قطعات ادبی
شعر، داستان، فیلمنامه، نمایش، نقدادبی و ...
وقتی من دختر شدم
چهارشنبه 09 تیر 1395  توسط foozhan

یا لطیف

  تقدیم به شیردل بانو سمیه که فکر اولیه مطلب با نگاهی به پیج اینستاگرام ایشان شکل گرفت

  دلم میخواست دختر میشدم.خجالتیسالها آرزو داشتم دختر بودم.بوسهمگه من چیم از مایکل جکسون کمتره؟ خوشگل نیستم، که هستم... رقصمم هم خیلی بهتره... فقط اون پول داره، من ندارمآرام  بلاخره، به آرزوم رسیدم.خندهدختر شدم. با همه امکانات. قد بلند... مو مشکی... ابرو کمون... جلوبندی و دیفرانسیل هم بیست ِ بیست. یک فول آپشن به تمام معنی.متعجب  مطمئنم الان داری توی دلت میگی این یه داستان آبکی تخیلی ِ که آخرش از خواب بیدار میشه و همش سرکاری و کلیشه ای بوده؟ آره؟متعجب فریاد.... نه. من نه دارم خواب می‌بینم و نه داستان یه افسانه است. واقعیت محضِ.
  من دختر شدم. زیر ابرو برداشتن و لاک و تتو که دیگه همگانی شده و دختر و پسر نداره. من کلاً تغییر جنسیت دادم. یک دختر سکسی گلِ گلاب البته در فضای مجازی.آرام

  راستش وقتی دیدم جذابیت و خوشگلی و رقصِ بهتر از مایکل و ممد خردادیان، بدون شیتیل، مثل فیلسوفی می مونه که صد جلد کتاب نوشته و چون پول نداره چاپشون کنه، هیچکس آدمم حسابش نمیکنه، با خودم گفتم بهترین جا فضای مجازیِ.خندهاصلاً فضای مجازی رو ساختن برای همین کارها. فضای مجازی یعنی فضایی که واقعی نیست. یه چیزی تو مایه‌های‌ سراب. فضایی برای عقده گشایی. جایی که میتونی به بهترین نحو خودت رو تخلیه کنی. اوه... نه نه نه.متعجباشتباه نکنید. منظورم از تخلیه، روحی بود. وگرنه فضای مجازی راهی به فاضلاب نداره و در صورت تخلیه فقط گند میزنید به زندگی تون، نگید نگفتم.لبخندمهر شده اصلاً من فکر می‌کنم علت اینکه فضای مجازی اینقدر طرفدار داره، بخاطر این که همه میتونن از خودشون بیان بیرون و یکی دیگه شن.چشمکاینقدر کیف داره که از شر هر جبری خلاص میشی. حتی میتونی بابا، ننه، خواهر و برادرت رو اونجور که دوست داری انتخاب کنی؛ اما میخوام اعتراف کنم که در این انتخاب اعضاء خانواده به مشکل بر خوردم. بی تقصیرآخه من مهاراجه هند رو به عنوان پدر انتخاب کردم. جنیفر لوپز رو به عنوان خواهر که حداقل چار نفر ما رو با هم دیدن، بگن چقدر شبیه همدیگه هستن حداقل در قسمت دیفرانسیل.چشمک چون عاشق دی کاپریو هستم، ایشون را به عنوان برادر انتخاب کردم ولی مدام با جنیفر لج و لجبازی داشتن مجبور شدم با پاندای کونگ فو کار عوضش کنم.اخم آخه عاشق شخصیت باحالشم. ولی خودمونیم ها، خوب شد توی زندگی واقعی جبر جاش رو به اختیار نداد وگرنه برای فرزند مهاراجه شدن و برادر جنیفر شدن، چه کشت و کشتاری که نمیشد.مردد
