ديگر بعدازظهر هجدهم هر ماه پاي اخبار راديو و تلويزيون نمينشستم كه كي يارانهها را ميريزند. دلم ميخواست عروسي و شادماني ديگران آنقدر برايم خوفناك نبود كه براي لباس بچهها، كادوي عروس و داماد و شاباش چه كنم؟ آنقدر پولدار بودم كه وقتي وارد كتاب فروشي ميشوم، آن تعداد كتابي كه ميخواهم بدون توجه به قيمت پشت جلدش تهيه كنم. آنقدر پول داشتم كه وقتي دوستان و نزديكان به پول نياز داشتند، اولين گزينه باشم و يا اگر آخرين گزينه شدم از كلمهي ناخوشايند «شرمنده» استفاده نكنم. دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه وقتي براي گرفتن فال قهوه داشته باشم و ساعتي براي غيبت پشت سر هر كس و ناكس داشته باشم. دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه يك تاكسي كرايه كنم، دراختيار و هر كجا كه بروم بگويم همين جا بمان، برميگردم.
دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه غم نان نداشته باشم و ديگر هيچگاه شرمندگي جلوي زن و بچه را تجربه نكنم. دلم ميخواهد آن قدر پولدار شوم كه ...
ساعت 45 : 8 بود كه آسمان غريد . يك نفر پشت در ايستاده بود ، منتظر . يك نفر پا در ركاب اتوبوس گذاشت . يك نفر خسته از كار برميگشت . يك نفر آمادهي كار شد . يك نفر يك بغل ميوه ، شيريني به خانه ميبرد . يك نفر روياي خريد يك سير گوشت در سر داشت .
رعد و برق پهناي آسمان را به نور سترد . يك نفر آمد ، يك نفر رفت . مردي سيگاری آتيش زد . زني ، درجهي مايكروويو را چرخاند . دختر بچه اي هشت ساله ، به شيشهي بالا كشيدهي بنزي زد ، شيشهي ماشين كه پائين آمد دود سيگار بود و ادكلن . دخترك گفت : ـ گل دارم ، تو رو خدا يه شاخه بخرين .
ساعت 45 : 8 بود كه مرد در قمار باخت . ده ميليون ، مفت . ساعت 45 : 8 زنی تنش را فروخت ، مفت . ساعت 45 : 8 يكي خوابيد . از فرط خستگي ، يكي خوابيد در عين مستي . ساعت 45 : 8 زوجي ، خوشبختي را آغاز كردند . زني زائيد ، مردي مُرد .
ساعت 45 : 8 آسمان غريد ، شايد هم نغريده بود كه زنداني گوش ولع به بلندگو سپرده بود ، شايد نام آزاديش طنين اندازد . بلندگو به صدا آمد ، نام ديگري بود كه به اعدام فرا خوانده شد . ساعت 45 : 8 بود كه زن به مردش خيانت كرد .
باران گرفت ، ساعت 45 : 8 . چتري باز شد . گدايي خود را به كمين كشيد . دختركي براي معشوق طنازي كرد . ترمز كاميوني نگرفت و فرزنداني ، مادر را وداع گفتند . ساعت 45 : 8 مردي يك اتول آخرين مدل خريد . نان آور خانه اي از داربست افتاد . پايش لغزيد . دختري كه تن به آغوش پسركاني داده بود به عقد جواني در آمد ، باكره . جواني محتاج به قلب ، پشت در اتاق عمل منتظر مرگ يك مرگ مغزي بود . ساعت 45 : 8 كمر غرور مردي شكست در فرياد سكوتي مرگبار .
ساعت 45 : 8 پليس ، جسد مردي را در تعفن فاضلاب يافت كه گويا يك ماه پيش هستي را وداع گفته بود . ساعت 45 : 8 زني آبستن شد . بازيگري اسكار گرفت . كودكي ريد . پسري مادرش را ... . جواني از معشوق لب گرفت ، پنهاني .
ساعت 45 : 8 بود كه زلزله هزاران خانواده را خاك بر سر كرد . دختري شامپاين نوشيد . پسري خودزني كرد . پارتي بر پا شد . ساعت 45 : 8 دختري آبستن حرام شد . مردي زائيد ، زير بار فقر . شعري سرود شاعري ،در عين درد .
ساعت 45 : 8 ، باران باريد . باران نبود . سيل ميباريد . گاري هست و نيست ميوه فروش را با خود برد . اتومبيل آخرين سيستم زني را به جدول كوبيد . ساعت 45 : 8 بود سوت قطار دل هر غريبه اي را به درد آورد . دزدي كيفي قاپيد . مردي به نماز ايستاد . بزرگ مردي شهادت را لبيك گفت . ساعت 8:45 ...
بر اساس یک واقعیت تلخ اجتماعی
دور ... دور ... عباسی
17 سال بیش نداشت و ساعت از هشت شب گذشته، وقتی دیدم یک موتوری مزاحمش است، سوارش کردم. سوار که شد نه سلامی و نه علیکی، رو به من گفت : می تونی این موتوری رو گم کنی؟
گمش کردم. با کمی سرعت و چند کوچه پس کوچه. خیالش که راحت شد، چشمانش را به من دوخت و گفت : امشب میتونم، خانهی شما بیام؟ تنم لرزید.
ـ مگه تو خونه نداری؟
ـ نه.
