|
قطعات ادبی
شعر، داستان، فیلمنامه، نمایش، نقدادبی و ...
داستانک طنز "عروووووسی"
توسط سید جواد قریشی
داستانک طنز "عروووووسی"
توسط سید جواد قریشی
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(7)
داستانک طنز "عروووووسی"
توسط سید جواد قریشی
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(2)
داستانک طنز "آقای مدیر"
توسط سید جواد قریشی
اکثر اهالی مشهد میدانند که کوچهی نـــاظـــر یک طرفه است. نزدیک غروب بود که وارد این کوچه شدم. از دور نور ماشینی را دیدم که خلاف میآمد. به فاصلهای که میشد راننده را دید رسیدم و بر خلاف توقع و انتظار دیدم یکی از مدیران اداره ارشاد است. بهترین فرصت بود برای عقده گشایی. دستی ِ ماشین رو کشیدم پائین و نیم تنه از شیشه بیرون آمدم و گفتم: - به به جناب ... ! شما و تخلف؟؟؟ شما که هزار ماشاءالله آنقدر مبادی آداب و معقول هستید که کل زحمات هفت ماهه ِ من و گروهم رو صرفاً بخاطر یک دیالوگ که قصهگو میگفت: آره بچهها، الاغ ِ خر شد و ... رد کردید و فرمودید این نمایش بدآموزی دارد، شما دیگه چراااااااا؟ خر شدن الاغ که از ورود ممنوع رفتن بدتر نیست، هست؟ اونم کنار آقازاده که روی صندلی نشسته و شاهد ماجراست.
بوق اعتراض ایشان تازه منو به خودم آورد و از خیال فارغ شدم و در یک حرکت متحیرالعقول چنان دنده عقب گرفتم و راه را برای ایشان باز کردم که خودِ ماشینم از تعجب ریپ زد و خاموش شد. بعد به سرعت از ماشین پیاده شدم و چنان تا کمر خم شدم که برای صدراعظم ها هم چنین احترامی نمیگذارند و تا رد شدن کامل ایشان در همان حالت فیکس شدم.
واقعیتش، باران نبارید و من صرفاً برای تاثیرگذاری بیشتر اضافه میکنم که چنان رعد و برقی بر آسمان غرید و باران سیل آسایی گرفت که نمیدانم خیس شدن شلوارم از ترس آقای مدیر بود یا غرش رعد و یا برای باران
فقط میدانم که سرم را سه بار بر سقف ماشین کوبیدم و به خودم گفتم: _ خاک دو عالم بر سرت. مردک نسناس ِ نون به نرخ روز خور. همین بود آرمانهایت؟
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(1)
داستانک تلخ
توسط سید جواد قریشی
نزديك ظهر بود، حوالي چهارراه خواجه ربيع كنار ايستگاه اتوبوس منتظر بودم. نم نم باران ميباريد. مردي حدود چهل و پنج ساله از دوچرخهاش پياده و از من خواست تا مراقب چرخش باشم، پذيرفتم و بعد از تشكر به سمت سوپر ماركتي رفت. با زنگ قديمي دوچرخهاش تازه ريتم گرفته بودم كه آمد و در حالي كه يك كيسهي پلاستيكي حدوداً يك تا دو كيلو برنج كه در دست داشت، كيسه را به دسته آويزان و همراه با زدن جك دوچرخه دوباره از من تشكر كرد و آمادهي ركاب زدن شد كه ناگهان كيسه پاره شد و برنجها روي زمين خيس و پر از گِل ريخت. به سرعت دويدم تا شايد بتوانم جلوي ريختن بيشتر برنجها را بگيرم، مرد مات و مبهوت به كيسه و برنجها نگاه ميكرد. مرد كنارم نشست و تلاش ميكرد برنجهاي پاشيده شده به اطراف را جمع و در كيسه بريزد. خواستم بگويم كه اين برنجها ديگر به درد نميخورد كه حرفم با چشمان پر از اشكش خورده شد. اشكي كه مرد ميكوشيد در حضور من نريزد با آهي همراه و به بغضي تركيد. مرد چنان روي زمين ولو شد و شروع به گريستن كرد كه گويي عزيزي را از دست داده. به همت جواني ديگر از زمين بلندش كرديم، نگاهم كرد و با هق هق و بغض انگاري گفت: ـ حالا... برم... چي... بگم؟ بغلش كردم، نميدانم من چرا گريه ميكردم؟ چه مدت و چه وقت در بغل هم ميگريستيم، نميدانم. مرد دوچرخهاش را سوار شد و دور شد. وقتي به خودم آمدم، چشمان اشك آلود بسياري را اطراف خودم ديدم كه گُر گرفته بود.
_________________________________________________________________________________
ارسال نظر(8) |
من سال هاست مينويسم شعر، داستان، فيلمنامه، نمايش و ... قالب هاي متفاوت ادبي را تجربه ميكنم. مينويسم براي خودم... مينويسم براي تو ... مينويسم براي دلم ... مينويسم براي هر آن كه اهل دل است. دل نويس من تقديم تو {09361706052} اين شماره به وبلاگ تعلق دارد و براي تبادل نظر و ثبت نام در گروه يا كلاسهاي آموزشي در نظر گرفته شده است تا دوستان راحت تر بتوانند نظرات و مطالب خود را پيامك كنند و يا به گفتگو بنشينند. 511sayyed@gmail.com |
ارسال نظر(4)