  حالا نوبتی هم که باشه، چهره و سلفی از همه چی واجب تره. خندهخوبی دنیای مجازی اینِ که به عمل زیبایی و پروتز و این قبیل ماست مالیا نیازی نداری. فتوشاپ حلالِ مشکلاتِ. لبخندفقط اگه بخوای دوستات یا فالوورات زیاد بشه تا میتونی باید عکس با شلیته و لبای غنچه بگیری.بوسهخجالتی  دیگه کار تموم شد. فقط میمونه باز کردن یک پیج اینستاگرام و اکانت تلگرام. وای... نزدیک بود فراموش کنم، انتخاب یک اسم خاص و با کلاس هم خیلی مهمِ. اسمم رو میزارم پونهبوسه
  پیج و اکانت جدید راه اندازی شد. حالا باید توی چند تا گروه عضو بشم.خجالتیلبخند
  * چند روز بعد
  تلگرام:
  آقای بایسته: من افتخار آشنایی با چه بانوی زیبایی دارم؟خجالتی
  کاظم: یه لحظه احساس کردم مُردم. آخه حوری بهشتی توی مخاطبین گوشی من چکار میکنه؟بی تقصیر
  مهرداد: خوشگل خانوم، عکس خودتِ؟ البته برای من مهم نی... من خیلی تنهام. با من دوست میشی؟اخم
  محمد: اصل میدین؟فریاد
  بعضی از پیامها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت. فقط کفرم در اومد از یکی از دوستان مداحم که من شغلش رو گفتم خواهشاً شماها به کسی نگید، بین خودمون بمونه، متعجبفریادچند بار بهش پیام دادم که سید، تو که آشنا داری میتونی یه وامی برام جور کنی؟ بی معرفت اصلا پیامم رو نخونده بود، اما حالا تا عکس رو دیده پی وی رو باز کرده و جواب داده: ببخشید، شماره تون برام آشنا نیست. اگر از خواهران جلسه هستید، هر جا صلاح میدانید که مخالف عرف و شرع هم نباشد بفرمایید، خدمت برسم و در حد توان رفع مشکل کنم.فریادمتعجبفریاد
  دیگه پی وی ها رو باز نکردم و رفتم سراغ گروه ها. از یه پستی خوشم اومد و طبق معمول همیشه براش لایک زدم. به صدم ثانیه نرسید که طرف اومد پی وی و نوشت: خودت لایک داری عزیزم. .... اصل میدی لطفاً ... متعجبفریادفریاد
  چنان ریختم بهم. تازه فهمیدم توی گروه ها چرا خانم ها هیچ مطلبی رو لایک نمیزنن. متعجبگریهکلاً تلگرام رو بستم و رفتم سراغ اینستا. وای ... چشمتون روز بد نبینه... دیدم چه خبره... بوسهخجالتیصد و هفده نفر فالوو، شصت هفتاد تا پیام و چهار صد و پنجاه و شش تا لایک برای یک غنچه کردن لب توی عکس.لبخند توی دلم گفتم اگه اون عکس دیگه رو بزارم چی میشه؟مردد شروع کردم به خوندن کامنت ها.
ـ خوش بحال اونی که میخوای ببوسیش.بوسه  ـ جووووووون غنچه نیس ک باغچه گلِبوسه    ـ ببند بابا گاله رو فریاد ـ پلیز دایرکتچشمک ـ کی .... تو رو فریادمتعجبفریاد ـ خجالت بکش. از خدا بترس. این چه عکسیه گریه ـ اگه پایه دوستی هستی شماره ام رو گذاشتم تو دایرکتمردد  بعضی از کامنت ها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت.مردداخمدایرکتم که عمرا بنویسم. همش ممیزی داره.خجالتی