فرار کرده بود. در پاسخ به این که چرا؟ کمی طفره رفت و بعد آهی کشید و گفت : ـ پدرم قصد تجاوز به من را داشت. نگاهش به ویترین پر زرق و برق مغازهها ختم شد و چشمان گرد شدهی من بر صورت ظریفش.
ـ مادرت؟
و مادرش چند سال قبل از دست کثافت کاریهای پدر، خود را سوزانده بود. پرسیدم : ـ قیافهات سن و سال بیشتری را میطلبد، مثلاً بیست و سه سال. ابرویی در هم کشید و گفت : ـ گَرد میکشم.
چشمم را بستم، سرم سوت کشید. به چشمانش نگاه کردم، بيرنگ و تهي. دوباره پرسید :
ـ خانه خالی داری؟ و در پاسخ به سکوتم گفت : ـ یعنی برای رضای خدا هم راضی نیستی، بیخانمانی شبی کنارت باشد. باز هم بچههای فلان جا، چهار ماه و نیم پیششان بودم.
پرسیدم : ـ چرا نماندی؟ گفت : ـ دستگیرمان کردند. به جُرم بودن با شش مرد و رقصیدن و تنم ضربات 135 ضربه شلاق را تحمل کرد.
ـ پشیمان نشدی؟
طوری نگاهم کرد، عاقل اندر سفیه. چطور میشد با او صحبت کرد؟ در چه مقطع فکری ست؟ پرسیدم : ـ سواد داری؟ گفت : ـ بلی، تا پنجم.
ـ چرا ادامه ندادی؟
زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : ـ ازدواج کردم.
ـ چقدر زود؟
سیگاری روشن کرد و ادامه داد : ـ در برابر پولی که پدرم به مردی 53 ساله مقروض بود، سن مطرح نبود.
ـ بعد چه شد؟
ـ طلاق گرفتم. من راضی بودم او نمیخواست.
ـ دیگر ازدواج نکردی؟
پکی عمیق به سیگارش زد و گفت : ـ نه.
ـ بچّه هم داری؟
ـ اه ... چقدر سؤال میکنی ... نه.
خدایا چه میتوانستم بکنم. ساعت نزدیک دوازده شب بود. از او خواستم پیاده شود، با تلخی گفت : ـ حالا، حالا من کجا برم؟ تو که اهل حال نبودی چرا سوارم کردی؟
سرم به شدت درد میکرد. خدایا کمکم کن. فهمیده بود که از من بخاری بلند نمیشود. قصد داشت که از راه احساس و عاطفه دلم را به دست آورد. او ترانههای عاشقانه میخواند و من غرق در افکار خود بودم. تا کی میخواهد ادامه دهد؟ آیندهاش چیست؟ با این سن کم، چند وقت زیر کثافت دوام میآورد؟
دستی به شانهام خورد. به خود آمدم. وجیهه بود. با طنازی و عشوه گری گفت : ـ آقا پسر، اگر میخوای دور دور عباسی بهمون بدی. یه جا وایسا بیام جلو بشینم، گشتیها گیرندن.
دور دور عباسی. فکری به خاطرم رسید. با سرعت کناری ایستادم. پیاده که شد. به سرعت به راه افتادم. در آینه وجیهه را دیدم که ناباورانه نگاهم میکرد؛ و من فرار کردم. فرار. نه از دست وجیهه، بلکه از دست خودم. از خودم بدم آمد. سرم به شدت درد میکرد. یک دختر هفده ساله، پدری معتاد، موتور سوار مزاحم. 135 ضربه شلاق، اعتیاد به گرد، خانهی خالی. همه چیز دور سرم میچرخید ... دور دور عباسی ... پدری که به دختر 14 سالهاش مشروب تعارف میکند، نوش ... دور دور عباسی ... آخرین ضربه شلاق و نصیحت مأمور اداره منکرات که میگوید : 135 ضربه خوردی که دیگر دنبال این کار نروی ... دور دور عباسی ... و وجیهه که همان شب با بدنی خون آلود مجبور به هم آغوشی ست، مجبور به هم آغوشی... دور دور عباسی... شبهایی که میگذرد، آدمهایی متفاوت... دور دور عباسی... هم آغوشیهایی مکرر ... دور دور عباسی ... مرضهای گوناگون، از سل تا ایدز... دور دور عباسی... دور دور عباسی ... دور دور عباسی.
خزان 1374
روز مادر بود
مدرسه در شور و نشاط
بچّه ها می گفتند :
روز مادر چه خریدی تو برای مادرت ؟
ـ روسری گلدار
ـ یک عدد چارقد آبی رنگ
دیگری گفت : شانه و آئینه ای
من به آنان گفتم :
بر مزارش شاخه ای از گل سرخ

هفتمين روز درگذشت خورشيد وجودم و عكسي از خواهر كوچكم
ميخواهم اعتراف كنم. من سيد جواد قريشي با 35 سال زندگي، متأهل و داراي دو فرزند هنوز بغضآلود ترين روز سال برايم روز مادر است. خجالت نميكشم كه بگويم هنوز به توجه هر مادري به فرزندش شديد حسودي ميكنم و گاه بغض كرده و گاه با صداي بلند گريه ميكنم. آري، من سيد جواد قريشي با 35 سال سن حتي به محبت مادرانهي همسرم به فرزندم حسادت ميكنم. اعتراف ميكنم، شايد تو... قدر گوهرت را بداني و در 24 ساعت فقط تماشايش كني. فقط تماشايش كني. فقط ...
ارسال نظر(10)