ادامه مطلب...
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(10)      
وقتی من دختر شدم
دوشنبه 07 تیر 1395  توسط foozhan

داستان طنز کوتاه

* تقدیم به شیردل بانو سمیه که فکر اولیه مطلب با نگاهی به پیج اینستاگرام ایشان شکل گرفت

 دلم میخواست دختر میشدم. خجالتیسالها آرزو داشتم دختر بودم. مگه من چیم از مایکل جکسون کمتره؟ متعجبخوشگل نیستم، که هستم... رقصمم هم خیلی بهتره... فقط اون پول داره، من ندارم. مرددبلاخره، به آرزوم رسیدم. دختر شدم. با همه امکانات. قد بلند... مو مشکی... ابرو کمون... جلوبندی و دیفرانسیل هم بیست ِ بیست. یک فول آپشن به تمام معنی. بوسهمطمئنم الان داری توی دلت میگی این یه داستان آبکی تخیلی ِ که آخرش از خواب بیدار میشه و همش سرکاری و کلیشه ای بوده؟ آره؟ فریاد.... نه. فریادمن نه دارم خواب می بینم و نه داستان یه افسانه است. واقعیت محضِ. من دختر شدم. زیر ابرو برداشتن و لاک و تتو که دیگه همگانی شده و دختر و پسر نداره. من کلاً تغییر جنسیت دادم. خجالتییک دختر سکسی گلِ گلاب البته در فضای مجازی. راستش وقتی دیدم جذابیت و خوشگلی و رقصِ بهتر از مایکل و ممد خردادیان، بدون شیتیل مثل فیلسوفی میمونه که صد جلد کتاب نوشته و چون پول نداره چاپشون کنه، هیچکس آدمم حسابش نمی کنه، با خودم گفتم بهترین جا فضای مجازیِ. اصلاً فضای مجازی رو ساختن برای همین کارها. فضای مجازی یعنی فضایی که واقعی نیست. یه چیزی تو مایه های سراب. فضایی برای عقده گشایی. جایی که میتونی به بهترین نحو خودت رو تخلیه کنی. اوه... نه نه نه. اشتباه نکنید. پا در دهانمنظورم از تخلیه، روحی بود. وگرنه فضای مجازی راهی به فاضلاب نداره و در صورت تخلیه فقط گند میزنید به زندگی تون، نگید نگفتم. فریاداصلاً من فکر میکنم علت اینکه فضای مجازی اینقدر طرفدار داره، بخاطر این که همه میتونن از خودشون بیان بیرون و یکی دیگه شن. اینقدر کیف داره که از شر هر جبری خلاص میشی. حتی میتونی بابا، ننه، خواهر و برادرت رو اونجور که دوست داری انتخاب کنی؛ اما میخوام اعتراف کنم که در این انتخاب اعضاء خانواده به مشکل بر خوردم. گریهآخه من مهاراجه هند رو به عنوان پدر انتخاب کردم. جنیفر لوپز رو به عنوان خواهر که حداقل چار نفر ما رو با هم دیدن، بگن چقدر شبیه همدیگه هستن حداقل در قسمت دیفرانسیل. چشمکچون عاشق دی کاپریو هستم، ایشون را به عنوان برادر انتخاب کردم ولی مدام با جنیفر لج و لجبازی داشتن مجبور شدم با پاندای کونگ فو کار عوضش کنم. آخه عاشق شخصیت باحالشم. لبخندولی خودمونیم ها، خوب شد توی زندگی واقعی جبر جاش رو به اختیار نداد وگرنه برای فرزند مهاراجه شدن و برادر جنیفر شدن، چه کشت و کشتاری که نمیشد. حالا نوبتی هم که باشه، چهره و سلفی از همه چی واجب تره. خوبی دنیای مجازی اینِ که به عمل زیبایی و پروتز و این قبیل ماست مالیا نیازی نداری. فتوشاپ حلالِ مشکلاتِ. فقط اگه بخوای دوستات یا فالوورات زیاد بشه تا میتونی باید عکس با شلیته و لبای غنچه بگیری. بوسهدیگه کار تموم شد. فقط میمونه باز کردن یک پیج اینستاگرام و اکانت تلگرام. وای... نزدیک بود فراموش کنم، انتخاب یک اسم خاص و با کلاس هم خیلی مهمِ. متعجباسمم رو میزارم پونه پیج و اکانت جدید راه اندازی شد. حالا باید توی چند تا گروه عضو بشم.

* چند روز بعد

تلگرام:

آقای بایسته: من افتخار آشنایی با چه بانوی زیبایی دارم؟ آرامکاظم: یه لحظه احساس کردم مُردم. آخه حوری بهشتی توی مخاطبین گوشی من چکار میکنه؟ بوسهمهرداد: خوشگل خانوم، عکس خودتِ؟ البته برای من مهم نی... من خیلی تنهام. با من دوست میشی؟ اخممحمد: اصل میدین؟ بعضی از پیامها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت. فقط کفرم در اومد از یکی از دوستان مداحم که من شغلش رو گفتم خواهشاً شماها به کسی نگید، بین خودمون بمونه، چشمکچند بار بهش پیام دادم که سید، تو که آشنا داری میتونی یه وامی برام جور کنی؟ بی معرفت اصلا پیامم رو نخونده بود، اما حالا تا عکس رو دیده پی وی رو باز کرده و جواب داده: ببخشید، شماره تون برام آشنا نیست. اگر از خواهران جلسه هستید، هر جا صلاح میدانید که مخالف عرف و شرع هم نباشد بفرمایید، خدمت برسم و در حد توان رفع مشکل کنم. فریاددیگه پی وی ها رو باز نکردم و رفتم سراغ گروه ها. از یه پستی خوشم اومد و طبق معمول همیشه براش لایک زدم. به صدم ثانیه نرسید که طرف اومد پی وی و نوشت: خودت لایک داری عزیزم. .... اصل میدی لطفاً ... بی تقصیرچنان ریختم بهم. تازه فهمیدم توی گروه ها چرا خانم ها هیچ مطلبی رو لایک نمیزنن.کلاً تلگرام رو بستم و رفتم سراغ اینستا.

وای ... چشمتون روز بد نبینه... دیدم چه خبره... صد و هفده نفر فالوو، شصت هفتاد تا پیام و چهار صد و پنجاه و شش تا لایک برای یک غنچه کردن لب توی عکس. اخمتوی دلم گفتم اگه اون عکس دیگه رو بزارم چی میشه؟ شروع کردم به خوندن کامنت ها.

ـ خوش بحال اونی که میخوای ببوسیش. خجالتیـ جووووووون غنچه نیس ک باغچه گلِ بوسهـ ببند بابا گاله رو مهر شدهـ پلیز دایرکت چشمکـ کی .... تو رو فریادـ خجالت بکش. از خدا بترس. این چه عکسیه گریهـ اگه پایه دوستی هستی شماره ام رو گذاشتم تو دایرکت مرددبعضی از کامنت ها رو هم که اصلاً نمیشه نوشت. آرام دایرکتم که عمرا بنویسم. همش ممیزی داره.

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(6)      
دوست مجازی من
پنج‌شنبه 13 خرداد 1395  توسط foozhan


دوست مجازی من
می‌گویند با حضور در دنیای مجازی، افسرده میشوی، گوشه‌گیری و انزوا سراغت می‌آید.
اما؛
نه من می‌دانم که تو کی هستی نه تو
برای تو نمیدانم
اما برای من اصلا مهم نیست.
پیرمردی که خود را دخترکی جوان زده‌ای یا بانویی که خود را پسر
اصلا برایم مهم نیست.
در گوشه‌ای خلوت، در انزوای کامل و دور از جامعه پوشالی واقعی به تو پناه می‌آورم. با لایک و کامنتت سر ذوق می‌آیم. صبحت را بخیر میگویم و تولدت را تبریک
خسته و درمانده از آدمهای واقعی که بهترین شان خنجری بر قلب میزند، به تو پناه می‌آورم.
در این دنیای مجازی دنیایی ساخته‌ام، آن طور که دوست دارم. آن طور که دوست دارم. هیچ چیز جبر نیست و نمیدانی چه لذتی دارد به اختیار انتخاب کردن.
دیگر نمیگویم برادرم است دیگر؛ خوب است یا بد از خون و ریشه من است.
برادرم را خودم انتخاب میکنم. غیر قابل تحمل هم که شد، خودخوری نمیکنم. دیلت و تمام.
تمام. به همین راحتی. بدون هیچ خودآزاری یا خدای ناکرده خون‌ریزی
دوست خوب مجازی من
در همین دنیا بمان
در دنیای واقعی، هیچ خبری نیست
دنیای واقعی فقط برای نفس کشیدن کافیست.

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(7)      
شهیدان زنده اند الله اکبر
پنج‌شنبه 13 خرداد 1395  توسط foozhan



اگر تا دیروز جمله "شهیدان زنده‌اند" برایم یک شعار بود؛لکن اتفاقات اخیر باعث شد تا این شعار برایم به حقیقتی غیر انکار بدل شود.
انتخاب نقش شهید بابایی از سوی همسرشان از میان این همه بازیگر عرصه سینما به شهاب حسینی تداعی چنین حقیقت است.
جدای از بازی خوب و قابل قبول شهاب حسینی به یقین رسانه‌ای شدن خبر فیلم اصغرفرهادی در جشنواره کن از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران مدیون شهید بابایی است.
اگر شهید بابایی نبود، امکان نداشت این افتخار بزرگ و غرورآفرین در شبکه سیما پخش شود.
همان‌طور که خبر اسکار عباس کیارستمی را هیچکس نفهمید و ایشان می‌فرماید: وقتی به فرودگاه رسیدم و طبیعتاً منتظر دیدار مردم و خبرنگاران بودم، مامورین انتظامی گفتند بهتر است از درب دیگری خارج شوید چون عده‌ای به قصد کتک زدن شما بیرون فرودگاه منتظرند.
و یا جایزه فیلم پیشین فرهادی که علاوه بر آنکه هیچ خبررسانی و تایید و تشویق صورت نگرفت، با هجوم سیاه نمایی ها از سوی منتقدان نان به نرخ روز مواجه شد.
جالب آن‌که در همین اطلاع رسانی رسانه ملی، اول نام شهاب حسینی به عنوان بهترین بازیگر برده شد و در ادامه نیز یادآور شدند که ایشان همان کسی است که نقش شهید بابایی را بازی کرده‌اند و بعد به نام خالق اثر اصغر فرهادی نیم اشاره‌ای شد.
باز هم خدا را شکر که به همت والای شهید بابایی این بار همچون عباس کیارستمی عزیز خجل و شرمسار نشدیم
"سید جواد قریشی"

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
شاید برای شما اتفاق بیفتد
سه‌شنبه 17 آذر 1394  توسط foozhan

شاید برای شما اتفاق بیفتد

  «مطلب فوق یک متن ادبی نیست و صرفاً جهت اطلاع رسانی نوشته شده است»  

* وصیت نامه­ ی عادی قانونی است

     بعد از فوت پدرم و اجرا گذاشتن وصیت نامه­ ی دستنویس ایشان از سوی همسرش (نامادری) فهمیدم که در محضر دادگاه، محضری یا دست­نویس بودن آن مهم نیست و هرگونه دست­خطی مبنی بر وصیت، شکایت، بدهی و ... که البته امضاء چند شاهد آن را معتبرتر می­کند، قانونی و در مراجع قضایی قابل پیگرد می­باشد.

    این در حالی است که پدر من تصور می­کرد وصیت نامه اگر محضری نباشد، اعتباری ندارد و فقط برای دلخوش کردن همسرش دستخطی را به وی داده بود. پدرم همیشه برای محضری کردن آن بیماری را بهانه می­کرد و به ما نیز گوشزد می­کرد که دست­خطی که نزد اوست محضری نبوده و هیچ اعتباری ندارد.

    خیلی از دوستان و آشنایان پدرم نیز چنین باوری داشته و حتی پس از فوت ایشان و احضاریه دادگاه معتقد بودند که همسرش راه به جایی نمی­برد و وصیت­نامه­ ی عادی فاقد اعتبار است.

    بر خود واجب دانستم تا از طریق نگارش این مطلب، اطلاع رسانی کنم تا دیگر سوء استفاده­ های این چنین صورت نگیرد و مشکلی که گریبان ما را گرفت برای دیگران اتفاق نیفتد. هم چنین موارد بسیاری وجود دارد که نسبت به آن اطلاعی نداشته که می­کوشم نسبت به آن اطلاع رسانی کنم.

    * احضاریه­ های مربوط به دیگران را دریافت نکنید.

    شاید برایتان اتفاق بیفتد که مأمور دادگاه نامه­ ی احضاریه­ ی همسایه یا بستگان نزدیک را نزد شما بیاورد و شما نیز صرفاً برای کمک، نامه را دریافت و به شخص مورد نظر برسانید.

    لازم است بدانید که با قبول نامه، زین پس هر احضاریه یا اخطاریه ­ای که از سوی آن دادگاه فرستاده می­شود شما ملزم خواهید بود تا به دست شخص برسانید و حتی در صورت امتناع مأمور مذکور می­تواند نامه را از لای در به داخل خانه بیاندازد.

    پس قبل از گرفتن نامه­ های دادگاه که به شما مربوط نمی­شود، لازم است بدانید که چندین احضاریه­ ی دیگر و پس از آن چندین اخطاریه در راه است. ضمن آن که اگر شخص مورد نظر در دادگاه حضور یابد و اظهار کند که نامه­ ای دریافت نکرده، شما محکوم خواهید شد.

   «خیلی از مردم نسبت به چنین مسائلی اطلاع ندارند. لطفاً اطلاع رسانی کرده و ضمناً شما نیز با مواردی این چنین اگر مواجه شدید یا خود برای اطلاع دیگران اقدام و یا با اطلاع در قسمت نظرات، به دوستان دیگر اطلاع رسانی کنید. این مطلب ادامه دارد.»

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(4)      
ايليا كودك شيطون و بازيگوشم
دوشنبه 01 مهر 1392  توسط foozhan
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(4)      
روياهاي من
سه‌شنبه 22 مرداد 1392  توسط foozhan

دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا خدا را هم بنده نباشم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا بدهكارانم از طلبكاران بيشتر شوند. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا وقتي پشت فرمان ماشين هستم، چشمم مدام به آمپر بنزين نباشد و مجبور نباشم براي تهيه‌ي پول بنزين مسافر سوار كنم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا وقت آشتي با زنم با دسته گل و شيريني به خانه بروم، تولدش را جشن بگيرم و سالگرد ازدواجمان را در رستوراني (خارج از شهر چه بهتر) يادآور شوم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا ديگر پشت چراغ قرمز در گرماي طاقت فرساي تابستان مجبور نباشم شيشه‌هاي ماشينم را بالا بدهم كه مثلاً از كولر استفاده مي‌كنم؛ تا جلوي ديگر ماشين‌ها آرزو كنم كه چراغ سبز شود مبادا از ريزش عرق از سر و كولم راننده‌هاي ديگر متوجه‌ي موضوع شوند. آن‌قدر پولدار شوم تا به قول (مهسا شيرازي) راني را كه مي‌خورم به فكر پوره‌ي چسبيده به ته قوطي نباشم كه نميدانم چرا هرگز جدا نمي‌شود. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم تا ميوه را نوبرانه براي خانه بخرم. آن‌قدر پولدار شوم كه قيمت هر چه را قبل از خريد از فروشنده نپرسم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم كه با ليستي بلند به سوپر ماركت بروم و بگويم: «از فلان دو كيلو، فلان يك كيلو... دو تا هم از آن... شش تا از آن... دو كيسه برنج، روغن جامد و مايع... كاش گوشت و مرغ هم داشتي كه مجبور نمي‌شدم دو چهارراه بالاتر بروم. بي‌زحمت به شاگردت بگو بزاره توي ماشين... همون شاسي بلنده» آه... دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار بودم تا تعطيلات تابستاني را، نه در جزاير قناري كه در جزيره‌ي كيش خودمان به سر مي‌بردم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار بودم كه از معدل بيست فرزندم ترس به جانم نمي‌افتاد كه چگونه برايش دوچرخه‌اي كه قول دادم بخرم. آن قدر پولدار بودم كه وقتي چشم همسرم به پيتزا فروشي مي‌افتد، حواسش را پرت نمي‌كردم و دعوا راه نمي‌انداختم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار بودم كه دلم براي بي‌پولي تنگ ميشد و به همسرم مي‌گفتم: «ببين آن‌ها كه ندارند، چقدر با هم مهربان‌تر و صميمي‌ترند.» آن‌قدر پولدار مي‌شدم كه يك دوربين ديجيتال حرفه‌اي، آخرين ورژن با كليه‌ي متعلقات از قبيل لنزها، فيلترها، نورها و يك سه‌پايه‌ي ساچلر تهيه كنم. آن‌قدر پولدار كه صبح تصميم بگيرم و بعدازظهر در جاده‌ي شمال يا جنوب باشيم. دلم مي‌خواهد آن‌قدر پولدار شوم كه براي يك بار هم كه شده سفارش پيتزا، كنتاكي يا هر غذاي گران چرب و نرم ديگر را تلفني سفارش بدهم. آن قدر پولدار شوم كه شوخي مُد روز بچه پولدارها را كه گوشي‌هاي موبايل خود را جمع كرده و به آسمان پرتاب مي‌كنند، در حالي‌كه گوشي يك ميليوني‌ام در هوا تاب خورده و با زمين خُرد مي‌شود، تجربه كرده و فقط بگويم: «اه... خيلي بدي... منتظر يك تماس فوري بودم.» دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه هر روز با دوستانم با خيال راحت، بدون دغدغه از هزينه‌ي تلفن تماس مي‌گرفتم و احوالشان را مي‌پرسيدم؛ گاهي دلم خيلي برايشان تنگ مي‌شود. دلم مي‌خواهد آن‌ قدر پولدار مي‌شدم كه ديگر بعدازظهر هجدهم هر ماه پاي اخبار راديو و تلويزيون نمي‌نشستم كه كي يارانه‌ها را مي‌ريزند. دلم مي‌خواست عروسي و شادماني ديگران آن‌قدر برايم خوفناك نبود كه براي لباس بچه‌ها، كادوي عروس و داماد و شاباش چه كنم؟ آن‌قدر پولدار بودم كه وقتي وارد كتاب فروشي مي‌شوم، آن تعداد كتابي كه مي‌خواهم بدون توجه به قيمت پشت جلدش تهيه كنم. آن‌قدر پول داشتم كه وقتي دوستان و نزديكان به پول نياز داشتند، اولين گزينه باشم و يا اگر آخرين گزينه شدم از كلمه‌ي ناخوشايند «شرمنده» استفاده نكنم. دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه وقتي براي گرفتن فال قهوه داشته باشم و ساعتي براي غيبت پشت سر هر كس و ناكس داشته باشم. دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه يك تاكسي كرايه كنم، دراختيار و هر كجا كه بروم بگويم همين جا بمان، برمي‌گردم.

دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه غم نان نداشته باشم و ديگر هيچ‌گاه شرمندگي جلوي زن و بچه را تجربه نكنم. دلم مي‌خواهد آن قدر پولدار شوم كه ...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)      
ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه
شنبه 13 آبان 1391  توسط foozhan

 

 

   ساعت 45 : 8 بود كه آسمان غريد . يك نفر پشت در ايستاده بود ، منتظر . يك نفر پا در ركاب اتوبوس گذاشت . يك نفر خسته از كار برمي­گشت . يك نفر آماده­ي كار شد . يك نفر يك بغل ميوه ، شيريني به خانه مي­برد . يك نفر روياي خريد يك سير گوشت در سر داشت .

    رعد و برق پهناي آسمان را به نور سترد . يك نفر آمد ، يك نفر رفت . مردي سيگاری آتيش زد . زني ، درجه­ي مايكروويو را چرخاند . دختر بچه اي هشت ساله ، به شيشه­ي بالا كشيده­ي بنزي زد ، شيشه­ي ماشين كه پائين آمد دود سيگار بود و ادكلن  . دخترك گفت : ـ گل دارم ، تو رو خدا يه شاخه بخرين .

    ساعت 45 : 8 بود كه مرد در قمار باخت . ده ميليون ، مفت .  ساعت 45 : 8 زنی تنش را فروخت ، مفت . ساعت 45 : 8  يكي خوابيد . از فرط خستگي ، يكي خوابيد در عين مستي . ساعت 45 : 8  زوجي ، خوشبختي را آغاز كردند . زني زائيد ، مردي مُرد .

    ساعت 45 : 8  آسمان غريد ، شايد هم نغريده بود كه زنداني گوش ولع به بلندگو سپرده بود ، شايد نام آزاديش طنين اندازد . بلندگو به صدا آمد ، نام ديگري بود كه به اعدام فرا خوانده شد . ساعت 45 : 8 بود كه زن به مردش خيانت كرد .

    باران گرفت ، ساعت 45 : 8 . چتري باز شد . گدايي خود را به كمين كشيد . دختركي براي معشوق طنازي كرد . ترمز كاميوني نگرفت و فرزنداني ، مادر را وداع گفتند . ساعت 45 : 8  مردي يك اتول آخرين مدل خريد . نان آور خانه اي از داربست افتاد . پايش لغزيد . دختري كه تن به آغوش پسركاني داده بود به عقد جواني در آمد ، باكره . جواني محتاج به قلب ، پشت در اتاق عمل منتظر مرگ يك مرگ مغزي بود . ساعت 45 : 8  كمر غرور مردي شكست در فرياد سكوتي مرگبار .

    ساعت 45 : 8  پليس ، جسد مردي را در تعفن فاضلاب يافت كه گويا يك  ماه پيش هستي را وداع گفته بود . ساعت 45 : 8 زني آبستن شد . بازيگري اسكار گرفت . كودكي ريد . پسري مادرش را ... . جواني از معشوق لب گرفت ، پنهاني .

     ساعت 45 : 8 بود كه زلزله هزاران خانواده را خاك بر سر كرد . دختري شامپاين نوشيد . پسري خودزني كرد . پارتي بر پا شد . ساعت 45 : 8 دختري آبستن حرام شد . مردي زائيد ، زير بار فقر . شعري سرود شاعري ،در عين درد .

    ساعت 45 : 8 ، باران باريد . باران نبود . سيل مي­باريد . گاري هست و نيست ميوه فروش را با خود برد . اتومبيل آخرين سيستم زني را به جدول كوبيد .  ساعت 45 : 8 بود سوت قطار دل هر غريبه اي را به درد آورد . دزدي كيفي قاپيد . مردي به نماز ايستاد . بزرگ مردي شهادت را لبيك گفت . ساعت 8:45 ...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
دور دور عباسي
شنبه 06 آبان 1391  توسط foozhan

 بر اساس یک واقعیت تلخ اجتماعی

دور ... دور ... عباسی

17 سال بیش نداشت و ساعت از هشت شب گذشته، وقتی دیدم یک موتوری مزاحمش است، سوارش کردم. سوار که شد نه سلامی و نه علیکی، رو به من گفت : می تونی این موتوری رو گم کنی؟

گمش کردم. با کمی سرعت و چند کوچه پس کوچه. خیالش که راحت شد، چشمانش را به من دوخت و گفت : امشب می­تونم، خانه­ی شما بیام؟ تنم لرزید.

ـ مگه تو خونه نداری؟

ـ نه.   

فرار کرده بود. در پاسخ به این که چرا؟ کمی طفره رفت و بعد آهی کشید و گفت : ـ پدرم قصد تجاوز به من را داشت. نگاهش به ویترین پر زرق و برق مغازه‌ها ختم شد و چشمان گرد شده­ی من بر صورت ظریفش.

ـ مادرت؟

و مادرش چند سال قبل از دست کثافت کاری‌های پدر، خود را سوزانده بود. پرسیدم : ـ قیافه‌ات سن و سال بیشتری را می­طلبد، مثلاً بیست و سه سال. ابرویی در هم کشید و گفت : ـ گَرد می­­کشم.

چشمم را بستم، سرم سوت کشید. به چشمانش نگاه کردم، بي‌رنگ و تهي. دوباره پرسید :

ـ خانه خالی داری؟ و در پاسخ به سکوتم گفت : ـ یعنی برای رضای خدا هم راضی نیستی، بی‌خانمانی شبی کنارت باشد. باز هم بچه‌های فلان جا، چهار ماه و نیم پیششان بودم.

پرسیدم : ـ چرا نماندی؟ گفت : ـ دستگیرمان کردند. به جُرم بودن با شش مرد و رقصیدن و تنم ضربات 135 ضربه شلاق را تحمل کرد.

ـ پشیمان نشدی؟

طوری نگاهم کرد، عاقل اندر سفیه. چطور می­شد با او صحبت کرد؟ در چه مقطع فکری ست؟ پرسیدم : ـ سواد داری؟ گفت : ـ بلی، تا پنجم.

ـ چرا ادامه ندادی؟

زیر چشمی نگاهم کرد و گفت : ـ ازدواج کردم.

ـ چقدر زود؟

سیگاری روشن کرد و ادامه داد : ـ در برابر پولی که پدرم به مردی 53 ساله مقروض بود، سن مطرح نبود.

ـ بعد چه شد؟

ـ طلاق گرفتم. من راضی بودم او نمی­خواست.

ـ دیگر ازدواج نکردی؟

پکی عمیق به سیگارش زد و گفت : ـ نه.

ـ بچّه هم داری؟

ـ اه ... چقدر سؤال می­کنی ... نه.

خدایا چه می­توانستم بکنم. ساعت نزدیک دوازده شب بود. از او خواستم پیاده شود، با تلخی گفت : ـ حالا، حالا من کجا برم؟ تو که اهل حال نبودی چرا سوارم کردی؟

سرم به شدت درد می­کرد. خدایا کمکم کن. فهمیده بود که از من بخاری بلند نمی­شود. قصد داشت که از راه احساس و عاطفه دلم را به دست آورد. او ترانه‌های عاشقانه می­خواند و من غرق در افکار خود بودم. تا کی می­خواهد ادامه دهد؟ آینده‌اش چیست؟ با این سن کم، چند وقت زیر کثافت دوام می­آورد؟

دستی به شانه‌ام خورد. به خود آمدم. وجیهه بود. با طنازی و عشوه گری گفت : ـ آقا پسر، اگر می­خوای دور دور عباسی بهمون بدی. یه جا وایسا بیام جلو بشینم، گشتی‌ها گیرندن.

 دور دور عباسی. فکری به خاطرم رسید. با سرعت کناری ایستادم. پیاده که شد. به سرعت به راه افتادم. در آینه وجیهه را دیدم که ناباورانه نگاهم می‌کرد؛ و من فرار کردم. فرار. نه از دست وجیهه، بلکه از دست خودم. از خودم بدم ­آمد. سرم به شدت درد می‌کرد. یک دختر هفده ساله، پدری معتاد، موتور سوار مزاحم. 135 ضربه شلاق، اعتیاد به گرد، خانه­­ی خالی. همه چیز دور سرم می‌چرخید ... دور دور عباسی ... پدری که به دختر 14 ساله‌اش مشروب تعارف می‌کند، نوش ... دور دور عباسی ... آخرین ضربه شلاق و نصیحت مأمور اداره منکرات که می‌گوید : 135 ضربه خوردی که دیگر دنبال این کار نروی ... دور دور عباسی ... و وجیهه که همان شب با بدنی خون آلود مجبور به هم آغوشی ست، مجبور به هم آغوشی... دور دور عباسی... شب‌هایی که می­گذرد، آدم‌هایی متفاوت... دور دور عباسی... هم آغوشی‌هایی مکرر ... دور دور عباسی ... مرض‌های گوناگون، از سل تا ایدز... دور دور عباسی... دور دور عباسی ... دور دور عباسی.

                                                                                                                       خزان 1374

 

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(0)      
روز مادر
پنج‌شنبه 21 اردیبهشت 1391  توسط foozhan

 

روز مادر بود

مدرسه در شور و نشاط

بچّه ها می گفتند :

روز مادر چه خریدی تو برای مادرت ؟

ـ روسری گلدار

ـ یک عدد چارقد آبی رنگ

دیگری گفت : شانه و آئینه ای

 

من به آنان گفتم :

بر مزارش شاخه ای از گل سرخ

روز مادر «سيد جواد قريشي»

 هفتمين روز درگذشت خورشيد وجودم و عكسي از خواهر كوچكم

      مي‌خواهم اعتراف كنم. من سيد جواد قريشي با 35 سال زندگي، متأهل و داراي دو فرزند هنوز بغض‌آلود ترين روز سال برايم روز مادر است. خجالت نمي‌كشم كه بگويم هنوز به توجه هر مادري به فرزندش شديد حسودي مي‌كنم و گاه بغض كرده و گاه با صداي بلند گريه مي‌كنم. آري، من سيد جواد قريشي با 35 سال سن حتي به محبت مادرانه‌ي همسرم به فرزندم حسادت مي‌كنم. اعتراف مي‌كنم، شايد تو...  قدر گوهرت را بداني و در 24 ساعت فقط تماشايش كني. فقط تماشايش كني. فقط ...

_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)      
 
 
درباره وبلاگ


من سال هاست مينويسم شعر، داستان، فيلمنامه، نمايش و ... قالب هاي متفاوت ادبي را تجربه ميكنم. مينويسم براي خودم... مينويسم براي تو ... مينويسم براي دلم ... مينويسم براي هر آن كه اهل دل است. دل نويس من تقديم تو {09361706052} اين شماره به وبلاگ تعلق دارد و براي تبادل نظر و ثبت نام در گروه يا كلاس‌هاي آموزشي در نظر گرفته شده است تا دوستان راحت تر بتوانند نظرات و مطالب خود را پيامك كنند و يا به گفتگو بنشينند.
511sayyed@gmail.com
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
کد پیغام خوش آمدگویی
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران